همه حرفا که آخه گفتنی نیست...

همه حرفا که آخه گفتنی نیست...

نویسنده : وبگردی

قرص نمی‎خوردم. می‌ترسیدم تهِ گلویم گیر کند و با چند لیوان پر از آب هم پایین نرود. بچه بودم. منطقِ بزرگترها که می‌گفتند راهِ گلویت آنقدرها هم که فکر می‌کنی تنگ نیست، برایم قابلِ قبول نبود. مریض که می‌شدم، سرما که می‌خوردم، مامان مجبور بود قرص را با آب حل کند و به خوردم بدهد. دهانم تلخ می‌شد. زهرمار می‌شد. تحملِ مزه‌ی قرصِ حل شده از تحملِ بوی پمادِ ویکسِ مادربزرگ هم سخت‌تر بود. هرچقدر زبانم را با آب می‌شستم، مزه‌اش از یادم نمی‌رفت؛ ولی ترسم اجازه نمی‌داد قرصِ درسته را ببلعم.

بزرگتر شدم. باز مریض شده بودم و دیگر دلم نمی‌خواست مامان قرصِ حل شده را با یک قاشق بریزد توی حلقم. دلم را به دریا زدم. یک قلپ آب خوردم، قرص را دُرُسته انداختم توی دهانم و باقیِ آبِ لیوان را یک نفس سر کشیدم. با کمال تعجب، خفه نشدم. قرص راهِ گلویم را نبست. کامم تلخ نشد. نمُردم. دهانم را جلوی آینه باز کردم تا مطمئن شوم قرص پایین رفته باشد. آآآآ... قرص توی دهانم نبود.

چندین سال گذشت تا بفهمم حرف‌ها هم مثل قرص‌ها هستند. بعضی حرف‌ها هستند که نباید هیچوقت با لب‌هایت کلمه بشوند! مزمزه کردنشان فقط کامت را تلخ می کند. مزه‌ی تلخش میانِ پُرزهای زبانت گیر می کند و با هیچ اسکاچی پاک نمی‌شود. بعضی حرف‌ها هستند که باید دُرُسته و کامل قورت‌شان بدهی و پُشت بَندش یک لیوان آب سرد بنوشی. بعضی حرف ها باید توی دلت بماند.

با این اوصاف دلِ آدم ها باید جای بزرگی باشد؛ وقتی کلمات به تعدادِ ماهی‌های اقیانوسِ آرام، از سر و کولش بالا می‌روند و صدایش درنمی‌آید. شما تا به حال دیده‌اید دلِ کسی که همه‌ی حرف‌هایش را درسته قورت می‌دهد، زبان باز کند و از کمبودِ جا شکایت کند؟ صبورتر، عمیق‌تر، جادارتر، امن‌تر از دلِ آدم سراغ دارید؟ دمِ خدا گرم با این شیوه ی دل خَلق کردنش.

 ===========

پ.ن: چقدر راست می گفت آنکه می گفت: "در نهایت آدم نمی نویسد که چیزی بگوید، بلکه می نویسد تا چیزی را نگوید"

منبع:

http://writer-bashi.blog.ir/1395/01/24

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
maeadeh_sh72
maeadeh_sh72
٩٥/٠٧/٢٢
٠
٠
عالی بود. ممنون:))
mobina
mobina
٩٥/٠٧/٢٣
٠
٠
زیبا بود،ممنون ازنوشتتون.
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
خاطرات باهم بودن

ساعت یازده

٩٥/١١/٣٠
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات