باز هم عزاداری یا درنگی در خود؟!

باز هم عزاداری یا درنگی در خود؟!

نویسنده : زهره_براتی

می‌نشینی کنار پنجره و گاهی هم که حالت خوب باشد یک استکان چای مامان دم کرده خودت را مهمان می‌کنی. شاید هم پنجره اتاقت رو به ملکوت دست دراز کرده باشد و تو مجبور باشی که دست‌هایت را زیر سرت گره بزنی و رو به آسمان خدا دراز بکشی...

حالت خوب یا بد باشد دلت قد کشیده خودت را زیر ذره بین بگذاری! دوست داری مدام حول محور خودت چرخ بزنی، چرخ بزنی و خودت را برانداز کنی. فکر کنی که با خودت چند چندی! ایام محرم، عزاداری‌ها و خیمه‌ها هم این روزها مزید بر علت می‌شود که چک کردن اعمال و ریزه کاری‌هایت را فراموش نکنی. دنیای مجازی، شعارها واستاتوس‌هایی که اکثرا برای خالی نبودن عریضه از دوستان دور یا نزدیک برایت ارسال می‌شود هم بار این تکلیف را بیشتر و بیشتر روی شانه‌هایت می‌گنجاند.

می‌دانی که روی لبه تیغ راه می‌روی. می‌دانی که انگشت اشاره‌ات هر چند رو به دنیای زشتی‌ها باشد اما خودت هم در این دایره می‌گنجی!

مدام این ذکر در سرت می‌چرخد: «سبحانک لا اله الا انت، انی کنت من الظالمین»

ای خدای مهربانی و رحمانیت و بخشش که اکثرا یادمان می‌رود که قرار بود تجلی تو باشیم نه خدای دروغ، حسادت و پلیدی!

یاد حرف‌های استادت می‌افتی که مدام می‌خواست این کلید واژه را در ذهن شلم شوربایی تو بگنجاند که «خدا» یعنی «به خود آ»

گاهی کلافه که می‌شوی کوله‌ات را می‌اندازی روی دوشت و پیاده‌روهای شهرت را با کتانی‌های همیشه همراهت طی می‌کنی. می‌نشینی روی نیکمت و سرت را لای دست‌هایت فشار می‌دهی و دوست داری تمام زشتی‌های شهر و آدم‌هایش را بالا بیاوری .

مدام در سرت این ذکر می‌چرخد: «ان الانسان لفی خسر – همانا انسان درخسران است » و این خسران عظیم به کجا منتهی می‌شود؟! وقتی که می‌دانی «خدای لاشریک له » از رگ گردن به تو نزدیک‌تر است. گاه می‌مانی و سعی می‌کنی روزها و ماه‌ها را مثل یک فیلم صامت با چشم‌های بسته از نظر بگذرانی شاید به نتیجه‌ای برسی!

صدای موزیک بی‌کلامت را زیاد و زیادتر می‌کنی و هنذفری را در گوشت محکم‌تر می‌چرخانی و قدم‌هایت را آرام‌تر می‌کنی که مبادا ثانیه‌ها و دقایقی را این وسط گم کنی!

حس می‌کنی یک چیز کم است، یک چیز گم است!

که خوب دقیق شوی در نی نی چشم‌های آدم‌ها می‌فهمی همه‌مان گم شده‌ای داریم که تلاش می‌کنیم آن را در فیزیکال دور و برمان بیابیم. اما هرچه که هست این وسط یک جای کار می‌لنگد!

سرت را از لابلای دست‌هایت بیرون می‌کشی، چشم‌هایت را می‌بندی و رو به آسمان آبی می‌گویی: هنوز هم شایسته هستم که سرم را بالا بیاورم و تو بگویی: فتبارک الله احسن الخالقین!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٧/١٧
٠
٠
آخرش علامت سوال بود یا تعجب؟! نی نی چشم چیه راستی؟ :دی چه پنجره ی قشنگی بشه اون پنجره ی رو به ملکوت :)
Vania
Vania
٩٥/٠٧/١٨
٠
٠
نی نی چشم فکر کنم یعنی مردمک های چشم
زهره_براتی
زهره_براتی
٩٥/٠٧/١٨
٠
٠
سلام فرانک خانم عزیز آخرش علامت تعجب بعد از یه جمله ی عاطفی ک میاد توی این جمله بنظرم عاطفه ش مستتر هست:) نی نی چشم ها هم در عمق چشم های ادم های اطرافمون. پنجره ی اتاقم ک هنیشه بهش خیره می مونم 😊 در پناه صاحب این روزها
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٧/١٨
٠
٠
اون "تو بگویی" رو ندیده بودم اول! :دی الان دیدم. راستی خیلی خوب نوشته بودین زهره جان :)
زهره_براتی
زهره_براتی
٩٥/٠٧/١٩
٠
٠
ممنونم فرانک عزیز خوشحالم ک موردپسندت بود:)
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠٧/١٨
٠
٠
چقدر شما خوب نوشتینا
زهره_براتی
زهره_براتی
٩٥/٠٧/١٨
٠
٠
سلام دوست عزیز متشکرم . خوب باشید همیشه
Vania
Vania
٩٥/٠٧/١٨
٠
٠
ممنون زهره جان:) چقدر خوب نوشتی..تجربه های که بنظرم برای همه گاهی پیش میاد. خصوصا تو این روزا...خدا کنه اون گمشده رو هممون پیدا کنیم..اون پیاده روی ب خودت هم عالیه!
زهره_براتی
زهره_براتی
٩٥/٠٧/١٨
٠
٠
سلام دوست خوبم و نکته سنج خوشحالم ک خوندید یکی از سرگرمی های لذت بخش من همین پیاده روی ها و فکرکردناس :) در پناه صاحب عزا !
رحیمی $$s
رحیمی $$s
٩٥/٠٧/١٨
٠
٠
عالی بود زهره جان و این قسمتش ک گفتی خدا یعنی به خود آ از همه عالی تر.💜💜
زهره_براتی
زهره_براتی
٩٥/٠٧/١٩
٠
٠
سلام سمیه ی عزیزم مرسی خداکنه تو این شبها همه مون به خودمون بیایم خصوصا بعضیها بیشتر 😆😊
f.farzad
f.farzad
٩٥/٠٧/١٨
٠
٠
خوبی این متون اینه که خیلی راحت می تونی باهاش ارتباط برقرار کنی ...آن که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند و اینـا...سپـاس ..خداقوت عزیزم :)
زهره_براتی
زهره_براتی
٩٥/٠٧/١٩
٠
٠
سلام دوست عزیز خوشحالم از آشنایی با شما و سپاسگزارم . در پناه صاحب عزا ! خوب باشید همیشه .
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٧/١٩
٠
٠
قشنگ بود :)
زهره_براتی
زهره_براتی
٩٥/٠٧/٢٠
٠
٠
سلام الهام خانم عزیز ممنونم از لطف شما . درپناهش .
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
تبلیغات
تبلیغات