مردهای زبان بسته...

مردهای زبان بسته...

نویسنده : وبگردی

زن تبدیل شده بود به یک عنصر فعال در عرصه‌ی فضای مجازی.

خیالش راحت بود.بدون آنکه کسی او را بشناسد یا حتی چهره‌ی واقعی و استعدادها و توانایی ها یا هر آنچه به شخصیت او یا زندگی خصوصی‌اش بر می‌گشت را بداند، در این فضا فعالیت می‌کرد. عکس‌های غیرواقعی از خودش را م‌ گذاشت و خودش را یک هنرمند جا می‌زد. شوهرش از این فعالیت ها بی خبر بود و این تنها نگرانی زن بود. نمی دانست اگر شوهرش می فهمید چه عکس العملی نشان می داد اما لااقلش این بود که بی نهایت عصبانی می‌شد.

کم کم تحسین خیلی‌ها را برانگیخت. زن از هجوم اینهمه تحسین لذت می‌برد.

اوایل در پاسخگویی به کامنت‌ها، خصوصا کامنت‌هایی که نویسنده‌ی آنها آقایان بودند دقت داشت. اما به مرور زمان این دقت رنگ باخت.

حالا می نوشت و می نوشت بدون آنکه نگران باشد.بدون آنکه عذاب وجدان داشته باشد.آنچه برای او مهم بود گپ زدن هایش در فضایی بود که کسی از هویتش خبر نداشت.در این فضا همه شیفته اش بودند.تحسینش می کردند.او همین را می خواست.همین تحسین را.همین ابراز عشق و علاقه را.همین تلاش ها برای دوستی با او را..

کم نبودند مردهایی که دوست داشتند در فضای حقیقی او را ببینند.اما زن حواسش جمع بود.برای او همین تحسین ها و ابراز علاقه ها کافی بود .

تا آن شب که همه چیز به سادگی لو رفت.همسرش فهمید.

دانست که زن نویسنده ی وبلاگی که گه گاه خودش هم به آن سر می زد و از سبک بازی هایش جلوی مردها کلافه می شد ، همسر خودش است.

زن از اینکه می دید اینقدر ساده دستش رو شده وحشت کرده بود .

مرد از اینکه می دید آن زن ، همسرش بوده بی اندازه کلافه بود .خواست دعوا راه بیندازد.دستان مردانه اش را به صورت زن بکوبد.موهای زن را لای انگشتانش تاب بدهد.فریادهای عصبانی اش را نثار زن کند اما ... یک لحظه زمان رامتوقف کرد ....

از خودش پرسید : چه شد که همسرم به اینجا کشیده شد.من همیشه او را زنی مهربان و صبور می دیدم.او زن لاقیدی نبود.ما عاشق هم بودیم.نکات مثبت همسرش را برای خودش تکرار کرد.تکرار کرد.تکرار کرد.آنقدر تکرار کرد که شک کرد ...

نکند مقصر اصلی خودم باشم.خودِ من...!

یادش آمد : روزهایی که زن مثل پروانه دورش می چرخید.تلاش می کرد که دیده شود.با غذای خوشمزه اش ، با چهره و لباس مناسبش ، با هنرمندی هایش ، با زبان ریختن هایش .

یادش آمد زن دو سال است که تلاش می کند تا تحسین شود.تلاش می کند که تحسین های همسرش را بشنود.یادش آمد او هیچ وقت همسرش را برای اینهمه تلاش تحسین نکرده است.قدردان نبوده است.یادش آمد وقت هایی را که حتی فرصت و حوصله ی شنیدن صحبت ها و درددل های همسرش را هم نداشته.یادش آمد که اگر همسرش مرتکب اشتباه شده او هم در ایجاد این اشتباه سهیم بوده .

مرد خودش را قضاوت کرد .

در این قضاوت می دید که اگر شب ها دیر به خانه آمده ، برای امرار معاش خانواده اش تلاش می کرده.اگر خسته بوده و حوصله شنیدن و دیدن نداشته .......

