حافظه الکی! / قسمت دهم

حافظه الکی! / قسمت دهم

نویسنده : بوریسونا پوگاچوا

قسمت قبل را از اینجا بخوانید

«روز به‌روز می‌دیدم که مامان چقدر داره رنج می‌بره ولی کم کم سعی می‌کرد به خودش مسلط بشه و داشت عزمشو جزم می‌کرد که بالاخره یه روز گفت از انتظار خسته شده و می‌خواد بره دنبال سرنوشتش و ادامه تحصیل. تصمیم گرفته بود برای یه مدت طولانی بریم خارج تا هم خودش به درسش برسه و هم مجبور نباشه هی به این و اون درباره من که مامان صداش می‌کردم توضیح بده. اوضاع کشور خیلی داغون بود و جنگ همچنان ادامه‌داشت. پدر و عموش سریع دست به‌کار شدند و طلاق غیابی‌شو گرفتند و به چشم برهم زدنی پاسپورت‌ها و اقامتمون و پذیرش دانشگاه‌شو جور کردند تا ما راهی بشی.» 

چیزی درون کیارش فرو ریخت و عرق سردی بر تنش نشست...

و کیاراد بازهم بی‌حواس ادامه داد: «مامان سعی می‌کرد خودشو خوشحال نشون بده ولی من می‌دیدم که تا لحظه‌ای که سوار هواپیما بشیم منتظر اتفاقی بود که جلوی رفتنشو بگیره ولی اتفاقی نیافتاد و هواپیما صبح زود توی خاک فرانسه به زمین نشست. مامان ازون موقع به بعد سعی کرد نسبت به همه چی بی‌تفاوت باشه و سردی رو می‌شد از نگاهش احساس‌کرد. منم همونجور مستقل بار آورد و نذاشت بیشتر بهش وابسته بشم و کم‌کم ازم فاصله گرفت. فقط دورادور حواسش بهم بود و حمایتم می‌کرد. بعد هم در اولین فرصت منو به یه کالج تو یه شهر دیگه فرستاد و سال‌های زیادی رو تو پانسیون‌ها زندگی کردم. وقتی برگشتم تو فرودگاه با چشم دنبالش می‌گشتم و انتظار یک آغوش پر مهر رو داشتم که بعد از این همه سال دوری برگشته‌بودم ولی وقتی اون لبخند کمرنگ رو روی لباش دیدم، که به حلقه کردن دستاش دور بازوم اکتفا کرد؛ فهمیدم انتظارم چقد بی‌جا بوده و مامان طی این سال‌ها خیلی عوض شده. خودشم این تغییرشو دوست داشت. 

از همون اول که رفتیم دنبال ادامه تحصیلش بود. حالا یکی از معروف‌ترین پزشک‌های شهر بود و دیگه کمتر وقت داشت که کنار هم باشیم. ولی بازم همدیگه رو دوس داشتیم. ما فقط همدیگه رو داشتیم و نمی‌خواستیم تو این کشور غریب همین هم از دست بدیم. وقت‌هایی که مریض می‌شدم و یا اتفاقی باعث می‌شد که باز اون کابوس‌های قدیمی بیان سراغم و حالم بد بشه، نگاه نگرانش رو احساس می‌کردم که بی‌وقفه تلاش می‌کرد تا حالم خوب بشه. بعد بهتر که می‌شدم دوباره منو رها می‌کرد و می‌شد همون آدم همیشگی و با هزارتا همایش و سمینار سرش رو گرم می‌کرد. توی این همه سال فقط یک بار فرصت کردیم که با هم مسافرت بریم و به خواسته من چند روزه رفتیم از آبشار آنجل دیدن کنیم که خیلی برام خاطره‌انگیز شد و عکسی ازین خاطره رو به دیوار اتاقم تو مطب زدم که احتمالا دیدینش!

