دلم را درون ضریحت جا گذاشتم!
#دلنوشت #بوی_محرم #دل_هوایی

دلم را درون ضریحت جا گذاشتم!

نویسنده : الهام حبشی

هوای خیابان با شعفی غیرقابل وصف از پنجره نیمه باز ماشین خودش را داخل می‌اندازد. چادرم را از روی صورتم پس می‌زند. شبیه آدمی که از بلندی افتاده باشد، روی صندلی پهن شده‌ام. بی‌حرکت از میان شیار چادر، به چشم‌های لبریز از اشک دختری که درون آینه بغل، نگاهم می‌کند، خیره می‌شوم. باورش آنقدر برایم سنگین و خوشآیند است که نمی‌توانم خودم را جمع و جور کنم یا حتی کلامی به زبان آورم. برادرم از پشتِ سر دستش را به پشتی صندلی مادر قلاب می‌کند و خودش را جلو می‌کشد: «حالا چطور تا 11 بهمن صبر کنم؟ سه هفته خیلی زیاده! »

با خودم فکر می‌کنم، تنها سه هفته؟ کاش این سه هفته هزار سال به طول انجامد تا من بتوانم هزار سال به امید دیدار تو، خوشبخت شب‌هایم را به صبح برسانم، کاش ساعت‌ها میان عطسه‌ای زمستانی، دست از عجول بودن بردارند و قدری صبوری کنند.

به انگشتم که هنوز جوهر استامپ رویش برق می‌زند نگاهی می‌اندازم، آن‌قدر انگشتم را محکم در پارچه آغشته به جوهر استامپ فرو برده‌ام که تا می‌شود این اثر آبی رنگ هرگز از سر انگشتم فراموش نشود، تا یادم بماند روزی که دعوت نامه دیدار تو را با همین دست‌های خاطی انگشت زدم، مهر کردم و تا سه هفته آرزو کردم زمان پیش نرود، دیدارمان به تعویق بیفتد تا من روزهای بیشتری را خوشحال باشم.

نمی‌دانستم برای اولین دیدارمان کدام شالم را به سر کنم. شال قرمز به من می‌آید. با آبی هم خوب می‌شوم. اما تو دوست داری مرا چه رنگی ببینی؟ شال سبزم را برای دیدار با تو انتخاب می‌کنم، روزی هزار بار اتویش می‌کشم، عطر می‌زنم و مقابل آینه به سر می‌کنم و به این فکر می‌کنم که این شال با کدام چادر بهتر خواهد بود؟

انگار خوشبختی بی‌هوا تمام خانه ما را در آغوش گرفته است، انگار دیگر هیچ آرزوی برآورده نشده‌ای وجود ندارد، حتی تمام آدم‌ها مرا بیشتر دوست دارند، دستم را می‌گیرند و می‌گویند تو را که دیدم سلام‌شان را برسانم، می‌گویند در این فوج خوشبختی به خاطر داشته باشم‌شان.

روزها از پی هم به سرعت اثر بازدمی بر آینه گذشتند، آخرین شب انتظار، من و آسمان هر دو بیدار مانده بودیم، خواب به چشم‌های‌مان نمی‌آمد، آسمان گریه می‌کرد و من تصویر تو را درآغوش کشیده بودم و فکر می‌کردم، آنگاه که تو را ببینم، چه حالی خواهم داشت؟

کاغذ کادویی را که برای بهترین آدم زندگی‌ام کنار گذاشته بود، به دو نیم کردم و میانش برای تو نامه‌ای نوشتم، از خودم، از حالی که دارم، از تمام حرف‌هایی که شاید رویم نشود چشم در چشمت به زبان بیاورم. از دل تنگی‌هایی که بعد از ترک تو گریبان گیرم خواهد شد. راستی من حتی نمی‌دانم اول باید به تو سلام کرد یا به برادرت!؟ سوالم برای مردم متحیرکننده است و پاسخش روشن: «تو». دودلی مرا تا آن زمان که خودم را به پنجره اتاق هتل می‌رسانم، رها نمی‌کند. شاید تو را از دور ببینم، همین که پرده را پس می‌زنم، از میان ساختمان‌ها، گنبدی نامُدَور و زری رنگ مقابل چشمانم شکل می‌گیرد، گنبدی که شبیه گنبد تو نیست، خودت سوالم را گره گشایی می‌کنی: «پس اول برادرت حسین جان؟»