خواست پشت سرهم به خودش حق بدهد.برای خودش دلیل بیاورد.خودش دادگاه تشکیل بدهد. قاضی باشد. هیات منصفه باشد و در نهایت خودش حکم را صادر کند.می خواست تنها به قاضی برود و راضی هم برگردد.

راستش کار سختی هم نبود.همه به او حق می دادند.جامعه ، دادگاه خانواده و حتی خود زن.اما خودش چه ؟ هرکاری می کرد می دید خودش به خودش حق نمی دهد.

مرد مرور کرد.همسرش اشتباه کرده است.گناه کرده است.می توانست همه چیز را نابود کند.می توانست تنها به قاضی برود و راضی برگردد.

مرد مرور کرد : من اشتباه کردم.من می توانستم چیزی را به همسرم بدهم که او می خواست.چیزی که او برای شنیدنش اشتیاق داشت و تلاش می کرد.چیزی که دیگران به او دادند و من او را از شنیدنش محروم کردم.

مرد یادش آمد که استادشان می گفت : مردهای زبان بسته که از کلمات زیبا برای همسرشان استفاده نمی کنند باید منتظر فساد زنهایشان باشند .

مرد یادش آمد : برای ویران کردن همیشه فرصت هست اما برای ساختن و از نو شروع کردن...

منبع:

 

https://goo.gl/UmVuHX

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٥/٠٧/١٥
٠
٠
خیلی خوب بود. ممنون
پربازدیدتریـــن ها
شعری برای آتنا اصلانی، دختر مظلوم اردبیلی

دختر من بخواب لالایی

٩٦/٠٤/٢٤
خوشبحال شما

من همیشه چاق بودم

٩٦/٠٤/٢٥
إِنَّا للّه وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ

ای مهربان‌تر از تمام مردم این شهر

٩٦/٠٤/٢٧
ماجرای بعد از ظهر

من متفاوت ترین 18 ساله جیمی هستم!

٩٦/٠٤/٢٦
برسد به دست مریم میرزاخانی

قرار بود من هم «مریم» شوم!

٩٦/٠٤/٢٦
اجباری ترین روز کاری من

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت ششم

٩٦/٠٤/٢٥
شعری سروده خودم

چشمان کلاغ

٩٦/٠٤/٢٧
داستان تلخ میرزاخانی ها...

چگونه کشور خود را از پیشرفت عقب نگه داریم؟

٩٦/٠٤/٢٨
ما همه زندانی شدیم

لبخندهای پنج اینچی

٩٦/٠٤/٢٤
مات چشمانی که سیاه است

دختره ی چشم سفيد

٩٦/٠٤/٢٤
در مورد افسردگی بعد از عروسی چه می دانید؟!

نو عروس افسرده

٩٦/٠٤/٢٧

سلبریتی نبود دماغ عمل کردن!

٩٦/٠٤/٢٧
داستان کوتاه

من یک دختر رنگی رنگی هستم!

٩٦/٠٤/٢٩
این سفر کاملا با سفرهای دیگر فرق داشت

دوست داشتنی ترین ها

٩٦/٠٤/٢٦
دردنامه

آیا آینده ای متصور هستیم؟!

٩٦/٠٤/٢٦
بی خوابی تو چه شکلی است؟!

بی خوابی ها نباید تا همیشه میهمان آدم ها باشند

٩٦/٠٤/٢٦
هنوز بوی عطر پسرش می آید

همان دیوار قدیمی

٩٦/٠٤/٢٦
کنکاشی در بیوگرافی جیم

رابطه جیم و ترامپ چگونه شکل گرفت؟!

٩٦/٠٤/٢٨
حرفم را قبول دارید؟

چاقی چه طور اتفاق می افتد؟

٩٦/٠٤/٢٧
من اهل بازی نیستم و تو خود خوب این را میدانی

دیر آمدی...

٩٦/٠٤/٢٩
تبلیغات