یار پدر، مؤذن پسر
چند خطی از حجاج بن مسروق جُعفی/ مداحی و سخنرانی برای پنجمین شب محرم

یار پدر، مؤذن پسر

نویسنده : سایت جیم

مرد، سال‌ها همدم و همنشین پدر در کوفه بود. پدر را که شهید کردند، باز هم در کوفه ماند. این شهر گرچه نامرد مردمان بسیار به خود دیده بود، اما هنوز عطر علی(ع) را می‌شد در کوچه هایش حس کرد. و او در کوفه ماند.

سال 60 هجری بود که شنید حسین (ع) از مدینه به سوی مکه رهسپار شده است. کوله بارش را برداشت و راه افتاد. حالا دیگر جای ماندن نبود. منتظر نماند امام بیاید. خود به سوی او رفت. حالا در مکه در کنار پسر است. یار پیشین پدر، حالا همراه پسر شده است. از مکه تا کربلا.

فقط یک همراه ساده که نبود. شده بود یکی از پیک‌های امام(ع). در منزلگاه قصر بنی مقاتل، امام فرستادندش سوی عبیدالله بن حر جُعفی تا به یاری و در اصل به سعادت بخوانندش. هرچند عبیدالله حر نپذیرفت. منزل به منزل هرجا وقت نماز می‌شد، نوای اذان او بود که کاروان را خبر می‌کرد. حالا همه او را به نام «مؤذن حسین» می‌شناختند و صدا می‌کردند. 

آن روز هم او اذان گفت. همان روز حر با سپاهیانش جلوی کاروان را گرفته بودند. وقت نماز شده بود. امام، حجاج بن مسروق را صدا کردند و گفتند اذان بگو. همان روز که دو سپاه- سپاه حر و کاروان امام- همه به حسین اقتدا کردند و نماز خواندند. شگفتا که او را به امامت در نماز پذیرفته‌اند، یعنی عدالت او را و دیانتش را قبول دارند. اما راه بر او می‌بندند!

روز عاشورا او نیز چون دیگر یاران امام اذن جهاد گرفت و به میدان رفت. تنش به خون رنگین شده بود. برگشت سوی امام. تنش سرخ بود و دلش نیز. تن آغشته به خون و دل لبالب عشق. می‌خواند: «جانم به قربانت! ای حسین که هدایت شده و هدایت کننده‌ای.» این را گفت و باز به میدان برگشت. و سر به راه عشق داد.

===

پ.ن: در ادامه شما را به گوش دادن دو مداحی و یک سخنرانی زیبا دعوت می‌کنم. (برای دانلود روی عکس کلیک کنید)

دلم گشته هم خانه‌ات- مجید بنی فاطمه

محرمات عشق میکنم - سید علی مومنی

اومدم فدای سرت بشم همرزم علی اصغرت بشم - حاج محمود کریمی

سخنرانی شیعه غریبه - حجت الاسلام سید حسین مومنی

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمدصنعتیـ
محمدصنعتیـ
٩٥/٠٧/١٥
٠
٠
مرسی جیم
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٥/٠٧/١٦
١
٠
عالی بود.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
خسته تر...

به شیرینی یک خواب

٩٦/٠٢/٠٢
فقط زانو می‌زنم

دیوانه

٩٦/٠٢/٠٢
آخرین خواسته

محبوس آرزو

٩٦/٠٢/٠٥
شعری سروده خودم

دل دیوانه ام

٩٦/٠٢/٠٤
هیچکس حالم را نمی فهمد

تو که نیستی

٩٦/٠٢/٠٥
گذار بازهم ببینمت...

چشم هایم را بگیر

٩٦/٠٢/٠٢
منتظرتم!

این آدم های ناشناس مهمان نواز!

٩٦/٠٢/٠٤
شعری سروده خودم

هوای کی به سر داری؟

٩٦/٠٢/٠٧
حس دلتنگی

همه ی دار و ندارم به تو بر می گردد

٩٦/٠٢/٠٦
بارها خدا را شکر!

یک صبح دانشجویی

٩٦/٠٢/٠٣
دلتنگت می شدم

زمانی که کنارت بودم...

٩٦/٠٢/٠٦
کارهای عجیب ما

رنج فضای مجازی

٩٦/٠٢/٠٣
دلم گرفته

حس نامشخص

٩٦/٠٢/٠٤
بزرگترین تردیدهای زندگی من

پیراهن آبی ام را بپوشم یا پیراهن سیاه؟

٩٦/٠٢/٠٢
همیشه تلخ

شروع یک پایان

٩٦/٠٢/٠٤
شعری سروده خودم

کجای این زندگی زیباست؟

٩٦/٠٢/٠٦
تبلیغات
تبلیغات