بعد که برگشتیم یه درمانگاه کوچیک زد و با چندتا از دوستامون هر کدوم‌مون با تخصص‌های مختلف اونجا شروع به کار کردیم. وقتی گفتم میخوام بیام ایران یه لحظه غمی نگاهش رو گرفت و من احساس کردم که تبدیل شد به دلتنگی. برای من بود یا برای وطنش نمی‌دونم. بعدش روش رو برگردوند و سریع اشک گوشه چشمشو پاک کرد و گفت مخالفتی نداره و اگه زود برگشتم که هیچ، اگه نه سعی می‌کنه اگه وقت داشت سر فرصت به دیدنم بیاد و بعدش خداحافظی کردیم.»

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
آلاء
آلاء
٩٥/٠٨/٠٥
٠
٠
در نظر داشتم این قسمت، قسمت آخر باشه و بشه ده قسمتی ولی نشد متاسفانه...:(
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٨/٠٥
٠
٠
متن رو خیلی خوب و روون پیش بردید تبریک میگم ٬ ولی کلن از اول (اول داستان نه این متن )راوی لحن و گفتارش تغییر میکنه حتما تو داستان بعدی ابتدا انتخاب کنید چطور بنویسید ٬ در مجموع داستان جالبی بوده تا اینجا ببینیم اخرش چی میشه نظر اخر هم همون اخر میگم موفق باشید
آلاء
آلاء
٩٥/٠٨/٠٥
٠
٠
داستان بعدی؟؟؟ وای نه....!! از موقعی که به این نکته اشاره کردین میخواستم اصلاح کنم ولی خب جلو جلو فرستاده بودم واسه سایت، البته این قسمت و قسمت قبل از زبان یکی از شخصیتا در حال نقل بود برا همون گفتاری بود بیشترش.... ممنون از لطفتون پاینده باشید.
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٨/٠٦
٠
٠
کاملا حق با شماست شرمنده کم حواس شدم
مائده
مائده
٩٥/٠٨/٠٨
٠
٠
این قسمت هم عالی بود موفق باشی عزیزم
آلاء
آلاء
٩٥/٠٨/٠٨
٠
٠
عزیزم؟؟؟ نه بابا ازین حرفا هم بلد بودی رو نمی کردی.......خخخخخخخخخ
پربازدیدتریـــن ها
جارچی

حملات کیهانی

٩٧/٠٤/٢١
شعری سروده خودم

طبل ناسوری

٩٧/٠٤/٢٠
نگاهم به من می گوید...

لطفا به من گوش کنید

٩٧/٠٤/٢٠
اینجا ایران است...

ملت جو!

٩٧/٠٤/١٩
دوستت دارم

آرام جان

٩٧/٠٤/٢١
شعری سروده خودم

ضریح چشمانت

٩٧/٠٤/٢١
شعری سروده خودم

آشفته دنیا

٩٧/٠٤/٢٥
از آینده این نامه اطلاعی ندارم

خانه‌ای که پدر ندارد

٩٧/٠٤/٢٣
یادداشتی بر فیلم Her

عشق مجازی

٩٧/٠٤/٢٠
شعری سروده خودم

زخم خورده چشم

٩٧/٠٤/٢٠
اینجا نزدیک اسمان است

زندگی واقعی

٩٧/٠٤/٢٥
کار سخت برای اثبات خود

کمال طلبی چیست؟

٩٧/٠٤/١٩
قلبم به درد آمد

خط مستقیمی به بهشت لطفا

٩٧/٠٤/٢٤
صدا و سیمای بی کفایت

نمایش بدبختی با بیت المال

٩٧/٠٤/٢٣
به همین سه نقطه ها

عادت کرده ایم

٩٧/٠٤/١٩
قدرتی بزرگ تر

چهارده ساله ی خداناباور

٩٧/٠٤/٢٥
دیوانه شدم

در جستجوی روی ماه تو

٩٧/٠٤/٢٣
خاطرات زمستانی

مردی با شال گردن آبی

٩٧/٠٤/٢٤
فمینیست وارداتی!

نامه‌ای برای دختران سرزمینم

٩٧/٠٤/٢٥
متاسفم...

ایست قلبی

٩٧/٠٤/٢٥