پسر کو دارد نشان از پدر
چند خطی از عمروبن جُناده انصاری/ مداحی و سخنرانی برای هفتمین شب محرم

پسر کو دارد نشان از پدر

نویسنده : سایت جیم

مادر، داشت بار و بنه می‌بست. می‌گفت سفری در پیش داریم. پدر هم چند روزی بود که مشغول بود. شمشیری که مدت‌ها گوشه خانه خاک گرفته بود، در آورده بود و تمیز و تیز می‌کرد. 

پدر بارها از قصه جنگ‌هایش در رکاب پیامبر(ص) و امام علی(ع) گفته بود. سال‌هایی که همیشه با افتخار از آن یاد می‌کرد. وقتی صحبت می‌کرد دو ستاره در چشمانش برق می‌زدند. اما حیف که زود خاموش می‌شدند. بعد از یاد کردن آن سال‌ها، آهی از عمق سینه‌اش بیرون می‌آمد و می‌نشست روی ستاره‌ها و برقشان را می‌گرفت. 

حالا چند روزی است باز سر و کله ستاره‌ها پیدا شده است. چند روزی است هر بار که به چهره‌اش نگاه می‌کنم انگار روز به روز ستاره‌ها پر نور و پرنورتر می‌شوند. انگار هر غباری که از شمشیر کهنه پاک می‌شود، گَردی ست که از روی دو چراغ چشمانش کنار می‌رود.

مادر هم دست کمی از پدر ندارد. این روزها بال و پر گرفته است. می‌گوید می‌رویم سوی پسر فاطمه(س). نام فاطمه(س) را که بر زبان می‌آورد، حلقه اشکی توی چشمانش جا خوش می‌کند.

من که آن سال‌ها نبوده‌ام. اما از همین شنیدن‌ها هم غبطه می‌خورم. کاش من هم آن روزگار را درک می‌کردم. مادر می‌گوید حالا هم می‌شود به آن سال‌ها رفت. می‌گوید اگر به راه حسین(ع) برویم، تو هم دلیل برق نگاه پدرت را می‌فهمی. تو هم می‌توانی از نور حسین، نور بگیری. دل توی دلم نیست که زودتر راه بیفتیم...

*

از مکه حرکت می‌کنیم. همراه امام. و حالا به کربلا رسیده‌ایم. نه روز است که اینجاییم. سه روز است آب را بسته‌اند. دیشب حال کاروان دیدنی بود. این سو، صدای قرآن و مناجات بود و نماز. آن سو صدای خنده‌های مستانه. این سو بُریر از شوق امروز که قرار بود سرش را بدهد، سر شوخی گذاشته بود. آن سو، فکرها پی غنیمت‌ها و گوشواره‌ها و انگشترها.

ساعتی پیش پدر رفت. انگار برگشته بود به جوانی‌اش. نیرویش دو برابر شده بود. شمشیر می‌زد و رجزهایش شنیدنی بود. خبر شهادت پدر را که آوردند، فکر کردم حال مادر چگونه خواهد بود؟ اگر می‌فهمید من هم می‌خواهم راهی میدان شوم چه می‌کند؟ درست که فقط یازده سالم بود اما آخر حالا من می‌شدم مرد خانه‌مان. اصلا اگر مادر نگذاشت، می‌روم پیش خود امام. می‌روم شفاعتم کند پیش مادر. مگر نه این‌که من فرزند جناده بن کعبم. پس من هم باید بروم.

به خیمه مادر وارد شدم. انگار داشت توی خیمه، بین وسایل پی چیزی می‌گشت. مرا که دید صدایم کرد نزدیکتر بروم و کنارش بنشینم. یک دست لباس رزم کنارش بود. باور نمی‌کردم. مادر خود لباس بر تنم کرد. انتظار داشتم اکنون بخاطر پدر غمگین و افسرده باشد. اما نه، او هم عاشق بود. خودش امر کرد به یاری امام بروم.

نزد امام رفتم و اذن جهاد خواستم. می‌دانستند پدرم کشته شده. خودشان پدر بودند. می‌دانستند تمام دلخوشی مادر بعد از همسر، به فرزندانش است. گفتند: «شاید برای مادرش سخت باشد و او راضی نباشد.» سرم را بالا گرفتم. گفتم: مادر خود امر کرده. اصلا خودش لباسم را آماده و بر تنم کرد. ترسیدم به خاطر سن وسالم نپذیرد. فکر کنند از منِ بچه چه بر می‌آید. اما، پذیرفتند.

