حافظه الکی! (قسمت هفتم)
داستان کوتاه

حافظه الکی! (قسمت هفتم)

نویسنده : آلاء

(برای خواندن قسمت قبل اینجا کلیک کنید)

روزها می‌گذشت و درمان ها و دستورالعمل‌های دکتر راد که حالا دیگر او و کیارش حسابی با هم صمیمی شده‌بودند داشت نتیجه می‌داد و دیگر از آن کیارش افسرده و نا امید که مدام در خیال فرو می‌رفت و حتی گاهی چند ثانیه قبل را فراموش می‌کرد خبری نبود و رفته رفته حالش بهتر و سرحال‌تر و شاداب‌تر می‌شد و بازیگوشی و شیرین زبانی‌های هدیه حسابی سرذوقش می‌آورد ولی تنش‌های عصبی که با دیدن بعضی چیزها و رفتن به بعضی جاها که خاطره‌ای را به یادش می‌انداخت همچنان رهایش نکرده بودند. ویلچر را هم هنوز نتوانسته بود کنار بگذارد گرچه جلسات درمانی و فیزیوتراپی که پیش دکتری که راد معرفیش کرده‌بود می‌رفت تاثیر زیادی گذاشته بود و به عقیده دکتر حالا دیگر آنقدر خوب شده‌بود که بتواند روی پاهایش بایستد و حداقل چند قدمی بردارد ولی باید خودش می‌خواست, باید خودش می‌خواست که این تغییر بزرگ اتفاق بیافتد. باید باورش می‌شد که بالاخره بعد از مدت‌ها می‌تواند راه برود. یعنی باید به خودش حرکتی می‌داد. برای کنار گذاشتن ویلچر باید چیزی وادارش می‌کرد. حسی تازه یا اتفاقی جدید. چیزی فارغ از این یکنواختی‌های روزانه که روحی تازه در او می‌دمید.

این روزها آنقدر با دکتر راد صمیمی شده‌بود که حتی گاهی دکتر برای دیدنش به خانه می‌آمد. می‌گفت چیزی در کیارش هست که او را یاد خودش می‌اندازد. خود گذشته‌اش. روزهای خیلی دوری که با چنین احساسات مشابهی دست و پنجه نرم کرده‌بود. روزهایی که دردهای مشابهی را با پوست و گوشتش لمس کرده بود. روزهایی از جنس همین حس تنهایی و غربت که انگار هیچوقت آشنایی را در این جهان نداشته. 

همین روزها بود که دکتر راد به خانه مصطفی آمد و سراغ کیارش را گرفت. کیارش نگاهی به راد انداخت و گفت: «پسرم من با همون نگاه اول فهمیدم که مثل همیشه نیستی. استرس و آشفتگی تو نگاهت داره بیداد می‌کنه. تا حالا خیلی کم از خودت حرف زدی امیدوارم منو قابل بدونی و بهم بگی چی شده و چه اتفاقی برات افتاده».

راد نفس عمیقی کشید و گفت «ِاِاِاِ ... راستش... چطوری بگم؟ وقتی مدتی تنها می‌مونم یاد گذشته‌ام می‌افتم و این آرامشمو بهم میزنه و عذاب می‌کشم. با اینکه خیلی خاطره کوتاهی ازون اتفاق دارم و با اینکه خودم خیلیا رو که اینجوری بودن معالجه کردم اما هنوز نتونستم اون اتفاق رو فراموش کنم. یک ساعت پیش خواب آشفته‌ای رو دیدم. به‌سختی می‌تونستم نفس بکشم و اونقد تو خواب داد زده‌بودم که گلوم می‌سوخت و وقتی بیدار شدم و دیدم تنهام، یک لحظه آرزو کردم ای کاش پیشم بودین و می‌دیدمتون. شاید باورتون نشه ولی دیدنتون عجیب آرومم می‌کنه. آقای زمانی یادآوری‌اش برای من تا حدودی تلخه و دوس ندارم با گفتنش شما هم اذیت بشین».

-  «نه پسرم این چه حرفیه منو شریک درد خودت بدون. اگر بتونم کمکت می‌کنم».

-  «بسیار خوب می‌خوام داستانی رو براتون تعریف کنم...».

ادامه دارد

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٧/٢٥
٠
٠
یه قسمتش منو یاد این انداخت اونجا که در مورد انگبزه و خواستن میگه (شایدم خیلی بی ربطه خخخ) ژاک:سخت ترین قسمت غواصی وقتیه که به انتهای آب میرسی جوانا: چرا؟ ژاک:برای بالا اومدن باید یه دلیل خوب داشته باشی و پیدا کردن یه دلیل خوب کار خیلی سختیه دیا لوگ فیلم آبی_بیکران موفق باشید
آلاء
آلاء
٩٥/٠٧/٢٦
٠
٠
ممنون که دنبال می کنید:)) چه جالب ندیدمش فرصت کردم فیلمی که گفتین رو میببینم
مائده
مائده
٩٥/٠٧/٢٧
٠
٠
افرین آلاء جووووووون ترشی نخوری یه چیزی میشی
آلاء
آلاء
٩٥/٠٧/٢٧
٠
٠
تو که دیگه باید بدونی سرکه و محصولاتش رو کلا دوس ندارم! خخخخخخخخخخخ چه عجب از از حضور علیا حضرت! منت نهادید بر ما بانو.... چون دوس نداری نمیگم بانو چی......!!!!!
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