مرگی برای نترسیدن

مرگی برای نترسیدن

نویسنده : وبگردی

یکی از دلایلی که همیشه دلم خواسته خانواده‌ای از خودم داشته باشم، جوان مرگ نشدن است.

من از بچگی از مرگ می‌ترسیدم. یادم هست که یک نهال نازک خرمالو داشتیم که حتی با نسیم کم جان بهاری هم جا به جا می‌شد، من از اتاق‌مان می‌توانستم آن یک ساقه خرمالو را ببینم و هر شب به این فکر می‌کردم که امروز یا فردا من می‌میرم و این ساقه خرمالو همچنان جابه‌جا می‌شود اما من نمی‌بینمش.

شب‌ها به مردن فکر می‌کردم. به این‌که اگر بمیرم همکلاسی‌هایم تا چه وقت جایم را خالی می‌گذراند. دوستان و دشمنانم چطور به رابطه‌مان فکر می‌کنند و مادر و پدرم چقدر احساس پشیمانی می‌کنند. در سن هفت، هشت سالگی آدم خیال می‌کند مادر و پدرش ظالم‌ترین والدین دنیا هستند. من آن موقع می‌خواستم بمیرم، قبل از نه سالگی در اوج از دنیا خداحافظی کنم و بعد که به دنیا نگاه می‌کردم، پوف! دیگر آن میوه گندیده را نمی‌خواستم. از همان وقت‌ها شب بیداری سراغم می‌آمد اما اجازه نداشتم شب‌ها بیدار بمانم. توی تشک به تاریکی خیره می‌شدم و به مردن فکر می‌کردم.

اما دبیرستان که رفتم بابت حجم درس‌هایی که مدام دوره می‌کردم اجازه داشتم بیدار بمانم، اوایل تا ساعت دوازده، بعد که عشق نویسندگی به جانم افتاد تا ساعت 2 بعد نصفه شب، بعد که فهمیدم شبکه یک سریال‌های مورد علاقه‌ام را بازپخش می‌کند تا ساعت 4. بعد که با امین و آرشیو فیلم‌هایش آشنا شدیم تا ساعت 6. بعد که دانشجو شدم شب‌های زیادی بود که نمی‌خوابیدم. تا از پا درنمی‌آمدم چشم روی هم نمی‌گذاشتم. فکر می‌کردم با ندیدن رویا از دست مرگ فرار می‌کنم.

اما الان که مجبورم دوباره بخوابم، آرام و آسوده بخوابم مثل آدمیزاد هشت ساعت بدون استرس. به این فکر می‌کنم که مرگ مثل امتحان آنلاین است. گهگاهی که می‌خواهم از شر استرس آن راحت شوم زودتر از موعد به سایت می‌روم و آمادگی خودم را برای امتحان اعلام می‌کنم. بعد مرگ هم برایم همینطور است، از ترسش... زودتر به سراغش می‌روم. درست مثل سرخپوستی که برای غلبه بر ترسش به آغوش خرسی وحشی پناه می‌برد.

=============

منبع:

وبلاگ موردات یک ملامتی

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
لیلی
لیلی
٩٥/٠٧/١٩
٠
٣
قبلا ها عزاراعیل شنل میپوشید نه چادر!!:-|
پربازدیدتریـــن ها
آقا کجایی؟

سربازانت منتظرند

٩٥/١٠/٢٣
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
دلم اتفاقات خوب می خواهد

تولدم مبارک!

٩٥/١٠/٢٣
لبخندت برای من قدیمی نمی شود

من و خاطره یک نیمکت رنگ و رو رفته

٩٥/١٠/٢٣
سوغاتی برای دل خسته ما

مادربزرگ

٩٥/١٠/٢٣
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
تا رسیدن پول بروز ندهید!

دندان های نا اهل

٩٥/١٠/٢٥
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
شعری سروده خودم

گفتار در هم عشق

٩٥/١٠/٢٣
این داستان واقعی است

پاداش یک مرد پولدار

٩٥/١٠/٢٧
هوا خیلی خیلی پس است!

هوای این روزها

٩٥/١٠/٢٥
چتر صورتی و قدم های دو تایی

سه حرفی جمع و جور

٩٥/١٠/٢٥
تبلیغات
تبلیغات