حافظه الکی / قسمت نهم
داستان

حافظه الکی / قسمت نهم

نویسنده : بوریس برزوفسکی ارجمندوسکی

(قسمت قبل را از اینجا بخوانید)

یک نفر ملحفه را از روی سرم کنار زد. خودش بود. گفت: «اومدم که باهات حرف بزنم ببینم پسر تو حاضری با من بیای بریم تهران؟» هر چه بود خیلی از من بزرگتر بود، فکر کردم حتما می‌داند خوب است. با تردید سر تکان دادم. گفت: «می‌خوام ببرمت پیش خودم، اونجا دکترای بهتری هستن که کمکت می‌کنن. اصلا چطوره تا مادرتو پیدا نکردیم فکر کنی من مامانتم، ها؟» پرسش عجیبی بود! یعنی من می‌توانستم یک تکیه‌گاه داشته‌باشم؟ یک مادر؟ 

سریع رو به‌رویم نشست و گفت: «تو هم میشی پسر مامان، منم حسابی مواظبت می‌شم چطوره؟ راستی تو اسمت چیه؟» نگاه گیج مرا که دید سریع و با دستپاچگی حرفش را عوض کرد و گفت: «خب منظورم اینکه دوس داری اسمت چی باشه؟ یعنی چی صدات کنم؟» مبهوت سرم را به این طرف و آن‌طرف تکان دادم. گفت: «خب می‌دونی من این مدت که اینجا بودم همش دوست داشتم کیاراد صدات کنم ببینم خودت دوس داری؟» فقط توانستم لبخند بزنم. برایم هیچ فرقی نداشت که چه صدایم بزنند. گفت: «خب اگه دوس داشته باشی اسمتو می‌ذاریم کیاراد. بنظرم اسم قشنگیه. اسم منم صدیقه اس... صدیقه شیوا!» به طرز محسوسی پلک کیارش پرید. انگار که صدایی در گوشش زنگ زد! صدیقه شیوا...

کیاراد که جلوی پنجره ایستاده‌بود ادامه داد و بعد از آن مامان مرا همراه خودش کرد و از بیمارستان ترخیص کرد و به تهران رفتیم. بعد با کمک اشخاص دیگری که بعدها فهمیدم فامیل‌های خودش و شوهرش بودند، برایم شناسنامه تهیه کرد. به اسم کیاراد زمانی. کیارش نفسش را حبس کرده بود و در تردید داشت دست و پا میزد. 

البته موقعی که می‌خواستیم مهاجرت کنیم مامان با هزار زحمت شناسنامه فعلی را برایم جور کرد که نشان می‌داد من برادرش هستم. این‌طور توانست برایم گذرنامه بگیرد. البته بعد از دو سال و در تمام این دو سال احساس می‌کردم مامان یک نگرانی همیشگی در وجودش دارد. مدام منتظر بود و خودش را به این در و آن در می‌زد ولی هیچ‌چیز به‌ من نمی‌گفت. می‌دیدم که شب‌ها پنهانی گریه می‌کند. آن موقع همه‌اش مریض بودم و چیز زیادی از این اتفاق‌ها متوجه نمی‌شدم ولی بعد فهمیدم که منتظر شوهرش بود. منتظر بود که بالاخره به خانواده برگردد. هر روز و هر روز تشویقش می‌کردند که برگردد و به او می‌گفتند که بیهوده منتظر است، آینده‌اش را خراب می‌کند. ولی یادم است که مامان آن روزها تا جایی که می‌توانست پافشاری می‌کرد و حتی وادارشان کرد تا کمک‌اش کنند شوهرش برگردد و پیدایش شود. بعدا فهمیدم که شوهرش ولش کرده‌بود و رفته بود جبهه! جنگ زندگی هر دوی ما را خراب کرده‌بود و شاید همین بود که شده‌بود پیوند اتصال ما تا مرا بیاورد پیش خودش. بعدها گفت روزی که آمده‌بود بیمارستان، آمده‌بود تا شوهرش را از جبهه رفتن منصرف کند. گفت هر دوشان دانشجوی پزشکی بودند و قرار بود بروند خارج از کشور برای ادامه تحصیل ولی شوهرش راضی نشده بود با او برگردد و گفته بود چند ماه دیگر خودش بر می‌گردد. او هم با فکر آشفته نشسته‌بود پشت فرمون تا برگردد که ماشین چپ شده بود و آن بلا سرش آمده‌بود. بعدش هم که پیدایش کرده‌بودند و آورده بودنش بیمارستان...

