آبروی کوفه...
چند خطی از بُرَیر بن خَضیر همدانی / مداحی و سخنرانی برای چهارمین شب محرم

آبروی کوفه...

نویسنده : سایت جیم

جلوی لشگر ایستاد. همه می‌شناختندش. شاید حتی بعضی‌هاشان توی کلاس‌های قرآنش، شرکت کرده بودند. یا کتاب‌هایش را خوانده بودند. حتی شاید بعضی وقت‌ها هم، جلوی دیگران افتخار کرده بودند که همشهری او هستند. صدایش می‌کردند «آقای قاریان». نه که فقط آن دسته مذهبی‌های شهر بشناسندش، نه. حساب قرآن آموزی‌ها و خواندن‌هایش را هم که کنار بگذاریم، برای خودش یک پا از اشراف بود. از مال و دارایی گرفته تا موقعیت بالای اجتماعی و علمی. اصلا انگار از آن‌ها بود که خدا حساب ویژه برایشان باز کرده بود و حتما خوب هم می‌دانسته که وقت وقتش که برسد، خوب هم حق این حساب را ادا می‌کند.

صبح عاشورا بود. به فرمان امامش برای صحبت با سربازان عمر سعد آمده بود. صدایش رسا بود: «از خدا بترسید! هم اکنون فرزندان و عزیزان رسول خدا در میان شما فرود آمده‌اند. آیا نامه‌ها و عهدهایی را که با حسین بن علی(ع) داشتید و خدا را شاهد گرفتید، فراموش کرده‌اید؟ وای بر شما که اهل بیت پیغمبر خود را به اصرار به عراق دعوت کردید و گمان بردید جان نثاران آن‌ها خواهید بود. و آنگاه که روز امتحان رسید، دست از یاری او برداشتید، امروز از اهل بیت پیغمبر قبول نمی‌کنید که به مدینه برگردند. با بازماندگان پیامبرتان چه بد کردید! چه بد قومی هستید!» 

چند شب قبل به امام گفته بود: «خدا بر ما منت گذاشته که در راه شما قطعه قطعه شویم.» اما حالا می‌خواست قبل از شهادت، از آبرویش هم برای حسین(ع) خرج کند. چند بار دیگر هم اجازه گرفت و با دشمن صبحت کرد و نصیحت‌شان کرد. حتی با یکی‌شان مباهله کرد. اما دریغ که آن سنگ‌های خارا در سینه‌ها، هزار لایه غبار گرفته گرفته بود و فایده‌ای نداشت.

نه که فکر کنی خب حالا دیگر چاره‌ای ندارد. حالا که به حرف‌هایش و به حرف‌های امامش اعتنایی نمی‌کنند، مجبور است به میدان برود. نه. احوال دیشبش هم دیدنی بود. خنده از لبانش نمی‌افتاد. می‌دانست تا ساعاتی دیگر باید بار سفر ببندد. می‌دانست و شوخی می‌کرد. اصلا مگر می‌شود به دیدار خدایت بروی و شادمان نباشی؟ 

اذن گرفت. به میدان رفت. جنگید و جنگید. ناگهان به نیزه یکی از لشگریان عمر سعد بر زمین افتاد. بُریر آن‌قدر پیش مردم شناخته شده و بالا مقام بود که بعد از عاشورا وقتی قاتلش به خانه برگشت، همسر (یا خواهرش) شماتتش کرد و عهد کرد تا آخر عمر با او حرف نزند. بُریر رفت اما کوچه‌های شهر تا ابد امانت‌دار صوت قرآن بُرَیر بن خَضیر همدانی، «سیدالقراء» کوفه، ماند.

====

پ.ن: در ادامه شما را به گوش دادن دو مداحی و یک سخنرانی زیبا دعوت می‌کنم. (برای دانلود روی عکس کلیک کنید)

شبی که من جا موندم - حاج محمود کریمی

دلم آروم شده، خیالم راحته - مجید بنی فاطمه

 

شکر خدا دوباره دیدم سیاهی و پرچمت رو - محمد حسین حدادیان

 

سخنرانی با موضوع خطر عجب و ریا در عبادت- حجت الاسلام پناهیان 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٥/٠٧/١٤
٠
٠
سه مداحی و یک سخنرانی.
محمدصنعتیـ
محمدصنعتیـ
٩٥/٠٧/١٥
٠
٠
سه مداحی و یک سخنرانی.
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٥/٠٧/١٥
٠
٠
خلاقیت دشته باش یره! خخخ
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٥/٠٧/١٦
٠
٠
اینهمه زحمت کشیدن یک احسنت نداشت؟...فقط همون یک اشتباه بزرگ بود؟؟....(با لبخند عرض میکنم.:)
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٥/٠٧/١٦
٠
٠
احسنتکم الله
پربازدیدتریـــن ها
آقا کجایی؟

سربازانت منتظرند

٩٥/١٠/٢٣
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

تو خودت سجده شکری

٩٥/١٠/٢٢
شاید هل ام داده باشند

افتاده به آب هیچ نفهمد که چه گویی!

٩٥/١٠/٢٢
چرا آدم ها را از روی ظاهر قضاوت می کنیم؟

چادر سیاه

٩٥/١٠/٢٢
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
لبخندت برای من قدیمی نمی شود

من و خاطره یک نیمکت رنگ و رو رفته

٩٥/١٠/٢٣
شما هم نظر بدهید!

پیشنهاد امتیاز دهی به نوشته های سایت جیم

٩٥/١٠/٢٢
دلم اتفاقات خوب می خواهد

تولدم مبارک!

٩٥/١٠/٢٣
سوغاتی برای دل خسته ما

مادربزرگ

٩٥/١٠/٢٣
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
آدم خوش قولی هستم

گل فروش

٩٥/١٠/٢٢
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
تا رسیدن پول بروز ندهید!

دندان های نا اهل

٩٥/١٠/٢٥
شعری سروده خودم

گفتار در هم عشق

٩٥/١٠/٢٣
تبلیغات
تبلیغات