خنده‌دار بود... / داستان کوتاه. قسمت چهارم
داستان کوتاه

خنده‌دار بود... / داستان کوتاه. قسمت چهارم

نویسنده : مهراد علوی

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

شبِ آن روز، غلام بعد از خوردن شام، مشغول زنگ زدن به دوستانش شد: «سلام. خوبی؟ سلامتی؟ حال، احوال؟ خانم، بچه‌ها خوبن؟ ... ما هم خوبیم؛ خدا رو شکر. می‌گم لباسی برای رفو داری...؟ ما یه چند وقتی رفو رو رایگان انجام می‌دیم. گفتم اگه چیزی برای رفو داری، بیار برات انجام بدم... . آره، یه نگاهی بنداز ببین چیزی داری... زنده باشی، لطف داری... پس منتظرتم، قربانت، سلام برسون. خدافظ.»

غلام تماس را قطع کرد و شماره‌ی دیگری گرفت: «سلام حسین جان. خوبی، سلامتی؟ چ خبرا ...؟ حسین می‌گم لباسی داری که رفو بخواد...؟ ما چند وقته که ...» غلام، به سی و چهار نفر از دوستانش زنگ زد  و از آن‌ها خواست تا لباس‌هایشان را برای رفو بیارند.

فردای آن‌روز، شش نفر از دوستان غلام، لباس‌هایی را برای رفو آوردند. حبیب کمی مشکوک شد. به غلام گفت: «غلام...، امروز چه رفیقات، همه با هم، یادشون افتاده بیان این‌جا، برای رفو...؟!» غلام گفت: «چه بدونم اوس حبیب...؟! حتما یکی از بچه‌ها خبرشون کرده. حالا اشکالی داره؟» و لبخند موذیانه‌ای زد. حبیب نفس عمیقی کشید و گفت: «نه...؛ مشکلی نیس...!» غلام در دلش گفت: «داری می‌سوزی...، نه؟!»

فردای آن روز و فرداهای دیگر هم دوست‎های غلام، لباس‌هایی را برای رفو آوردند. با ورود هر یک از دوستان غلام به دکان، شک حبیب بیشتر می‌شد. رفتار غلام طوری بود که کاملا می‌شد تشخیص داد، همه‌چیز زیر سر اوست. حرف‌زدن‌هایش، ادا و اطوارش، سوالاتی که از دوستانش می‌پرسید؛ تمام‌شان کنایه‌آمیز بودند! غلام از این‌که فرصتی را برای تحقیر حبیب به دست آورده، سراسر شور و شعف بود. برای این‌که این اوضاع ادامه پیدا کند، او حتی حاضر بود که تا آخر عمرش، رفوی رایگان انجام دهد!

یک هفته‌ای گذشت. هجوم رفقای غلام به دکان، تمام شد و دیگر کسی برای رفو نیامد. غلام، این‌بار با تمام فامیل‌های دور و نزدیکش، تماس گرفت و آن‌ها را خبر کرد. به این ترتیب، بیست روز هم مشغول رفوی لباس‌هایی شد که فامیل‌هایش، به دکان می‌آوردند. دیگر شک حبیب به یقین تبدیل شده بود! ده، بیست روز اول، حبیب گهگاهی به غلام، کتش را یادآوری می‌کرد، اما بعد از آن، دیگر حتی یک کلمه هم راجع به کت نگفت!

صف لباس‌های فامیل‌های غلام هم رو به اتمام بود. غلام، یکبارِ دیگر با آن دسته از دوستان و فامیل‌هایی که نیامده بودند، تماس گرفت. اکثرشان تشکر می‌کردند و می‌گفتند که لباسی برای رفو ندارند. به ناچار غلام مجبور شد که به در خانه‌ی مردمی که نمی‌شناخت، برود. او بعد از بستن دکان، شهر را محله به محله و کوچه به کوچه می‌گشت؛ در خانه‌ها را می‌زد و می‌گفت: «انجام رفوی رایگان... شما لباسی دارید که رفو بخواد؟ ما براتون، مجانی رفو می‌کنیم.» و با این کار، مشتری‌های جدیدی را برای رفو به دکان می‌کشاند.

حاج کاظم وارد دکان شد. سلام داد و جوابِ سلامش را هم شنید. مثل هر روز، سراغ دخل رفت پول‌های آن را شمرد. در حالی‌که پول‌ها را آرام آرام می‌شمرد، به غلام و حبیب گفت: «واسه دکون، بازاریاب گرفتین؟» حبیب و غلام به هم نگاهی انداختند و هر دو با هم گفتند: «نه...! چطور مگه؟!» حاج کاظم گفت: «هیچی... . از چند نفر شنیدم که یکی، در خونه‌های مردم میره و تبلیغ دکون ما رو، می‌کنه.» چند لحظه ساکت ماند. غلام و حبیب هم چیزی نگفتند. حاج کاظم شمارش پول‌ها را که تمام کرد، سرش را بالا گرفت و گفت: «خلاصه حواس‌تون باشه که یه وقت از این کارا نکنینا! خوب نیست. واسمون حرف درمیارن! همون رفوی رایگان هم، صورتِ خوشی نداره... » 

