بابابزرگ ناشناس (قسمت اول)
داستان کوتاه

بابابزرگ ناشناس (قسمت اول)

نویسنده : khojastehsadat_mosavifard

امروز به اتفاق مادرم به خانه سالمندان رفته‌بودم. گاهی این کار را می‌کنیم. وقتی به خانه سالمندان رسیدیم از مادرم جدا شدم. روحیه کنجکاوی دارم و دوست دارم ازهمه چیز سر در‌بیاورم. همه جا می‌روم و سری می‌زنم به راهروی خانه سالمندان. اتفاقی چشم‌ام به دری خورد که نیمه باز بود. جلو رفتم و آرام در را بازکردم. چشم‌ام به تخت کنار پنجره اتاق افتاد. دیدم پیرمردی تنها روی آن تخت نشسته‌بود و به منظره بیرون خیره شده‌بود. چهره‌ای مهربان اما شکسته داشت. با اینکه کم تجربه‌ام ولی فهمیدم حتما درد بزرگی در زندگی‌اش تحمل کرده.

چند قدم که جلوتر رفتم متوجه حضور من شد. من هم با ذوق لبخندی رولبم آوردم و رفتم جلو و پرانرژی سلام کردم. گفتم: «سلام پدرجان خوبین؟» پیرمرد لبخندی رو لبش آورد و گفت: «سلام دخترم. الحمدالله خوبم. شما خوبی؟» من هم گفتم: «پدرجان به خوبی شما منم خوب»

گفتم: «پدرجان نوه‌ها و بچه‌هاتون کجا هستند؟ نیامدند؟»

دیدم اشک در چشم‌های پیر مرد حلقه زد و آن لبخند ملیح به یک بغض تبدیل شد. 

من از پرسیدن این سوالم خیلی پشیمان شدم و گفتم: «ببخشید پدرجان نمی‌خواستم ناراحت‌تان کنم».

گفت: «این چه حرفیه دخترم, تو هم مثل دختر خودم هستی، راستش را بخواهی نمی‌دانم آن‌ها کجا هستند».

دلم به حال پیرمرد سوخت و فقط یک نگاه ترحم آمیز به پیرمرد کردم وسرم راپایین آوردم! پیرمرد گفت: «چه شده دخترم؟»

من ساکت ماندم چون حرفی برای گفتن نداشتم. فقط گفتم: «پدرجان چرا مگر چه شده که شما باید اینجا تنها بمانید؟ چرا خانواده‌تان به شما سرنمی‌زنند. به گمانم فراموشتان کردند».

پیرمرد گفت: «همه‌اش به‌خاطر انتخاب اشتباه من بود». من با تعجب نگاهش کردم. پیر مرد گفت: «دخترم تو ازدواج کردی؟» گفتم نه! 

گفت: «دخترم اگر یک وقت خواستی ازدواج کنی حتما درانتخابت دقت کن!» گفتم: «چشم پدرجان ولی می‌توانم ازشما بخواهم که بگویید آن انتخاب اشتباه چی بود؟ گفت بله دخترم و شروع به تعریف کرد.

اوایل دهه پنجاه بود که من مدرک فارغ‌التحصیلی خودم را در رشته مکانیک گرفتم و به‌خاطر فارغ‌التحصیلی من پدرو مادرم خیلی خوشحال بودند و مهمانی‌ای به این مناسبت درمنزل‌مان دادند. روز مهمانی وقتی من دراتاقم بودم که داشتم آماده می‌شدم برای خوش‌آمدگویی مادرم به اتاقم امد و گفت: «ماشالله؛ هزار ماشالله یوسف من مردی شده برای خودش. یوسف جان سریع‌تر آماده شو که مهمانان الان می‌رسند». گفتم چشم مادر. مادرم من را درآغوش گرفت و گفت: «پسرم تو نمیخواهی ازدواج کنی؟ آن زمان بچه‌ها به‌خاطر شرم وحیایی که داشتند تا حرف ازدواج می‌امد خجالت می‌کشیدند. من سرم را پایین انداختم و از خجالت سرخ شدم که پدرم به اتاقم آمد و گفت زهرا خانم، یوسف بیایید مهمانان آمدند. مادرم گفت باشه الان میآییم. پدرم که روی سرخ من را دیده‌بود ازمادرم قضیه را جویا شد. گفت اتفاقا خودم به این فکر بودم که بعداز فارغ‌التحصیلی یوسف برایش آستین بالا بزنیم».

من خیلی تعجب کردم چون از پدرم این حرف بعید بود مادرم گفت: «دختر نادرکبابی دخترخیلی خوبی هستش چطوره بریم ببینیمش بعدا؟ پدرم گفت: «پس واسه همین بود این مدت همه‌اش به من سفارش می‌کردی از نادرکباب بگیریم؟»

مادرم خندید و گفت: «خب دخترنادر دختر خوبی هستش و خانواده اصیلی دارند».

بعداز این حرف‌ها من و پدرمادرم رفتیم پیش مهمانان تا اینکه بعد از مهمانی مادرم زنگ زد به همسرآقا نادر و قرار خواستگاری گذاشتند. درروز خواستگاری...

اگه خوشتون اومــده بقیه داستان رو درقسمت‌های دیگه براتون می‌نویسم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
لیلی
لیلی
٩٥/٠٧/٢٥
٠
٢
دختر نادر کبابی ، از خودش اسم نداشته؟
khojastehsadat_mosavifard
khojastehsadat_mosavifard
٩٥/٠٧/٢٦
٠
٠
فعلا ک نه
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٧/٢٥
٠
٠
بقیه رو هم بنویسین حتما ٬خوش حال میشیم بخونیم ؛ فقط چند تا سوال چرا تو گفتگو ها از خط تیره ( _ )استفاده نمیکنین؟ روون تر میشه ؛ گفتگو هاتون هم گاهی از کلمات شکسته استفاده میکنین باز در ادامه رسمی میشد رو یه ریتم بنویسین یا شکسته و خودمونی یا رسمی ٬ اینا فقط پیشنهاد بود قطعا خودتون بهتر میدونید ؛ولی حتما بنویسین ما هم میخونیم حتما (اصلا خوب نیس داستان نصفه بمونه ) موفق باشید انشاا...
khojastehsadat_mosavifard
khojastehsadat_mosavifard
٩٥/٠٧/٢٦
٠
٠
سلام ممنون ازنظرتون حتما ادامشومینویسم من اکثرا داستانام ب لحن محاوره ای هسش براهمین ی قسمتایی اشتباه کردممممم
پربازدیدتریـــن ها
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
گاهی هوس می کنند بروند

همه چیز جدی می شود

٩٥/١٠/٣٠
تا رسیدن پول بروز ندهید!

دندان های نا اهل

٩٥/١٠/٢٥
فاز سیگار

سیگارت بهمن / قسمت اول

٩٥/١٠/٣٠
لعنت به این زنگ دلهره آور

لعنت به اين تكرار

٩٥/١٠/٢٨
این داستان واقعی است

پاداش یک مرد پولدار

٩٥/١٠/٢٧
هوا خیلی خیلی پس است!

هوای این روزها

٩٥/١٠/٢٥
چتر صورتی و قدم های دو تایی

سه حرفی جمع و جور

٩٥/١٠/٢٥
با نام خدا

مرا یاری کن

٩٥/١٠/٢٨
حس خوب

مه ای در بامداد

٩٥/١٠/٢٩
تبلیغات
تبلیغات