شتابان به سوی محبوب...
چند خطی از یزید بن ثُبَیط عبدی بَصری / مداحی و سخنرانی برای هشتمین شب محرم

شتابان به سوی محبوب...

نویسنده : سایت جیم

راه‌ها را بسته بودند. باید به بیراهه‌ها می‌زد. هر جایی ممکن بود به ماموران بر بخورند. حالا بالاخره به مکه رسیده بود. جا و مکانش را آماده کرد و به سمت منزلگاه امام به راه افتاد. چون رسید، امام نبود.

از آن سو، امام که خبر آمدن یزید بن ثُبَیط را شنیده بودند، زودتر از منزل خارج شده و به سوی اقامتگاه او رفته بودند.

مرد بازگشت. در دلش غوغای شادی بود. آیا خوشبختی از این بزرگتر که تو به سوی امام روی و او به سوی تو آید؟ امام را در منزلگاه خود یافت. زبان در دهان نمی‌چرخید. چه می‌توانست بگوید جز شکر الهی: «بِفَضلِ اللهِ وَ بِرَحمَتِهِ فَبِذلِکَ فَلیَفرَحُوا»*

مرد تنها نبود. دو پسرش هم بودند. آن روز که فرستاده امام به بصره رسیده بود و نامه امام را برایشان خواند، همان جا تصمیمش را گرفت. می‌خواست به حسین(ع) بپیوندد. ده پسرش را هم به سفر خواند. عبدالله و عبیدالله پدر را اجابت کردند.

دیگران گفتندش: «می‌ترسیم یاران ابن زیاد به تو آسیبی رسانند.» اما عشق حسین(ع) این چیزها نمی‌شناسد. مرد راه افتاد و در مکه به مولایش رسید.

روز عاشورا، پسران که رسم عشق بازی از پدر آموخته بودند به میدان رفتند و جنگیدند. پدر، بعد از ظهر عاشورا پس از نماز، در مبارزه تن به تن به شهادت رسید و به پسرانش ملحق شد تا در آن سرا این بار آن‌ها به استقبال امام آیند. 

*پس (مومنان) باید به لطف و رحمت خدا شاد باشند./یونس،58

===

پ.ن: در ادامه شما را به گوش دادن چند مداحی زیبا دعوت می‌کنم. (برای دانلود روی عکس کلیک کنید)

در غمت همچو لاله - حاج میثم مطیعی

با پرچم سیاه راه افتادم - سید مجید بنی فاطمه

با همه دنیا قهرم و با تو میخوام آشتی باشم - حاج حسین سیب سرخی

سخنرانی در مورد ازدواج و طلاق- ستاد زارع شیرازی

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

زیر باران خنده با چشمان گریان ساده بود

٩٥/١١/٢٥
تا آن روز چقدر فاصله داریم؟

در حکومت امام زمان

٩٥/١١/٢٥
شاید قهرمان این فصل شویم

ظهور استقلال آرمانی

٩٥/١١/٢٨
حیف شد

حیاط خانه ی مادرجون

٩٥/١١/٢٦
ترامپ هستند، 70 ساله از حزب باد!

وقتی از ترامپ حرف می زنیم، دقیقا از چه حرف می زنیم؟

٩٥/١١/٢٨
طنزیات

مصاحبه خبرگزاری مهر با آبراهام لینکلن!

٩٥/١١/٢٨
حالا نوبت من بود

نامه ای به خدا

٩٥/١١/٢٧
گاهی از پنجره بیرون را نگاه کن

به دنیا آمدیم تا به هم کمک کنیم

٩٥/١١/٢٧
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت دوم

٩٥/١١/٢٧
نقد و بررسی فیلم فصل نرگس

وعده ما قبرستان!

٩٥/١١/٢٨
آمده بودم بنویسم...

دو دقیقه حواستان را به من بدهید لطفا

٩٥/١١/٢٦
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
از تو ممنونم

خدایی باش

٩٥/١١/٢٥
از عکس های پی در پی تا شاخ های اینستاگرامی

زندگی به سبک اینستاگرام

٩٥/١١/٢٥
من متخصص هستم!

راه اشتباهی

٩٥/١١/٢٧
باید به روایت‌ها چون حکایت‌ها احترام گذاشت؟

حکایت اندر روایت

٩٥/١١/٢٦
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
حرف هایی که شبیه دروغ هستند

واقعیت های دروغ نما

٩٥/١١/٢٦
تبلیغات
تبلیغات