روز به‌روز می‌دیدم که مامان چقدر رنج می‌برد ولی کم‌کم سعی می‌کرد به خودش مسلط شود و داشت عزم‌اش را جزم می‌کرد که بالاخره یک روز گفت ... 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
آلاء
آلاء
٩٥/٠٨/٠٣
٠
٠
غافلگیری بزرگ... سلام به عزیزانی که خوندید...:) این قسمت غافلگیری داشت فکرشو میکردین اینجوری بشه؟؟؟؟
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٨/٠٣
٠
٠
غافلگیر که نشدم ‌پس نظری هم ندارم ٬ متن تون هم خوب پیش رفت ؛موفق باشید
آلاء
آلاء
٩٥/٠٨/٠٣
٠
٠
مرسی از حضورتون، یعنی پیش بینی میکردین اینجوری بشه؟؟؟؟ قبلا یجور دیگه حدس زده بودین که!:دی
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٨/٠٣
٠
٠
حدس نزده بودم ولی غافل گیرم نشدم ؛ اگه مینوشتین خانومه اعضای بدن بچه ها رو قاچاق میکنه هم غافل گیر نمیشدم حتی
آلاء
آلاء
٩٥/٠٨/٠٣
٠
٠
خخخخخخخخ چه خشن....!! شما منو غافلگیر کردین....!😨😨 قاچاق اعضای بدن بچه؟؟؟؟!
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٨/٠٥
٠
٠
این تواناییت توی نوشتن داستان بلند ستودنیه :) منتظر قسمت بعد هستیم :)
آلاء
آلاء
٩٥/٠٨/٠٥
٠
٠
لطف داری ممنونم الهام جونم...:)))
مائده
مائده
٩٥/٠٨/٠٨
٠
٠
خوب بود
آلاء
آلاء
٩٥/٠٨/٠٨
٠
٠
خیلیم دلت بخوااااااااااااد......!:دی
پربازدیدتریـــن ها
در مدار تو هستم اما...

هم حصار

٩٧/٠٦/٢٠
چند کلمه با جیمی‌ها

روزگار ما و جیم

٩٧/٠٦/٢٥
با ایشون چه نسبتی دارید؟

آقازادگی

٩٧/٠٦/٢١
شعری سروده خودم

به نام خدا

٩٧/٠٦/٢٦
می‌خوام برم آسمون

سقوط رو به بالآ

٩٧/٠٦/٢١
او سیب باغ دیگری‌ست

دل بکن

٩٧/٠٦/٢١
دو روایت از محرم امسال

هر روز محرم است

٩٧/٠٦/٢٤
شهری که می‌رویم، چه جور شهری‌ست؟

شصت کیلومتر دلتنگی

٩٧/٠٦/٢٤
چه شد که این‌‍طوری شد؟

محافل سرد شده فامیلی

٩٧/٠٦/٢٠
شعری سروده خودم

دوستت دارم

٩٧/٠٦/٢٤
بد دردی‌ست

وابستگی

٩٧/٠٦/٢٢
خدایا یعنی می‌شود؟

پاییز در راه است...

٩٧/٠٦/٢٤
شعری سروده خودم

فرزندت کجاست؟ شعر طنز

٩٧/٠٦/٢٢
بازیگوشِ کی بودیم ما؟!

سفرنامه آذربایجان - قسمت پنجم

٩٧/٠٦/٢٠
سرمان را گول مالیده‌اند

پاییز فصل مزخرفیست؟

٩٧/٠٦/٢١

پدر، پسر و بستنی‌ای که آب نشد

٩٧/٠٦/٢٢
دل نوشته های یک معلم

عذاب معلمی - قسمت چهارم

٩٧/٠٦/٢٣
شعری سروده خودم

آدمک فانی

٩٧/٠٦/٢٦
آزادشهر سقوط کرد!

سفرنامه آذربایجان - قسمت ششم

٩٧/٠٦/٢٦
خانۀ شب

سر سوزن ذوقی

٩٧/٠٦/٢٦