کارته سخی
داستان کوتاه

کارته سخی

نویسنده : s_a_taheri

نه در صدایی داد، نه بابا سر و صدایی کرد. وقتی خواب بودم رفت، بی‌آنکه به وعده‌اش عمل کند. چقدر بابا بصیر را گفتم بیاید. نیامد، لابد کار داشت.

نفهمیدم چه کاری اما به گمانم پیش مامان ماهگل رفته‌است. از خاله پرسیدم گفت اول صبحی سراسیمه از خانه خارج شد. پنج روزی از بستری شدن مامان ماهگل در بیمارستان می‌گذرد. پنج روز است دلتنگ‌اش شده‌ام. خانه سوت و کور است.

انگار نه انگار چند نفر در این خانه هستند. از روزی که مامان رفته غذا از گلویم پائین نمی‌رود. من هستم و خاله صنم، بابا هم بود و نبودش معلوم نیست. گاهی می‌رود و گاهی می‌آید.

امروز عاشوراست. خانه ما نزدیک تپه "خاکی گردنه" قرار دارد. بابا بصیر قول داده بود برویم زیارتگاه سخی، آنجا عزاداری کنیم و از امام حسین (ع) بخواهیم مامان ماهگل را شفا بدهد.

قرار بود از همان‌جا برویم بیمارستان علی‌آباد اما بابا رفت. نمی‌دانم کی می‌آید، اصلا نمی‌دانم می‌آید یا نمی‌آید.

از خاله صنم هم پرسیدم او هم چیزی نگفت. ساعت ده دقیقه مانده‌است به ده، صبح یکی از آخرین روزهای ماه میزان از فصل خزان، همچنان نگاهم به در مانده‌است.

از خاله صنم که در آشپزخانه مشغول است می‌پرسم: "خاله بریم کارته سخی؟"

خاله سرش را از در آشپزخانه بیرون می‌آورد: "کارته سخی؟ اونجا چرا؟"

"بریم برای مامان ماهگل دعا کنیم اونجا غذای نذری هم می‌گیریم".

به آشپزخانه باز می‌گردد صدایش این بار آهسته‌تر به گوش می‌رسد: نه مریم جان بابات بفهمه ناراحت میشه، امروز هم برات بولانی ماشی درست کردم."

"از اونجا هم بریم پیش مامان."

"نه مریم جان محیط بیمارستان مناسب بچه نیست"

"بچه! بیست روز دیگه یازده سالم تموم میشه"

می‌دانستم اگر اصرار کنم نه نمی‌گوید. همین‌طور هم شد آنقدر خواهش کردم تا پذیرفت. خیلی زود شال و کلاه کردیم و راهی کارته سخی شدیم.

پرچم‌های مشکی ماه محرم بر فراز تیرهای چراغ برق نمایان بود. عزاداران به سمت زیارتگاه می‌رفتند. سیاه پوش با سربندهای سبز و مشکی که بر پیشانی داشتند.

از دور دیدم نذری می‌دهند. دست خاله صنم را ول کردم و دویدم سمت صفی که در انتظار نذری بودند. پشت سرم را نگاه کردم خاله صنم با طمأنینه دنبالم می‌آمد. چشمم به کوه آسمایی افتاد. محو تماشای این کوه بودم که ناگهان همه چیز تیره و تار شد.

****

سرم درد می‌کند. صدای آژیر دور سرم می‌پیچد. در لابه‌لای صدای آژیر گریه‌ای آشنا به  گوشم می‌رسد.

می‌خواهم چشمانم را باز کنم اما زورم نمی‌رسد. صدای آژیر قطع می‌شود. مرا تکان می‌دهند. زیر کتف و بازوی دست راستم درد می‌کند. بوی عجیبی به مشامم می‌رسد.

بویی شبیه الکلی که جای واکسن می‌زنند. صدای پاشنه‌های پا که به زمین برخورد می‌کند با صدای پچ پچ زن و مرد که با گریه همراه می‌شود با صدایی که در بلندگو پیچیده و دکتری را صدا می‌زند مخلوط شده‌است. سوزنی به من زدند اولش درد داشت اما کم کم دردم کم شد. صداها واضح‌تر می‌شوند.

صدای بابا بصیر با لحنی نگران به گوش می‌رسد: "اینقدر آبغوره نگیر بگو ببینم چی شده؟"

خاله با صدایی که از ترس می‌لرزید: "خدا منو مرگ بده ... رفته بودیم کارته سخی"

کارته سخی؟ اونجا چرا؟

مریم گفت: به دلش افتاده بریم زیارت قرار نبود بیایم بیمارستان ... به خدا نمی‌دونستم می‌خواد اینجوری بشه.

صدای بابا و خاله مبهم و مبهم‌تر شد خوابم می‌آمد. دردم محو شده بود، دیگر دردی نداشتم.

وقتی چشم باز کردم در آغوش مادرم بودم. از ته دل خندیدم چه زود دعایم مستجاب شده‌بود.

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
ساده
ساده
٩٥/٠٨/٠١
٠
٠
خدا هر جفتشون رو رحمت کنه
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٨/٠٣
٠
٠
البته داستان بود ولی خداوند متقابلا اموات شما را هم ببخشد و بیامرزد.
آلاء
آلاء
٩٥/٠٨/٠١
٠
٠
کارته سخی کجاست؟؟
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٨/٠٣
٠
٠
محله ای در کابل
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات