حافظه الکی! (قسمت هشتم)
داستان کوتاه

حافظه الکی! (قسمت هشتم)

نویسنده : بوریسونا پوگاچوا

برای خواندن قسمت قبل اینجا کلیک کنید

آقای زمانی یادآوری‌اش برای من تا حدودی تلخ بوده، دوست ندارم با گفتنش شما هم اذیت بشین. نه پسرم این چه حرفیه منو شریک درد خودت بدون، دوست دارم اگر بتونم کمکی برات بکنم. بسیار خوب می‌خوام داستانی رو براتون تعریف کنم این اتفاق مربوط به خیلی سال پیشه. من توی یکی از شهرای جنوبی بدنیا اومدم ولی هیچی از محل تولدم و خانوادم به یاد نمیارم. حدودا شاید 10_12ساله بودم که یک روز بیدار شدم و چشمام رو باز کردم ولی رو به روم تصاویر سیاهی دیدم و سرم گیج رفت، چند بار پلک زدم تا ببینم چه اتفاقی افتاده و به ذهنم فشار آوردم تا بفهمم کی هستم و کجام ولی همه چیزی که یادم اومد در چندین ثانیه با سرعت از جلوی چشمام مثل فیلمی می‌گذشت.

صدای جیغ و داد و فریاد می‌اومد، من جلوی یه در ایستاده بودم که دیدم یکم جلوتر یه خونه‌ای آتیش گرفته، سریع راه افتادم به اون سمت و داشتم می‌رسیدم که یه صدای وحشتناک من رو میخکوب کرد. صدایی شبیه غرش که بعد فهمیدم صدای هواپیماهای عراقی بود و بعدش یه صدایی مثل یک انفجار بزرگ، یه صدای کر کننده. صدا از پشت سرم بود، سرم رو چرخوندم عقب همون جایی که چند ثانیه پیش جلوش ایستاده بودم حالا دیواراش فرو ریخته بود و داشت ازش دود بلند می‌شد. برگشتم که بدوم اون سمت که یکبار دیگه اون صدای غرش که هی بیشتر هم می‌شد تکرار شد، اون‌قدر نزدیک که با این‌که دستام رو روی گوشام گذاشته بودم ولی توی سرم می‌پیچید، نمی‌تونستم تکون بخورم، خیلی ترسیده بودم، یکسره صدای جیغ و فریاد میومد، منم می‌خواستم جیغ بکشم ولی نتونستم، هر کاری کردم نتونستم. صدام در نمیومد.

یک بار دیگه همه جا روشن شد، مثل یه جرقه بزرگ و دیوارها فرو ریخت و یک دفعه زیر پای من خالی شد، خواستم تقلا کنم که انگار موجی منو بلند کرد و محکم کوبوند و دیگه چیزی ندیدم. چشمام رو باز کردم، داشتم نفس نفس می‌زدم ولی انگار نفسم بالا نمیومد، به محض این‌که چشمام رو می‌بستم دوباره اون صحنه جلوی جشمام تکرار می‌شد که زیر پام خالی میشه و با سر کوبونده میشم به جایی و دور و برم هم جابجا شعله‌های آتیش دیده میشه. داشتم خفه می‌شدم از صدایی که توی گلوم مونده بود، به محض این‌که تونستم شروع کردم به جیغ و داد کردن، چند تا پرستار دویدن طرفم و دست و پام رو گرفتن و یه آمپول توی دستم فرو کردن و دیگه چیزی نفهمیدم. چند روز این اتفاق هی تکرار میشد، همش اون صحنه برام تکرار و جیغ می‌زدم، اون‌قدر که صدایم گرفت.

به این‌جا که رسید اشک پهنای صورت کیارش را خیس کرده بود.

ولی هیچی یادم نمیومد، هیچی. خیلی به مغزم فشار اوردم ولی دریغ ازین که حتی اسمم یادم بیاد، خیلی شرایط روحی بدی داشتم، چی بدتر ازینکه هیچی یادت نیاد، از خودت از خانوادت، از زندگیت. هر چی فکر می‌کردم هیچی یادم نمیومد و دوباره عصبی می‌شدم و حالم بد می‌شد و باز همون آرامبخش‌ها و باز اون خواب‌های مصنوعی.

روزهام همین‌طور می‌گذشتن و دکترا هم انگار دیگه ناامید شده بودند و اگر اون آرامبخش‌ها نبود دیگه نمی‌تونستم ادامه بدم که یک روز که بیمارستان خیلی شلوغ شده بود دو تا تخت دیگه هم اوردن توی اتاقی که من بودم و قبلش از ترس جیغ و دادهام نمی‌تونستن مریض دیگه‌ای رو پیشم بیارن ولی حالا انگار مجبور شده بودن. تختی که به من نزدیکتر بود یه خانوم نسبتا جوان بود که خانوم شیوا صداش می‌کردن، یه خانومی که شاید اگه یه خواهر بزرگتر داشتم مثل اون بود. اون‌طور که میگفتن از تهران اومده بود و تو راه برگشت ماشینش چپ کرده بود و دست و پا و سرش شکسته بود و حالا باند پیچی کرده روی تخت کناری افتاده بود، ظاهرا که حالش از من بدتر بود ولی روحیه عجیبی داشت، خیلی قوی بود، می‌گفت باید هر چه زودتر خوب شه تا برگرده تهران. من رو هم وادار به صحبت کرد و بهم می‌گفت که خودم را نبازم تا زودتر از دست این دکترها خلاص بشم و می‌زد زیر خنده و می‌گفت اصلا من خودم دکترم، اینا الکی منو اینجا نگه داشتن!

