تحول کلاغ‌ها...
یادداشتی غیرواقعی از آینده‌ای غیراحتمالی؛ حول اعلان اعدام مجرم و پرونده قتل ستایش

تحول کلاغ‌ها...

نویسنده : هادی.قنبری

«بازآمد، بوی ماه مدرسه؛ بوی شادی‌های راه مدرسه»... فضای مدرسه و اطراف، توسط دو بلندگوی جلوی درِ ورودی از این نوا و بازی و خنده‌‌ی سال بالایی‌ها و گریه‌های کلاس اولی‌ها پر شده بود. امیرحسین و دخترش بدون همسرش که باردار بود و در خانه، روی نیمکتی صورتی، نشسته و نظاره‌گرند. با گرمیِ دستانش، سرمای دلهره‌ی مسکوتِ دخترش را می‌خشکاند. دخترک، سربه‌‌زیر، به کفش‌های نو که مدرسه شادیِ داشتن‌شان را خراب کرده، با تکیه بر پدر، دلتنگ مادرش بود. باچشمانی خیره به ناکجا، دریچه‌ی خاطرات و افکار امیرحسین از این آرامش ظاهری بهره برد و به یاد دستانش آورد آن روزی که دستانی بسیار کوچکتر از این در دستش بود. روزی که دخترش برای اولین بار در آغوشش آرام گرفت. شاکر خدا از برای این نعمت و آرامش، همواره عذابی ابدی از گذشته‌ای تلخ که بسیاری می‌دانستند، محیط بر وجودش بود. رویی تماماً سیاه، همچون کلاغی شرمسار. یک قاتل. تمام آن سال‌های نزدیک به بیست و پنج، که گذشت و روزگاری که بعد از آن اتفاق سپری شد. آن بی خودیِ از خود و آن روزی که کاش نبود و پس از آن، سه سال طاقت فرسا، عذاب‌آور و البته پر از جوانه‌های تحول در کمپ. سرزنش‌ها، دشنام‌ها و طردهای ابتدایی. کابوس‌های شبانه و جهنمی که دو سال ادامه داشت.

امروز بین بچه‌های کارگاه نجاری، خبری پیچیده که مددکار و مشاوری واقعاً مزخرف به تازگی مسئول بخش آنان شده. مزخرفی که امیرحسین شیفته‌اش شد و همراهی این دو مزخرف، ریشه‌های یخ زده‌ی فطرت نیکش را بیدار کرد. ریشه‌هایی که برای بسیاری از بچه‌هاست. اما به‌دلیل جهلِ قلباً ناخواسته‌ی والدین در تربیت‌ها و بخاطر تقلید‌ها، فقر‌ها، محدودیت‌ها و کاستی‌هایی از همه سو، در نطفه‌ها خفه می‌شوند. اما امید در امیر بیدار شد. جوانه‌ی رشد و نمود این ذات، از همان زمان جرئتِ معرفی و تسلیم شدن با همراهیِ پدر نشأت گرفت. آن روز، ایستاده در جایگاه متهم، آرامشی ناشی از تحول یک سال گذشته در چشمان و حالاتش موج می‌زد. قاضی، دادگاه، وکیل، حضار، خبرنگار و عکاس، والدین و آنهایی که همیشه شرمسارشان بود. سکوت، ضربه، حکم و تمام. علی‌رغم تلاش‌های مددکار برای رضایت، فقط حکم اعدام به حبس ابد تغییر کرد. زندان. نکته‌ی مثبتش این بود که آنجا هم کارگاه نجاری داشت. و نکته‌ی قوتش نیز این بود که مددکار مزخرف هم به آنجا منتقل شد. رشدی مستدام و پایدار به مدت ده سال. روزی بعد، پس از جلسه‌ای به غیر انتظار، نامه‌ای حاکی از عفو به دستش داشت. آزادی... زنگِ ایستادن در صف، به صدا آمد. قطع نوار خاطرات و مروری که گذشت از زندگی و روزمرگی‌ها و جور چرخه‌ امیال. مسیری شبیه یک نوار قلب. فراز و فرودِ یک انسان. طبیعتی برای همه با اشکالی مختلف...

سال‌ها پیش، چون مهاجر بودند، دخترکِ آن خانواده نیز پس از دوندگی‌های مکرر پدرش، پذیرفته شد که سال بعد به مدرسه رود. البته قرار بود که به مدرسه برود. ناظم دانش‌آموزان را فراخواند. آغوشی کودکانه بامهری ناگسست و متناسب با یک وداع طولانی که دوری‌اش فقط تا ظهر امروز دوام داشت. برای اطمینانش گفت: ناراحت نباش دخترم. ظهری حتماً میام دنبالِت. دست تکان داد و رفت. خدانگهدار ستایش عزیزم...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٧/١٥
٠
٠
دوست داشتم بدونم دختره چند سالشه... :)
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٥/٠٧/١٦
٠
٠
6 سالش بوده
f.farzad
f.farzad
٩٥/٠٧/١٦
٠
٠
:)
پربازدیدتریـــن ها
شعری برای آتنا اصلانی، دختر مظلوم اردبیلی

دختر من بخواب لالایی

٩٦/٠٤/٢٤
خوشبحال شما

من همیشه چاق بودم

٩٦/٠٤/٢٥
إِنَّا للّه وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ

ای مهربان‌تر از تمام مردم این شهر

٩٦/٠٤/٢٧
ماجرای بعد از ظهر

من متفاوت ترین 18 ساله جیمی هستم!

٩٦/٠٤/٢٦
برسد به دست مریم میرزاخانی

قرار بود من هم «مریم» شوم!

٩٦/٠٤/٢٦
شعری سروده خودم

چشمان کلاغ

٩٦/٠٤/٢٧
اجباری ترین روز کاری من

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت ششم

٩٦/٠٤/٢٥
داستان تلخ میرزاخانی ها...

چگونه کشور خود را از پیشرفت عقب نگه داریم؟

٩٦/٠٤/٢٨
ما همه زندانی شدیم

لبخندهای پنج اینچی

٩٦/٠٤/٢٤

سلبریتی نبود دماغ عمل کردن!

٩٦/٠٤/٢٧
مات چشمانی که سیاه است

دختره ی چشم سفيد

٩٦/٠٤/٢٤
در مورد افسردگی بعد از عروسی چه می دانید؟!

نو عروس افسرده

٩٦/٠٤/٢٧
داستان کوتاه

من یک دختر رنگی رنگی هستم!

٩٦/٠٤/٢٩
این سفر کاملا با سفرهای دیگر فرق داشت

دوست داشتنی ترین ها

٩٦/٠٤/٢٦
دردنامه

آیا آینده ای متصور هستیم؟!

٩٦/٠٤/٢٦
کنکاشی در بیوگرافی جیم

رابطه جیم و ترامپ چگونه شکل گرفت؟!

٩٦/٠٤/٢٨
بی خوابی تو چه شکلی است؟!

بی خوابی ها نباید تا همیشه میهمان آدم ها باشند

٩٦/٠٤/٢٦
هنوز بوی عطر پسرش می آید

همان دیوار قدیمی

٩٦/٠٤/٢٦
حرفم را قبول دارید؟

چاقی چه طور اتفاق می افتد؟

٩٦/٠٤/٢٧
من اهل بازی نیستم و تو خود خوب این را میدانی

دیر آمدی...

٩٦/٠٤/٢٩
تبلیغات