درست فردای همان روز، یکی از دوستان غلام، وارد دکان شد و بدون سلام دادن، مستقیما به طرف غلام رفت؛ جلوی میز غلام ایستاد. کتی را که در دست داشت، روی میز غلام انداخت و گفت: «داداش این کتِ ما، شباهت زیادی با کاسه توالت داره؟!» غلام که چیز چندانی نفهمید، اخم کرد و گفت: «علیک سلام داود خان! چی شده...؟! چی می‌گی...؟!» داود کتش را با دو دستش، جلوی غلام گرفت و گفت: «ببین شاهکارت رو...! اینجوری کار می‌کنن؟! خیر سرت تو اوستایی مثلا!» کت داود، از کنار محلی که غلام رفو کرده بود، پاره شده بود. غلام گفت: «داداش این کتت خیلی پوسیده خب! هر جورم که رفوش می‌کردی، همین می‌شد.» داود گفت: «برو بابا...! من اینو فقط شش ماه پوشیدم.» غلام نیشخندی زد و گفت: «هه...؛ شیش ماه، کمه؟! اونم برای تویی که توی تختخواب هم، با کت و شلوار می‌ری!» داود گفت: «عروس رقصیدن بلد نبود، می‌گفت دیوار کجه...!» غلام گفت: «آره بابا ما هیچی بارمون نیس! حالا می‌گی چیکار کنم؟!» داود گفت: «نیزه بده، شکار کنم! گندی که زدی رو درستش کن دیگه!» غلام گفت: «همینی که هست. هِری بیرون اصلا، سرصبحی اعصاب ندارم... »

داود در حالی که کتش را تا می‌زد، گفت: «دِ آخه تو اگه کار بلد بود، زنگ نمی‌زدی که برات...» غلام سریع حرف‌های داود را برید و گفت: «بده من بابا، بده من...!» و دراز شد و کت را از دست داود، کشید؛ آن را زیر چرخ گذاشت. داود پرسید: «می‌خوای چکار کنی؟!» غلام گفت: «نیزه بدم، شکار کنی! خب می‌خوام رفوش کنم دیگه.» داود گفت: «که چی بشه...، باز پاره بشه؟!» و کتش را از زیر دست غلام کشید و در حالی که به طرف در دکان می‌رفت، ادامه داد: «همون رفوی اولت برای هفت پشت‌مون بسه. گفتم که تو اگه بارت بود، زنگ نمی‌زدی با خواهش التماس که برات کار بیاریم، رفو کنی! دوره نمی‌افتادی در خونه مردم! با این کارا مشتری جمع نمی‌شه برات. جمع کن بابا، غلام پیس‌دوز!» و از دکان بیرون رفت.

غلام جوابی به داود نداد. بیشتر هوش و حواس غلام به این بود که حبیب ماجرا را فهمیده است یا نه؟ حبیب با این‌که قضیه را فهمید، اما سعی کرد واکنشی نشان ندهد. لبخندِ تلخی گوشه‌ی لبش انداخته و نگاهش به دامنی بود که داشت می‌دوخت. غلام، زیرِ لب غرولند کرد: «بیا و خوبی کن...! مثلا رفیقه خیر سرش...؛ اسمم رومون می‌ذاره! ای تف به این روزگار... »

ادامه دارد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
f.farzad
f.farzad
٩٥/٠٧/٢٦
٠
٠
گر صبر کنی...... و اینـــــــــــا........پوووووووووف همیشه داستانای دنباله دارو پشت سر هم میخوندم بعضی اوقات قسمت آخرو زودتر از بقیه :) غلام عجب آدمیه هاااا خخخخخ
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠٧/٢٧
٠
٠
خوب اونطور که هیجان داستان کلا از بین می‌ره! ولی چند نفر رو دیدم که اول، آخر داستان رو می‌خونند و بعد خودش رو. کل داستان رو توی وبلاگ خودم، توی یک روز و پنج قسمت، منتشرش کردم. زودتر نگفتم که اینجا، تکراری نشده باشه!
f.farzad
f.farzad
٩٥/٠٧/٢٧
٠
٠
ممنون :)
f.farzad
f.farzad
٩٥/٠٧/٢٧
٠
٠
راستی پیس دوز ینی چی؟همون رفوی سر سمبله؟
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠٧/٢٧
٠
٠
تقریبا میشه گفت همونه. *** «پیس» یعنی چرک؛ کثیف. فکر می‌کنم که ریشه‌ش برای زبان ترکی باشه، ولی توی لهجه و گویش ما هم استفاده میشه. حالا «پیس‌دوز» یعنی دوزنده‌ای که خیلی بد و ناشیانه کار می‌کنه.
ساده
ساده
٩٥/٠٧/٢٦
٠
٠
منتظر بقیه اش هم هستیم( آیکون دست زیر چونه خخخ)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠٧/٢٧
٠
٠
تشکر از همراهی :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