همه بیمارستان می‌شناختنش هر روز با هم حرف می‌زدیم و سعی می‌کرد با حرف زدن آرومم کنه تا دیگه نیازی به اون آمپول‌ها نباشه. داستان‌های جالبی برایم تعریف می‌کرد و هرکاری می‌کرد تا کمک کنه اون خاطره وحشتناک از یادم بره. یا حتی اگه شده چیزی از خودم یادم بیاد ولی نشد، هنوز هم نشده اون خاطره وحشتناک از یادم بره یا حتی اگه شده چیزی از خودم یادم بیاد، خیلی سعی کردیم ولی نمی‌شد و احساس عجز همه وجودم رو فرا می‌گرفت، حس این‌که موجود بی کس و کاری هستم که هیچ‌کس تابحال سراغی از من نگرفته آزارم می‌داد، گاهی حالم خوب بود و گاهی بد .

بهش گفته بودم اگر مادر داشتم به مهربانی او بود و او می‌گفت حتما خوب که شدم با هم می‌ریم و مادرم رو پیدا می‌کنیم و می‌بینم که مادرم حتی از اوو هم مهربونتره

روزها گذشت تا اون کاملا خوب شد، روزی که قرار بود بره از صبح خودم رو زده بودم به خواب تا رفتنش رو نبینم، تنها کسی بود که می‌شناختمش و برام غریبه نبود، از فکر رفتنش دلم گرفته بود، نمی‌خواستم از دست بدمش. 

یکنفر ملافه رو از روی سرم کنار زد، خودش بود گفت...