*

سینه‌ام سنگینی می‌کند. کاش می‌توانستم کمی ببیشتر بجنگم. کاش هنوز توان برخاستن داشتم. حالا معنای برق نگاه پدر را می‌فهمم. کاش مادر می‌دید من هم به آن نور رسیده‌ام. صدایشان می‌آید. انگار خدا قرار است بر من منت بگذارد. قرار است سرم را به مادر بازگردانند. حالا مادر می‌بیند پسرش نور حسین، رنگ حسین را یافته است. حالا می‌توانم نشانش دهم آن دو ستاره به خانه چشم‌های من هم آمده‌اند.

===

پ.ن: در ادامه شما را به گوش دادن چند مداحی زیبا دعوت می‌کنم. (برای دانلود روی عکس کلیک کنید)

روز شب سوال قلبم شده بود... - سید مجید بنی فاطمه

روز محشر که میشه یکی میاد ندا میده - مهدی اکبری

همراه بابایی هم قد سقایی - حاج محمود کریمی

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٥/٠٧/١٧
٠
٠
ممنون . فقط یک نکته، در رابطه با این مسئله که ۳روز آب رو برکاروان امام بستند، صحت نداره، تا شب عاشورا کاروان امام اب همراه داشتند اما روز عاشورا ( روز ب شهادت رسیدن تمام یاران و نزدیکان امام و خود امام حسین علیه السلام) ذخیره اب تموم شده ک ب خاطر گرمی هوا و حمل سلاح های سنگین تشنگی خیلی ازار داده امام و کاروانشون رو...
Vania
Vania
٩٥/٠٧/١٨
٠
٠
ممنون از نظرت عزیزم...اتفاقا این موضوع بستن آب رو کاروان امام، تو کتاب حماسه حسینی شهید مطهری هم اومده. اونی که شما میگی احتمالا این بوده که بعضیا میگن سه روز کلا آب نداشتن و نخوردن..آب رو از روز هفتم بستن ولی تو این مدت یکی دوبار تونستن برن و آب تهیه کنن.حتی شب ععاشورا هم آب تهیه کردن برای غسل..آدرس دقیقش رو بخوام بدم میشه کتتاب حماسه حسینی، جلد اول، صفحه 87...ادامه اش هم که همینه کهخ ودت گفتی..باز هم ممنون از توجهت:)
پربازدیدتریـــن ها
آقا کجایی؟

سربازانت منتظرند

٩٥/١٠/٢٣
شعری سروده خودم

قسم به طرز نگاهت

٩٥/١٠/٢٠
اصرار ازل را نه تو دانی و نه من

سجاده ی دوست داشتنی من

٩٥/١٠/٢١
کاش گرگ بودیم

گرگ ها گریه نمی کنند؟

٩٥/١٠/٢٠
شعری سروده خودم

تو خودت سجده شکری

٩٥/١٠/٢٢
تغییر نام و تحول در اوضاع و احوال کشور

غذا و سیمای ایران

٩٥/١٠/٢١
شاید هل ام داده باشند

افتاده به آب هیچ نفهمد که چه گویی!

٩٥/١٠/٢٢
شعری سروده خودم

برای درگذشت سیاست مدار با اخلاق مان

٩٥/١٠/٢١
چرا آدم ها را از روی ظاهر قضاوت می کنیم؟

چادر سیاه

٩٥/١٠/٢٢
شما هم نظر بدهید!

پیشنهاد امتیاز دهی به نوشته های سایت جیم

٩٥/١٠/٢٢
دلم اتفاقات خوب می خواهد

تولدم مبارک!

٩٥/١٠/٢٣
حکایت آمارهای تکان دهنده

لطفا قبل از مصرف تکان دهید

٩٥/١٠/٢٠
سوغاتی برای دل خسته ما

مادربزرگ

٩٥/١٠/٢٣
لبخندت برای من قدیمی نمی شود

من و خاطره یک نیمکت رنگ و رو رفته

٩٥/١٠/٢٣
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
ته ریشت را بیشتر

موهایت را دوست دارم

٩٥/١٠/٢٠
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
آدم خوش قولی هستم

گل فروش

٩٥/١٠/٢٢
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
تبلیغات
تبلیغات