گفته‌اند در تمدن مدرن، دو چیز است که باید از شهر دور ریخته شود: زباله و جنازه. زباله‌ها را جایی می‌ریزند و زمین را ـ صراحتم را ببخشید ـ به گند می‌کشند. جنازه‌ها را هم آن قدر دور می‌برند که چشم اهالی محترم شهر، به راحتی به آن‌ها نیافتد. اصلا شهر مدرن، باید از مرگ و یاد مرگ دور باشد؛ چون مرگ، قدرت دارد کمی آدمی را از یاد دنیا غافل کند؛ و این یاد دنیا و عشق دنیا ـ و به قول استاد میرباقری ـ تکالب بر سر دنیاست که موتور متحرکه‌ی تمدن مدرن است.

پس ما که قرار است به سمت مدرن شدن برویم، باید قبرستان‌ها را از شهرها دور کنیم. به جای این‌که هر محله ـ که معمولا پارک و پاساژ و... را حتما دارد ـ قبرستانی برای خود داشته باشد، مرده‌ها را از همه جای شهر می‌بریم و دور می‌ریزیم! (و اصلا مگر در شهرهای جدید، محله باقی می‌ماند؟) چه بهتر که این دور، بعد از چند کیلومتر بیابان باشد! و نتیجه‌اش می‌شود این که بسیاری از مردم شهرهای بزرگ ما، شاید چند سالی یک بار هم چشم‌شان به قبرستان نیافتد. و به جایش هر روز در خیابان‌های شهر و کانال‌های تلوزیون و... هزار چیز می‌بینند که حرص‌شان به دنیا را زیاد کند تا چرخ سرمایه‌داری بچرخد. و ما هم روزی هفده رکعت نماز بخوانیم و ـ و با خیال مسلمانی ـ از خدا بخواهیم ما را در تاسیس مدرنیته‌ی اسلامی یاری کند! تا هم خدا را داشته باشیم و هم خرما را. (و این جا یک نفر را می‌خواهد که وقتی ما می‌گوییم مدرنیته اسلامی، بگوید مگه می‌شه؟ مگه داریم؟!)

مرگ و یاد مرگ، آن‌قدر قدرت دارد که شاید حرف اشتباهی نباشد که بگوییم می‌تواند سرنوشت یک تمدن را عوض کند. تمدنی را نابود کند و تمدنی نو بسازد.

و حالا که ما در بند تمدن غربی هستیم ـ اصلا حرف سیاسی نمی‌زنم، اشتباه نشود ـ ، شاید یکی از چیزهایی که می‌تواند ما را به اسیر بودن‌مان آگاه کند تا فکری به حال خلاصی از آن کنیم، مرگ است.

نمی‌دانم به خاطر این حرف‌ها بوده یا چیز دیگر، مدتی است تصمیم گرفته‌ام فاصله‌ی قبرستان رفتن‌هایم را، کم‌تر کنم. دوست دارم ماهی یک بار سری به یک قبرستان بزنم و چند دقیقه‌ای بین قبرها ـ که معمولا مرده‌های‌شان را هم نمی‌شناسم ـ بچرخم. و در این میان، گاه چیزهایی جدیدی به ذهنم می‌رسد؛ یا چیزهایی که در ذهنم بوده ولی زیر گرد و غبار شهر خاک می‌خورده‌اند، خودی نشان می‌دهند. اگر عمری و توفیقی بود، شاید گاهی از این‌ها بنویسم. این نوشته مقدمه‌ای باشد برای قبرستان نوشت‌های آسیاب!

منبع:

http://asiab.blog.ir/1394/09/23

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
ساده
ساده
٩٥/٠٧/٢٤
٠
٠
چه عجب از این وبلاگ یه مطلب اومد رو سایت
محمدصنعتیـ
محمدصنعتیـ
٩٥/٠٧/٢٦
٠
٠
:)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

الغوث خدایا

٩٦/٠٣/٢٥
بغضم می گیرد

تله پاتی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
همه چیز را ندانی

غرور و تردید

٩٦/٠٣/٢٥
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
در جاده زندگی هم مسیر شویم

همکلاسی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

چشم ها در انتظار آشنای نیمه شب

٩٦/٠٣/٢٥
تبلیغات
تبلیغات