از آن روز ماه‌ها می‌گذرد، ماه‌ها می‌گذرد و من هر بار با کوچک‌ترین اشاره‌ای دلم هوایت را می‌کند. دیگر صبور نیستم، دیگر حتی پوستم به کلفتی قبل نیست، شکستنی‌تر شده‌ام. این روزها که پرده‌های مشکی بالا کشیده شده، این روزها که مردم رخت عزای‌شان را به تن می‌کنند و محرم را میان کوچه‌های شهر تکثیر می‌کنند، این روزها که تمام موسیقی‌های دنیا، آهنگ مظلومیت تو را می‌نوازند، دلم برایت بیش از پیش تنگ شده است، شبیه همان روز که برگه گذر نامه را انگشت زدم و قرار دیدارمان را ناباورانه منعقد کردم، مستأصل اشکم جاری می‌شود. من هم می‌خواهم این روزها کنار تو باشم، جا برای منِ دل تنگ هست؟ دلم را پیش تو جا گذاشته‌ام، دلم را همراه نامه‌ای که درون ضریحت انداختم، پیش تو جا گذاشته‌ام.

راستی بگو: «نامه‌ام را هنوز داری؟»

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
آلاء
آلاء
٩٥/٠٧/١٥
١
٠
:)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٧/١٦
٢
٠
:) :)
f.farzad
f.farzad
٩٥/٠٧/١٥
١
٠
من هم می خواهم این روز ها کنار تو باشم 😭😭..الهام جون اشکمو در آوردی...ممنون عزیزم...قلمت سبز :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٧/١٦
١
٠
قربون اشکت عزیزم... انشالله همین نزدیکی ها قسمت همه ی ما دلتنگ ها بشه... ممنون از حضور سبزتر شما :)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٧/١٥
١
٠
کاش ما رو هم بطلبن...
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٧/١٦
٢
٠
انشالله... کاش هممون باهم بریم :)
i_banu69
i_banu69
٩٥/٠٧/١٦
١
٠
اشکم جاری شد و دلم خواست اون روزا رو خدا کنه دوباره قسمتمون شه ...اینبار با معرفت و عشق بیشتر ارباب رو زیارت کنیم ممنونم...
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٧/١٦
٢
٠
انشالله خدا به زودی زود قسمت کنه... دل من هم خیلی هوایی شده... ممنون که وقت گذاشتی عزیزم :)
محبوبه عظیم زاده
محبوبه عظیم زاده
٩٥/٠٧/١٦
١
٠
حس خوبت و منتقل کردی. مرسی :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٧/١٦
٠
٠
عزیزمی محبوبه جان :) خواهش می کنم. تشکر که وقت گذاشتی :)
محمد صحاری
محمد صحاری
٩٥/٠٧/١٧
١
٠
دست مریزاد خانوم حبشی ..زیبا بود ..دیگه هر کار دوس داشتی توی نوشته کردی ..توانایی ات قابل ستایش ئه
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٧/١٧
٠
٠
اِ شرمنده کردین دوست گرامی :) شما زیبا خوندین :) ممنونم که وقت گذاشتین :)
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٥/٠٧/١٧
١
٠
حرف دل بود و اصولا حرف دل "دلنشین" هست، انشاءالله دوباره این سفر قسمتتون بشه و البته التماس دعا :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٧/١٧
٠
٠
ممنونم جناب یعقوبی :) انشالله قسمت همه ی ما بشه :) تشکر که وقت گذاشتین :)
Vania
Vania
٩٥/٠٧/١٧
١
٠
زیبا نوشته بودی الهام جان..خیلی زیبا و خوب احساست رو گفتی...ان شالله همه آرزومندان طلبیده بشن:)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٧/١٧
٠
٠
لطف داری وانیای دلبندم :) انشالله هممون با هم بریم :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