ادامه دارد...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
آلاء
آلاء
٩٥/٠٧/٢٩
٠
٠
این قسمت خودش وابستگی چندانی به قسمت های قبلی نداره و عزیزانی هم که قسمتای قبلی رو نخوندن میتونن بعنوان یه روایت کوتاه بخوننش امیدوارم که خوشتون بیاد....
آلاء
آلاء
٩٥/٠٧/٢٩
٠
٠
خوندیش مائده؟؟! چطور بود؟؟؟؟ فکرشو میکردی به اینجا برسه؟؟! الکی مثلا هیچ راه ارتباطی با هم نداریم!!!!
mohamad_s
mohamad_s
٩٥/٠٧/٢٩
٠
٠
همه ی قسمتهای قبلی رو نخوندم .. ..خوب بود ..
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٧/٢٩
٠
٠
«، نمی‌خواستم از دست بدمش.» این از کدوم از دست دان ها بود ؟ میخواد اون رو به عنوان خواهر بزرگ و مشوق از دست نده دیگه درسته؟
آلاء
آلاء
٩٥/٠٧/٣٠
٠
٠
آره، طبیعتا آدمی که خیلی احساس بی کسی داره و تنهاست یه آشنا هر چند تازه آشنا شده باشه رو هم نمیخواد از دست بده مخصوصا بچه ها.... کیاراد مثلا اونموقع ده دوازده ساله بوده...
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٧/٣٠
٠
٠
خوب نوشته بودید ٬ از بعضی از تصویر سازی هاتون هم یاد میگیرم خیلی ممنون ؛ موفق باشید :)
آلاء
آلاء
٩٥/٠٧/٣٠
٠
٠
نظر لطفتونه... امیدوارم که مثمر ثمر باشه براتون، پاینده باشید
مائده
مائده
٩٥/٠٧/٣٠
٠
٠
این قسمت ترکوندی ها.......اورین اورین
آلاء
آلاء
٩٥/٠٧/٣٠
٠
٠
تو تعریف نکنی کی تعریف کنه؟؟!! اصن وظیفته که تعریف کنی دیگه.....!
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٧/٣٠
٠
٠
الان این طرف اقای زمانی ؛ یه همرزم داشت تو قسمت اول درسته ؟؟ این دکتر بچه ی اون نباشه ؟ اگه بچه ی اون هس یا من خیلی با هوش ام (که هستم ) هم شما زود کلید ها رو دادید؛ جواب این که هست یا نیست رو هم لازم نیست بدین اصلا ؛ حالا یه سوال دیگه اون هدیه چی شد ؟ چقدر کوتاه بهش پرداخته شد از کجا اومده ؟ باید یه بار دیگه از اول بخونم تیکه تیکه خوندم گیج شدم خخخ
آلاء
آلاء
٩٥/٠٧/٣٠
٠
٠
نظرمعلومه که جواب هست یا نیست رو نمیدم!:دی
آلاء
آلاء
٩٥/٠٧/٣٠
٠
٠
اون همرزمش همون مصطفی هست که هنوزم باهاشه و از آقای کیارش زمانی نگهداری میکنن هدیه هم تو قسمتای قبلی توضیح دادم دختر خونده مصطفی هس و همسر مصطفی از بچگیش اونو اورده پیش خودش نگهداری می کنه شخصیت خیلی خاصی نیست فک کردم در همون حد پرداختن بهش کافی باشه....
آلاء
آلاء
٩٥/٠٧/٣٠
٠
٠
داستان ادامه دار نوشتن متاسفانه این چیزا رو هم داره که تا قسمت بعدی مخاطبین یا بعضی جاها یادشون میره یا کلا حوصلشون سر میره بیخیال بقیش میشن...
آلاء
آلاء
٩٥/٠٧/٣٠
٠
٠
داستان ادامه دار نوشتن متاسفانه این چیزا رو هم داره که تا قسمت بعدی مخاطبین یا بعضی جاها یادشون میره یا کلا حوصلشون سر میره بیخیال بقیش میشن...
مائده
مائده
٩٥/٠٧/٣٠
٠
٠
خودمونیم ها آلاء جون فک نمیکردم دست به قلم ات تا این حد باشه به نظرم برای شروع خیلی خوبه!!موفق باشی ضعیفه
آلاء
آلاء
٩٥/٠٧/٣٠
٠
٠
عه عه عفت کلام داشته باش دختر...!! یجوری میگی برای شروع انگار میخام داستان نویس شهیری بشم و کلی داستان بنویسم.....خخخخخخخ
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٧/٣٠
٠
٠
قشنگ نوشته بودی آلای عزیزم . یکم بیشتر دقت کنی خیلی بهترم میشه، یک جاهایی حالت گفتاری و نوشتاری رو قاطی نوشتی، مثلا نوشتی " اون قدر که صدایم گرفت " یا باید بنویسی: " آن‌قدر که صدایم گرفت " یا " اون قدر که صدام گرفت "... توی جمله ها هم خیلی از " واو" استفاده کردی، می تونی واو ها رو کمتر کنی و ویرگول رو جایگزین کنی :)... منتظر ادامه هستیم :)
آلاء
آلاء
٩٥/٠٨/٠١
٠
٠
اصن خیلی جاهاشو من سه نقطه میذارم احساس میکنم به تاثیر و معناش کمک می کنه وقتی تو سایت میذارن حذف می کنن اینجوری میشه:(( نظر لطفته عزیزم خوشحالم که دنبال میکنی:)
آلاء
آلاء
٩٥/٠٨/٠١
٠
٠
حالت گفتاری رو قبول دارم آقای مهدیزاده هم اشاره کردن فک کنم ولی خب شده دیگه نوشتم رد شدم گذاشتم سایت در صف تاییده...
پربازدیدتریـــن ها
عشق را وداع گفته ایم

ملت خاموش یا ملت عاشق؟

٩٦/١٢/٠٥
دوباره عاشقش...

بی جهت نیست دلش شوق تو در سر دارد

٩٦/١١/٣٠
شعری سروده خودم

جویای محبت

٩٦/١١/٢٩
نمی‌شود که نمی‌شود که نمی‌شود

برای من درد همین است

٩٦/١٢/٠٥
دلش پر می کشید

به نام سارا

٩٦/١٢/٠٣
می خواهم توی لاک خودم باشم

در ستایش گم شدن

٩٦/١٢/٠١
بس کنید!

بازی با عشق

٩٦/١١/٢٩
جشن امضای رهش امیرخانی

لطفا در صف بمانید!

٩٦/١٢/٠١
شوق فردا تو

خواب و رویا تو

٩٦/١٢/٠٢
ترانه ای سروده خودم

چقدر دلگیرم از بهمن

٩٦/١١/٢٩
چرا این کابوس‌های بیداری تمام نمی‌شود؟

این شبیخون بلا باز چه بود

٩٦/١١/٢٩
سخنگوی دولت: مردم نگران مسائل اقتصادی شب عید نباشند!

یه قول دیگه... یه قول دیگه!

٩٦/١٢/٠٣
زمان می‌گذشت و من همچنان می‌نوشتم

مرا بخوان

٩٦/١١/٣٠
کاسه داغ تر از آش

لطفا قضاوت بکنید!

٩٦/١٢/٠٥
تو که نباشی

روزهای من

٩٦/١٢/٠٢
خواب‌هایش آشفته است

نمی توانم آرامش کنم

٩٦/١٢/٠٣
معجزه کربلا است

پایان غم عشق

٩٦/١١/٣٠
سقوط مستمر رسانه ای و سقوط پرواز تهران -یاسوج

ورشکستگی فضای رسانه ای کشور

٩٦/١١/٣٠
شعری سروده خودم

از کوچه‌ها باید بپرسم

٩٦/١٢/٠١
از کتاب جیبی غفلت نکنید

حتی درون جیب

٩٦/١٢/٠٥