از دار دنیا دو رفیق خارجی بیشتر داشتم. از بخت بد من یکی از آن‌ها سال گذشته دار فانی را وداع گفت، آن یکی هم دکترها جوابش کرده بودند. اسم اش آگوستین فورستنر بود. آگوستین از خود آلمان تا تک تک ایالات آمریکا پیش هر دکتری رفت جوابی نگرفت. ناامید از زندگی و در انتظار مرگ بود که امید را به زندگی‌اش باز گرداندم. گفتم این‌جا دکتری داریم که دل‌ات پاک باشد شفا می‌دهد.

به هفته نرسیده این همه راه را کوبید و بدون فوت وقت راهی ایران شد. شب عاشورا او را به یکی از هیئت‌ها بردم تا می‌توانست گریه کرد، سینه زد، عزاداری کرد. فردای آن روز صبح الطلوع دیدم فریاد می‌زند. هم خودش از خواب پرید هم مرا از خواب بی‌خواب کرد. سراسیمه گفتم: «چی شده؟» نگاهی از سر تعجب به من کرد و پاسخ داد: «خوب شدم ... باورت میشه من شفا پیدا کردم.» اولش داشتم شاخ در می‌آوردم اما بعدش پیش خود گفتم: «مگه انتظاری غیر از این داشتم.» 

همان صبح رفتیم بیمارستان، شلوغ بود. گفت: «چرا دکترتان این‌ها را شفا نمی‌دهد؟ مگر دل‌شان پاک نیست؟» گفتم: «نمی‌دونم ... لابد مصلحتی در کاره» پرونده‌اش را فردی که روپوش سفیدی بر تن داشت بررسی کرد. آزمایش‌ها و معایناتی انجام داد و گفت: «چیزی‌اش نیست ... از منم سالم تره»آگوستین را در آغوش گرفتم. گل از گل‌اش شکفت. آن‌جا آخرین جایی بود که او را به این نام صدا زدم چون به دین مبین اسلام گروید و نام‌اش را قاسم گذاشت. 

از همان‌جا یکراست رفتیم به یکی از تکایای نزدیک بیمارستان و تا پایان عزاداری آن‌جا ماندیم. حوالی ظهر وقت اذان شد. چند نفری به سمت وضوخانه رفتند. نمی‌دانم کدام از خدا بی‌خبری از پشت ما گفت: «نذری». اکثر قریب به اتفاق جمعیت عزادار از خود بی‌خود شده و به سمت ما آمدند تا دلی از عزا در بیاورند. دیگر نفهمیدم چه شد فقط قاسم را ندیدم. پس از آن‌که گرد و خاک خوابید صدای ناله به گوشم رسید. کمی دور و برم را نگاه کردم که دیدم رفیق شفا یافته‌ام زیر دست و پا له شده است.

زیر بغل‌اش را گرفتم و او را لنگان لنگان به بیمارستان بردم. هر دو دست‌اش را گچ گرفتند و او را آن‌جا بستری کردند. با صدایی که بیشتر به ناله شباهت داشت گفت: «چرا به ما حمله کردن؟» لبخندی زدم و در جواب اش: «با ما کاری نداشتن فقط اومدن غذا بگیرن ما بد جا وایستاده بودیم.» بی معطلی گفت: «رایگان؟» سری به نشانه بی اطلاعی تکان دادم و گفتم: «ما بهش میگیم غذای ویژه و تبرک» نفهمیدم دل‌اش پاک نبود، یا چشم‌اش شور بود دل پاک اش را چشم زد یا این‌که نذری‌اش زیادی خوشمزه بود، رعایت صف جایز نبود. 

در ادامه گفتم: «شاید دلت پاک پاک نبوده؟» گفت: «نمی‌دونم ... به قول تو لابد مصلحتی در کاره» این را گفت و با وقفه نه چندان طولانی اضافه کرد: «همه این مریض‌ها هم زیر دست و پا له شدن؟» مکثی کردم و در ادامه گفتم: «این‌ها رو نمی‌دونم... ولی خیلی‌ها تو نذری روزگار دست‌شون به نذری نرسیده اما دست خیلی‌ها رو شکستند.»

 قاسم بیست روزی بیشتر از تاریخ بلیط بازگشت‌اش مهمان من بود و پس از آن با خاطره نذری راهی کشورش شد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
maeadeh_sh72
maeadeh_sh72
٩٥/٠٧/٢٢
٠
٠
خخخ چقدر جالب بود :))
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٧/٢٢
٠
٠
لطف دارین دوست عزیز ممنونم:))
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٧/٢٢
٠
٠
که اینطور ؛ موفق باشید
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٧/٢٢
٠
٠
ممنونم موید باشید
f.farzad
f.farzad
٩٥/٠٧/٢٣
٠
٠
😃😃😃 متن قشنگی بود....سپــــــــــاس.
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٧/٢٣
٠
٠
چشمان تون قشنگ می بینه ممنونم
Vania
Vania
٩٥/٠٧/٢٤
٠
٠
حال و هوای محرم و نذری و عزاداری ها فکر می کنم واسه خارجی ها خیلی جالبه و حتی میتونه واسه تشویق به اسلام هم ازش استفاده کرد..اما در مورد مطلب، اینکه همه چی رو به دل پاک ربط دادین همچین درست نیست. اینجوری باشه که کلا آدم ناامید میشه از همه چی چون هرجا یه چیزی بشه یا یه دعایی ازش برآورده نشه فکر میکنه دلش پاک نبوده....بعد اینکه از اونجا که گفتین «نفهمیدم دلش پاک نبود یا چشمش شور بود» و ادامه اش تا پاراگراف بعد رو من متوجه نشدم. ربط این زیر دست و پا موندن ایشون و دل پاک اینارو..یه توضیحی اگه بدین ممنون می شویم..با تشکر
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٧/٢٥
٠
٠
ممنون از توجه و حسن نظرتون واقعیتش این مسئله ای که ذکر کردین یه جور انتقاد بود تا وقتی بیماره شفا رو به امام حسین ع نسبت میده وقتی شفا پیدا کرد به دل پاکش نسبت میده و در حقیقت مراد از تکرار چند باره این واژه همین مسئله بود
لیلی
لیلی
٩٥/٠٧/٢٥
٠
١
واقعی بود؟:)
لیلی
لیلی
٩٥/٠٧/٢٥
٠
١
..محمد.مهدی.علی.امیر.رضا..اسامی اسلامی رایج و محبوبی هستن ولی قاسم اخه! برادر یکی از دوستای من هم بعد از اینکه مسلمون شد اسمشو گذاشت اصغر!
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
تبلیغات
تبلیغات