حافظه الکی (6) / داستان کوتاه
داستان کوتاه

حافظه الکی (6) / داستان کوتاه

نویسنده : آلاء

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

صدای کودکانه هدیه او را به خود آورد که تقریبا داشت داد می‌زد. عمو جون... عمو جون... بابایی میگه اسم زن عمو هم صدیقه است... اون خوشگلتره یا مامان؟!

آه چه سوالی. مگر می‌شود جواب داد صدیقه چه شکلی بود؟ حداقل همین یکی را که یادم هست و دوباره اشک‌هایش امان نداد. صدای مصطفی را شنید: هدیه... باباجون بیا بیرون عمو رو اذیت نکن، بدو برو پیش مامان. و خودش آمد تو: کیارش جان آخه تو کی میخوای ازین گریه‌های گاه و بی‌گاه دست برداری برادر من؟ یه خبر خوب برات دارم. یه دکتری تازه اومده ایران. درسشو پاریس خونده. حالا ظاهرا چند ماهی اینجا میمونه. میگن خیلی خوب مریضاشو معالجه می‌کنه، تو همین چند روز کلی سرش شلوغ شده. اگه تو رو ببینه حتما میتونه یه کاری برات بکنه. برای سه شنبه هفته دیگه برات نوبت گرفتم با هم بریم. اصلا تو به حرف من گوش میدی؟

صدای ضعیفی پاسخ داد: دیگه مگه فرقی هم میکنه این حال من؟ اصلا مگه من از زندگی‌ام چی میخوام که تو برای من اینقدر خرج می‌کنی مصطفی؟ اینا همش حق زن و بچه توئه. اصلا من چرا باید بمونم توی این خونه؟ خیلی ببخش من واقعا...

مصطفی نگذاشت بقیه حرف‌هایش را بزند و سریع گفت دااادااااااش...؟ این چه حرفیه که میزنی. این‌جا خونه خودته، یادت نیست اون موقع که تازه دوستیمون شروع شده بود، مگه چقدر منو میشناختی که بزرگواری کردی و این‌جا رو دادی بهم و گفتی بیاییم اینجا توی خونت بمونیم تا مواقعی که من جبهه‌ام خانومم نترسه و احساس امنیت کنه. یادته چقدر به خانوادتم سفارش کردی هواشو داشته باشن. یادته چقدر کمک‌مون کردی. یادته من چقد مدیونت شدم. الانم هرکاری برات میکنم تا شاید بتونم یه ذره از اون روزا رو جبران کنم. خواهش می‌کنم دیگه ازین حرفا نزن، من هرکاری می‌کنم تا تو خوب بشی و خم شد و او را به آغوش کشید.

بی اختیار متوجه سبکی غیر عادی او شد، این روزها آنقدر نحیف و لاغر شده بود که برای جابجاییش دیگر به ویلچر نیازی نبود.

***

با هزار زور و زحمت راضی‌اش کرده و حالا در مطب بودند و بی‌حوصله چشم به عقربه‌های ساعت دوخته بودند و کم‌کم داشت منصرف می‌شد که منشی صدا زد آقای زمانی بفرمایین تو. مصطفی ویلچر را هل داد داخل، آنقدر سریع که کیارش فرصت نکرد، حتی تابلوی بالای سرش را ببیند.

دکتر برخلاف انتظارش کم سن بود و صورت سبزه و موهای سیاهی داشت که او را یاد جوانی‌های مصطفی می‌انداخت. مصطفی رفت جلو و با دکتر احوالپرسی کرد و مشغول توضیح وضعیت و بیماری کیارش شد و او داشت دیوارهای اتاق دکتر را از نظر می‌گذراند، بالای سر دکتر یک تابلوی معرق کاری زیبای «یا من اسمه دواء و ذکره شفاء» می‌درخشید و روی دیوار کناری عکس قاب گرفته‌ای بود که ظاهرا دکتر و چند نفر دیگر بودند که جلوی مکانی که انگار دانشگاه بود ایستاده بودند و رو به دوربین لبخند می‌زدند. دیوار روبه رو در قاب تصویر دکتر را نشان می‌داد که کنار زنی با نگاه گیرا و آشنا ایستاده بود و هر دو به آبشار زیبایی که سرازیر بود چشم دوخته بودند و کمی آن‌طرف‌تر پر بود از لوح‌های تقدیر و افتخار و نشان‌های زرین و نوشته‌هایی که از دکتر برای درمان بیماران‌شان تشکر کرده بودند. با تکان‌های دست دکتر جلوی چشمانش به خودش آمد که جلوی ویلچرش زانو زده بود و صدا می‌زد آقا...آقا... می‌شنوین صدای منو؟ میتونین به سوالای من جواب بدین؟

سری تکان داد و با صدای ضعیفی گفت آها بله میشنوم. دکتر گفت حالا می‌خوام برام از مشکلتون حرف بزنین. خب پسرم... اِاِاِاِاِاِاِاِ ببخشید میشه اسمتو بهم بگی؟ دکتر با تعجب گفت اسمم؟ اسمم راد هست. کیارش با جدیت رو به دکتر کرد: ببین آقای راد واقعا داری خودتو خسته میکنی اگه بخوای به حرفای این دوست من گوش کنی و خیال کنی من خوب میشم. من اگه حال و روزم بدتر ازینی نشه که هستم بهتر بشو نیستم. دیگه هیچی حال منو خوب نمیکنه. هیچی.

