می‌گوید: وقتی مادری تمام توان خود را برای شادی بچه‌اش صرف می‌کند و از او ناسپاسی می‌بیند، وقتی مسافرکشی تمام روز را کار می‌کند تا خیالش از پول داخل جیبش مطمئن‌تر باشد، اما یا آن چنان که باید درنمی‌آورد یا آخر شب جیبش را می‌زنند، وقتی یکی مثل من چند سال درس می‌خواند تا سری میان سرها درآورد ولی آخرش تنها برایش حسرت می‌ماند و مشتی جزوه و کتاب، وقتی این همه نتیجه‌های خلاف انتظار رخ می‌دهند، سخت است گله و شکایت نکردن، سخت است بدی‌ها را ندیدن، سخت است زیبایی‌ها را دیدن.

می‌گویم: راست می‌گویی. آدم باید دلش خوش باشد تا زیبایی یک درخت، خوش بویی یک گل، یا خوش صدایی یک پرنده را درک کند. و به جز همه این زیبایی‌ها، کلی زشتی و پلیدی و بدی و نامردمی هست، که تلاش زیادی نمی‌خواهد دیدن‌شان. اما فکر کن که اساسِ این روایت‌ها عوض شود. فکر کن که مادری تمام توان خود را صرف آن که کند که خدا را از خودش، بابت انجام وظیفه مادری، راضی کند، یا مسافرکشی تمام روز را کار کند، تا خدا راضی شود، که او برای کسب روزی حلال تمام تلاشش را کرده، یا خودت کاری را انجام دهی که حس کرده‌ای وظیفه‌ای بوده که خدا بر دوشت گذاشته. فکر کن هرچه رخ داده فقط برای رضای خدا بوده و بس، و هیچ کس جز خدا طرف حساب نبوده تا بخواهد از او انتظاری وجود داشته باشد. فکر کن اصلا انتظاری نبوده تا نتیجه‌ای خلاف آن بتواند رخ دهد. فکر کن... فکر کن که با این تغییرِ اساس، چقدر همه چیز عوض می‌شود. سلامتِ فرزند، مشتریِ کم، حالی که خودت داری، می‌شوند علت شکرگزاری. سبزیِ برگ درخت، بوی گل، و صدای پرنده می‌شوند اسباب خوشی ِدل. فکر کن! 

تا به من نگاه می‌کند، اثری از باور به حرف‌هایم در چشم‌هایش نیست. اما سر که بلند می‌کند، چند ثانیه‌ای طول می‌کشد تا نگاهِ خیره به روبرویش از تردید به حال اطمینان بیاید. بی آن که به من نگاه کند، می‌گوید: شدنی است، حتی بالاتر از این هم شدنی است، حتی با سخت‌تر از همه چیزی که گفتم هم، زیبا دیدن شدنی است. اصلا شاید هرچه سخت‌تر شود، خلوص زیبایی بیش‌تر شود. می‌شود که پستی و نامردمی ببینی، می‌شود بدترین رفتار را با بهترین موجودات روی زمین ببینی، می‌شود همه‌ی دردِ دردناک‌ترین روزِ تمام تاریخ را تجربه کنی و بگویی جز زیبایی ندیده ای(1)

خط نگاهش را که می‌گیرم، به تابلویی(2) می‌رسم که به دیوار پشت سرمان نصب شده است. اسبی درمیان است و زنان و دخترکان سیاه پوشِ غمزده دور او را گرفته‌اند، کسی بر اسب سوار نیست!

=======

1. زماني كه يزيد در مجلسي عمومي، رو به حضرت زينب(س) نمود، و در حالتي كه مست غرور بود گفت: خدا را شكر كه شما را خوار نمود! بعد از حضرت زينب سؤال كرد: كار خدا را با برادر و اهل بيت چگونه يافتي؟ حضرت زینب كبري(س) در جواب فرمود: "و ما رأيتُ الاّ جميلاً...؛ هيچ چيز جز زيبايي نديدم. (علامه مجلسي، بحارالأنوار، ج 45، ص 115، باب 39)

2. اشاره به تابلوی «عصر عاشورا»، اثر استاد فرشچیان

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
ساده
ساده
٩٥/٠٧/٢٧
١
٠
کاش بتونیم اینطور ببینیم
zi_kh
zi_kh
٩٥/٠٧/٢٧
٠
٠
واقعاً! ای کاش بتونیم اینطوری ببینیم
f.farzad
f.farzad
٩٥/٠٧/٢٧
٠
٠
متنتون یه آرامش خاصی داشت ..ممنون منم نظر آقای ساده رو دارم ..کاشــــــــــــــ ...
zi_kh
zi_kh
٩٥/٠٧/٢٨
٠
٠
سپاس گزارم که مطالعه فرمودید و نظر دادید چیزی که آرامش میاره از نظرم اینطوری فکر کردنه. حتی یک تجربه کوتاه ومحدودش هم لذت بخشه
zi_kh
zi_kh
٩٥/٠٧/٢٨
١
٠
سپاس گزارم که مطالعه فرمودید و نظر دادید چیزی که آرامش میاره از نظرم اینطوری فکر کردنه. حتی یک تجربه کوتاه ومحدودش هم لذت بخشه
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
خسته تر...

به شیرینی یک خواب

٩٦/٠٢/٠٢
فقط زانو می‌زنم

دیوانه

٩٦/٠٢/٠٢
آخرین خواسته

محبوس آرزو

٩٦/٠٢/٠٥
شعری سروده خودم

دل دیوانه ام

٩٦/٠٢/٠٤
هیچکس حالم را نمی فهمد

تو که نیستی

٩٦/٠٢/٠٥
گذار بازهم ببینمت...

چشم هایم را بگیر

٩٦/٠٢/٠٢
منتظرتم!

این آدم های ناشناس مهمان نواز!

٩٦/٠٢/٠٤
شعری سروده خودم

هوای کی به سر داری؟

٩٦/٠٢/٠٧
حس دلتنگی

همه ی دار و ندارم به تو بر می گردد

٩٦/٠٢/٠٦
بارها خدا را شکر!

یک صبح دانشجویی

٩٦/٠٢/٠٣
دلتنگت می شدم

زمانی که کنارت بودم...

٩٦/٠٢/٠٦
دلم گرفته

حس نامشخص

٩٦/٠٢/٠٤
کارهای عجیب ما

رنج فضای مجازی

٩٦/٠٢/٠٣
بزرگترین تردیدهای زندگی من

پیراهن آبی ام را بپوشم یا پیراهن سیاه؟

٩٦/٠٢/٠٢
همیشه تلخ

شروع یک پایان

٩٦/٠٢/٠٤
شعری سروده خودم

کجای این زندگی زیباست؟

٩٦/٠٢/٠٦
تبلیغات
تبلیغات