فامیل بابابزرگم بودند. شش دختر و سه پسر. بابایشان توی کارخانه قند کار می‌کرد. درآمدش خوب بود اما خب بدبختی او را گرفت. معتاد شد. اخراج شد و خانواده‌اش به فقر و فلاکت افتادند. بابایشان که عملا زمین‌گیر شد و بعدش هم فوت کرد. پسرها هم که مرد زندگی نبودند و دنبال کارهای بیهوده و شاید آرزوهای دور و دراز. بعد از آن همه سال بدبختی و مصیبت، بالاخره زندگی هم کم‌کم روی خوش به آن‌ها نشان داد.پسرها سر و سامان گرفتند و دختران هم ازدواج کردند و از مردان و زندگی‌شان راضی بودند.‌ اما میان آن‌ها دوتایشان زندگی پرتلاشی داشتند.

ثریا دختر بزرگ خانواده بود. متولد1352و وقتی دید که پدرش ناتوان است و برادران کوچک‌تر از خودش هم اهل کار نیستند، خودش دست به‌کار شد. باید خرج چند سر عائله را می‌داد. در به‌در دنبال کار بود. آگهی شده‌بود نهضت سواد آموزی فلان روستا آموزگار موقت می‌گیرد. هرروز کلی راه را تا آن روستا می‌رفت. نصف حقوقش را پای کرایه می‌داد. امیدی نبود استخدام شود. حتی قرار بود بیرونش کنند اما ناامید نشد. ادامه داد. چندسال همان‌جا ماند. خانواده را به دندان کشید. بالاخره استخدام شد. دست برادرانش را توی تعمیرگاه و مغازه‌ی اقوام بند کرد. برای خواهرانش جهیزیه خرید. پول‌هایش را جمع کرد و وسایل خانه را نو‌نوار کرد. خانه‌ی بیغوله‌ی‌شان را تعمیر کرد و فروخت و با پول خانه و وام یک خانه نوساز توی شهرک معلم خرید. چهل سالگی را رد کرده‌بود و مجرد مانده‌بود. همه‌ی همسالان‌اش دخترعروس کرده‌بودند و پسر زن داده‌بودند. طفلکی‌ها قیافه‌ی زیبا و صورت روشنی هم نداشتند. مخصوصا او که از همه سبزه‌تر و ریز چشم‌تر بود اما ناامید نشد. پارسال بالاخره شوهر کرد. با یک مرد43 ساله‌ی زن مرده که یک پسر 12 ساله‌داشت. مرد آدم خوبی بود و ثریا را دوستش داشت و پسر او را مثل مادر می‌دانست. پارسال که رفته‌بودم درمانگاه او را دیدم. مریض شده‌بود و برای شوهرش ناز می‌کرد. همسایه و فامیل می‌گویند عقده‌ای بازی درمی‌آورد اما من به او حق می‌دهم. بالاخره بعد از این همه سختی حالا دور دور اوست.

مهری خواهر ثریا بود. متولد1360. هم‌کلاسی و هم سن و سال خاله‌ام. او هم می‌خواست به جایی برسد. با بدبختی درس خواند و دیپلم گرفت. دانشگاهی دولتی در200 کیلومتری اینجا قبول شد. رفت خانه یکی از آشناها. با آن‌که می‌دانست ممکن است صاحبخانه و خانواده‌اش خوش‌شان نیاید، غرغر کنند. یکی دوشب که نبود.حداقل چندماه قرار بود آنجا بماند تا بتواند گیلم‌اش را از آب بیرون بکشد. صاحبخانه مرد خوبی بود. زنش هم زن خوبی بود. با روی باز قبولش کردند. حتی پول دستی هم بهش می‌دادند. ترم سوم منشی شد. خانه گرفت. درس‌اش را خواند. لیسانس گرفت.‌ فوق لیسانس گرفت. یکی دوسال است توی استانداری کار می‌کند. خانه و ماشین درست حسابی دارد اما مجرد است. هر وقت که او را می‌بینم فکر می‌کنم به اینکه هرکسی تلاش کند بالاخره می‌تواند خودش را به جایی که شاید خیلی بالا نباشد اما رضایتمند باشد برساند.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٧/٢٨
١
١
ولی من میگم به تلاش نیست! هرکسی شوهر نکنه به یه جایی میرسه! :))))) / البته همسر بنده باعث پیشرفت من شدن :)
آلاء
آلاء
٩٥/٠٧/٢٨
٠
٠
بععععععله پس چی؟! شک داشتی؟؟! البته اگه بعضی پارتی بازیا بذاره...
paariss
paariss
٩٥/٠٧/٢٩
٠
٠
"به اینکه هرکسی تلاش کند بالاخره می‌تواند خودش را به جایی که شاید خیلی بالا نباشد اما رضایتمند باشد برساند" تلاش هیچکی واسه موفقیت و ب جایی رسیدن بی جواب نمیمونه :)
mohamad_s
mohamad_s
٩٥/٠٧/٢٩
٠
٠
جالب بود .اولی فداکارانه خونواده رو سر و سامون داده ..خدا خیرش بده
پربازدیدتریـــن ها
مسابقات ورزشی همبستگی کشورهای اسلامی در باکو

خواهرم؛ حجابت رو رعایت نکن

٩٦/٠٣/٠٢
شعری سروده خودم

چشمان سیاه تو

٩٦/٠٣/٠٣
پسری با موهای قرمز

Home - خانه

٩٦/٠٣/٠٢
بخوانید درد و رنج

می نویسم امتحان...

٩٦/٠٣/٠٢
زنانی که نمی دانند زن هستند

زنان علیه ورزشگاه!

٩٦/٠٣/٠٣
استاد بافندگی زندگی!

دختر کنار دستی من

٩٦/٠٣/٠٤
قرارمان فردا شب...

پشت سکوت تب دار ماه

٩٦/٠٣/٠٦
برای شاد بودن، منتظر هیچ مردی نباش

نامه ای به دخترم

٩٦/٠٣/٠٤
او برایم همه بود

این من خودخواه

٩٦/٠٣/٠٢
شعری سروده خودم

عاصی شده ام

٩٦/٠٣/٠٣
شعری سروده خودم

بانوی پهلوی

٩٦/٠٣/٠٦
رسالت انسان

پرندگی

٩٦/٠٣/٠٤
بی هیچ تفسیری

رمضان یعنی رمضان!

٩٦/٠٣/٠٦
نوشته های خود خود من

به اسم صادق هدایت!

٩٦/٠٣/٠٦
آن ها سالم اند یا ما؟

خودمان باشیم

٩٦/٠٣/٠٧
دنبال تو می گردم

امیدوارترین عاشق این حوالی

٩٦/٠٣/٠٤
باران در ظهر آفتابی

بمان کنارم

٩٦/٠٣/٠٣
حکایت هیوندا اکسنت در دانشکده پزشکی

مکالمه در حال سبزی پاک کردن!

٩٦/٠٣/٠٢
شعری سروده خودم

مایه ننگ بشر خواهیم شد

٩٦/٠٣/٠٧
زندگی به جای شخصیت های کودکی

چقدر خوب که من خودم هستم

٩٦/٠٣/٠٧
تبلیغات
تبلیغات