دکتر لبخند تلخی زد و گفت چی باعث میشه اینقدر مطمئن اینطوری فکر کنی. پس حالا چرا اومدی پیش من؟

کیارش با اخم سرش را بلند کرد. جسارت به شما نباشه ولی من مطمئنم که خوب نمیشم و کاری هم از دست شما بر نمیاد و اگه اصرار مصطفی نبود من الان این‌جا نبودم، هم دوستم مصطفی هم شما دارین تلاش بی‌حاصل می‌کنین، آقای راد بیرون از این‌جا پره از مریضای مختلف که امیدشون به توئه، علم و وقتت رو برای کسی بذار که زندگی‌ای داره و آینده‌ای منتظرشه....

دکتر جوان لبخندی زد و گفت جناب زمانی، با تمام این حرفایی که گفتین بازم اجازه بدین من تلاشمو بکنم و اگه مایلید به درمانتون بپردازم و برای این‌که بتونم کارمو درست انجام بدم لازمه که خودتونم همکاری کنین تا موفق بشیم. حالا چی میگین؟ اصلا از کجا معلوم که شما زندگی و آینده‌ای نداشته باشین؟ مگه کدوممون خبر داریم که فردا قراره چی بشه؟

با این‌که نا امیدتر از همیشه بود اما چیز غریبی در این دکتر جوان عجیب او را به خود جذب می‌کرد که وادارش کرد بالاخره رضایتش را اعلام کند و بگوید باز هم پیشش خواهد آمد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمدصنعتیـ
محمدصنعتیـ
٩٥/٠٧/١٩
٠
٠
داستان دره همینجوری پیچیده تر مره :::/
آلاء
آلاء
٩٥/٠٧/١٩
٠
٠
امیدوارم که خوشتون اومده باشه:)
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٧/١٩
٠
٠
خانوم خسته نباشین خسته ام کردین خخخ الان شما میدونین رسیدین قسمت چنده داستان ؟؟؟!!!!((داستان هرچی طولانی تر بهتر قصد دیگری از پرسش دارم ))
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٧/١٩
٠
٠
وقتی داستان از یک حدی گذشت خواننده قبول کرده داستان شما رو بخونه و میخواد فقط اصل داستان رو بدونه و ماجرا ها اتفاق بیفته؛(((دکتر برخلاف انتظارش کم سن بود و صورت سبزه و موهای سیاهی داشت که او را یاد جوانی‌های مصطفی می‌انداخت. مصطفی رفت جلو و با دکتر احوالپرسی کرد و مشغول توضیح وضعیت و بیماری کیارش شد و او داشت دیوارهای اتاق دکتر را از نظر می‌گذراند، بالای سر دکتر یک تابلوی معرق کاری زیبای «یا من اسمه دواء و ذکره شفاء» می‌درخشید و روی دیوار کناری عکس قاب گرفته‌ای بود که ظاهرا دکتر و چند نفر دیگر بودند که جلوی مکانی که انگار دانشگاه بود ایستاده بودند و رو به دوربین لبخند می‌زدند. دیوار روبه رو در قاب تصویر دکتر را نشان می‌داد که کنار زنی با نگاه گیرا و آشنا ایستاده بود و هر دو به آبشار زیبایی که سرازیر بود چشم دوخته بودند و کمی آن‌طرف‌تر پر بود از لوح‌های تقدیر و افتخار و نشان‌های زرین و نوشته‌هایی که از دکتر برای درمان بیماران‌شان تشکر کرده بودند.))))این همه فضا سازی فقط حوصله خواننده رو سر میبره ؛ فضاسازی ها و تشبیه ها و... مال ابتدای داستان باید به تدریج کم شن و از یک سوم که گذشت به ندرت پیدا شه((مواقع لزوم)) ۰ ولی انصافا قلم خوبی دارین موفق باشین ((من حوصله دارم بخونم ولی این نکته واسه ی پیشرفتتون خیلی مهم بود))
آلاء
آلاء
٩٥/٠٧/١٩
٠
٠
خوشحالم که دنبال کردید و ممنون ترم که خیلی خوب نقد و راهنمایی می کنید حرفتونو کاملا قبول دارم یجورایی کار اولم محسوب میشه خودمم دوس دارم هر چه سریعتر تمومش کنم ولی جمعبندی و خلاصه کردن داستان اصلی یکم برام سخته نمیدونم از کجاهاش بزنم و چطوری زودتر برسونم به آخرش ولی خب حداکثر دو قسمت دیگه تموم میشه و راحت میشیم....!!!!
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٧/٢٠
٠
٠
خواننده از داستان تون خسته نمیشه براش جذابه فقط دوس نداره خیلی فضاسازی و این چیزا رو بخونه دنبال ماجرا هاست بیشتر؛ تموم کردن داستان هم بله سخته ولی سر حوصله این کار رو انجام بدید خلاصه کردن داستان هم اصلا لازم نیست(منظور از کاستن فقط فضاسازی و تشبیه و...بود) ٬از حجم بالا هم نترسید(فک کنم دو قسمت خیلی کمه واسه جمع و جور کردنش البته من از ابتدا دنبال نکردم حسم میگه) من مطمئنم به خوبی از پس اش برمیاین قلم خیلی خوبی دارین ؛ موفق باشید
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٧/٢٠
٠
٠
فقط منظورم این بود که تو قسمت ششم لازم به این فضاسازی گسترده نیس دچار سوتفاهم نشین داستان رو خلاصه کنید۰
آلاء
آلاء
٩٥/٠٧/٢٠
٠
٠
بازم ممنون که راهنمایی می کنید حقیقتش الان تا حدودی درگیرکارای دیگه ای هستم ازون لحاظ خودمم دوس دارم سریعتر تمومش کنم ! قسمت های اولش کوتاهه اگه وقت کردید لطف کنید از ابتدا بخونید و نظر کلی تونو دربارش برام بذارید ممنون میشم:))) منتظر اشعار زیباتون هم هستم پاینده باشید
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