شهزاده‌ای از حبشه در کربلا
چند خطی از نصر بن ابی نیزَر / مداحی و سخنرانی برای نهمین شب محرم

شهزاده‌ای از حبشه در کربلا

نویسنده : سایت جیم

«یک ساعت در خانه رسول الله بودن برایم بهتر از یک عمر پادشاهی کردن بر شما و بر حبشه است.» کلمه‌ها کلمه‌های پدرش بودند. پدری که در کودکی به خانه پیامبر راه یافت. بدست ایشان مسلمان شد و در خانه‌شان بزرگ شد. آمده بودند دنبالش که بیا و پادشاهی‌مان کن. که نجاشی‌دار دنیا را ترک کرده و تو تنها پسر بازمانده خاندانی. جوابش واضح بود. نرفت.

بعد از پیامبر، باز هم ماند. شد غلام و کارگزار علی(ع). امام رسیدگی به نخلستان‌ها را به او سپرد.  شاید گاهی طعنه زده باشندش که پادشاهی را ول کردی و شدی خدمتکار دیگران؟ شاید هم گفته باشند اصلا تویِ حبشی را چه کار با این مرد عرب؟

او اما دلش قُرص بود. خوشبخت بود. شاید هم این‌طور جواب‌شان را می‌داد که کدام سروری و پادشاهی به پای غلامی این خاندان می‌رسد؟ 

فرزندش هم که به دنیا آمد از همان اول عشق علی و فرزندانش را در گوش دل و جانش زمزمه کرد. افتخارش بود که فرزندش در کنار این خانواده، به دست آنان تربیت می‌شد. نامش را نَصر گذاشت. و الحق که یار و یاوری خوب بود. بعد از پدر، حالا او بود که در خدمت امام بود. در روزهای غربت حسن(ع) و اکنون در کنار حسین(ع).

امام که از مدینه راه افتاد، او هم همراه شد. شاید پدر در روزهای آخر، سفارشش کرده بود به امامش، که تنهایش نگذارد. که یاور باشد. از مدینه همراه امام به مکه آمد و بعد با کاروان راهی کربلا شد. آیین غلامی و خدمت را خوب از پدر آموخته بود. صبح عاشورا به میدان رفت. حریف خودش نمی‌شدند. چون همیشه، از در نامردی در آمدند و اسبش را زدند. با پای پیاده جنگید. آنقدر جنگید و جنگید تا  افتخار خدمت به آل محمد(ع) را با شهادت در رکابشان کامل کرد.

===

پ.ن: در ادامه شما را به گوش دادن چند مداحی زیبا دعوت می‌کنم. (برای دانلود روی عکس کلیک کنید)

مشکت صد پاره شده - حاج محمود کریمی

ارباب غریبی داره چه نصیبی - کربلایی جواد مقدم

من که نميتونم تحمل کنم - سید مجید بنی فاطمه

فعال هیئتی و فرهنگی باید اینجوری باشد - سخنرانی از حجت الاسلام پناهیان

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
a_a
a_a
٩٥/١١/٢٢
٠
٠
ممنون جیم جان برای مداحیای زیبایی ک گذاشتی
پربازدیدتریـــن ها
شعری برای آتنا اصلانی، دختر مظلوم اردبیلی

دختر من بخواب لالایی

٩٦/٠٤/٢٤
خوشبحال شما

من همیشه چاق بودم

٩٦/٠٤/٢٥
إِنَّا للّه وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ

ای مهربان‌تر از تمام مردم این شهر

٩٦/٠٤/٢٧
ماجرای بعد از ظهر

من متفاوت ترین 18 ساله جیمی هستم!

٩٦/٠٤/٢٦
برسد به دست مریم میرزاخانی

قرار بود من هم «مریم» شوم!

٩٦/٠٤/٢٦
اجباری ترین روز کاری من

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت ششم

٩٦/٠٤/٢٥
شعری سروده خودم

چشمان کلاغ

٩٦/٠٤/٢٧
ما همه زندانی شدیم

لبخندهای پنج اینچی

٩٦/٠٤/٢٤
مات چشمانی که سیاه است

دختره ی چشم سفيد

٩٦/٠٤/٢٤
در مورد افسردگی بعد از عروسی چه می دانید؟!

نو عروس افسرده

٩٦/٠٤/٢٧
داستان تلخ میرزاخانی ها...

چگونه کشور خود را از پیشرفت عقب نگه داریم؟

٩٦/٠٤/٢٨

سلبریتی نبود دماغ عمل کردن!

٩٦/٠٤/٢٧
این سفر کاملا با سفرهای دیگر فرق داشت

دوست داشتنی ترین ها

٩٦/٠٤/٢٦
دردنامه

آیا آینده ای متصور هستیم؟!

٩٦/٠٤/٢٦
هنوز بوی عطر پسرش می آید

همان دیوار قدیمی

٩٦/٠٤/٢٦
بی خوابی تو چه شکلی است؟!

بی خوابی ها نباید تا همیشه میهمان آدم ها باشند

٩٦/٠٤/٢٦
کنکاشی در بیوگرافی جیم

رابطه جیم و ترامپ چگونه شکل گرفت؟!

٩٦/٠٤/٢٨
حرفم را قبول دارید؟

چاقی چه طور اتفاق می افتد؟

٩٦/٠٤/٢٧
داستان کوتاه

من یک دختر رنگی رنگی هستم!

٩٦/٠٤/٢٩
تسلیم نشو

عاشق حرفه ای!

٩٦/٠٤/٢٥
تبلیغات