خوابش را دیدم!
کجایند آن معلم ها که مسیر زندگی ام را عوض کنند

خوابش را دیدم!

نویسنده : f_ramezanali

صبح‌های چهارشنبه که می‌شد زودتر از همیشه بیدار می‌شدم حول و هوشِ ساعت هفت صبح نیمچه صبحانه‌ای میخوردم و استرس می‌کشیدم. ساعت یازده تا یک میرفتم کلاس قرآن. تمام مدتی که آنجا بودم حالم با دوستانم خوب بود. می‌گفتیم و می‌خندیدیم. اما هنوز دلشوره داشتم. زمان اذان که میشد من و "ب" می‌رفتیم مسجد کنار کلاس قرآنمان. در تمام طول مدت نماز حال آشوبم ادامه داشت. ساعت موعود فرا می‌رسید و در تمام مسیری که به سمت کلاس هلال احمرم با "ب" قدم برمی‌داشتیم خودم را مشتاق به حرفایش نشان می‌دادم در حالی که چیزی نمی‌فهمیدم. ساعت دو که کلاسمان شروع می‌شد آرام می‌گرفتم. این حس عجیب آشوبی در تمام جلسات این کلاس همراهم بود.

چند چهارشنبه برایم به شکل این چنینی گذشت. چهارشنبه‌ای که اواخر کلاس بود. هدیه‌ای را که از قبل برای استادمان در نظر گرفته بودم روبان پیچیدم و رویش یادداشت نوشتم. به همراه حدیثی از امام علی که می‌فرمایند به یکدیگر هدیه بدهید که هدیه محبت را جلب میکند. ثانیه به ثانیه دیدارمان را یادم است. من سمت راست راه پله ها بودم و "ب" آن طرف‌تر کنار من ایستاده بود. خانوم "ر" آمد و من بر خلاف تمام روزهایی که در مورد احساسم هیچ حرفی نمی‌زنم آرام و شمرده به او گفتم که خوشحالم روزهایی از عمرم را با او گذرانده‌ام و بسیار زیاد ممنونم از اینکه این روزا حالمونو خوب کردین. بعد از اینکه هدیه را دادم انگار بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده بود...خوشحال بودم.

چهارشنبه قبل ترش را یادم می آيد که "ب" نیامده بود و من تمام طول مسیر را آشوبی کشیده بودم. آنقدر که خوب یادم است وقتی به مسجد رسیدم کنار همان راه پله ها نشستم و نبضم را گرفتم. عجیب تند میزد. عرق کرده بودم و نفسم بالا نمی‌آمد. از صبح آن روز چیزی نخورده بودم و حالا ساعت ۲ بود. از گرسنگی فشارم افتاده بود یا از عجیب بودن دیدار این معلم؟ نمیدانم. تنها یادم است وقتی کنار مسجد ولو شده بودم خوابم برد. آن قدر طولانی که وقتی بیدار شدم استاد را روبه رویم دیدم که دارد به گیجی من می‌خندد و می‌خواهد که بروم طبقه بالا تا کلاس را شروع کند.

امان از آن چهارشنبه آخر. که چقدر خودم را نگه داشتم تا روز آخر گریه و زاری نکنم. از دلتنگی آن روز دپرس نباشم... لحظه به لحظه دیدارهایمان حالم را خوب میکند. چه قدر با "ب" اذیت کردیم و خنداندیم و دیالوگ‌های آخرمان که از ما خواستی بیاییم و سر بزنیم و حال خوبِ من از شنیدن این جمله... آن روز خودم را خوب نشان می‌دادم اما ضربان قلبم همان بود...خوب یادم هست که وقتی قرار بود سِرُم را به صورت نمونه برای کسی بزنند داوطلب شدم! و چه قدر خندیدیم و خندیدیم و خاطره ساختیم...

امروز راهم به کلاسمان افتاد. می‌ترسیدم. پایم جلو نمی‌رفت. نمی‌توانستم از راه پله‌ها بالا بروم و خاطره‌ها را توی ذهنم مرور کنم. می‌ترسیدم که نکند حال آشوبم برگردد. چند دقیقه‌ای نشستم و خاطراتمان را مرور کردم... و یادم آمد که دیشب خوابش را دیده‌ام... از آن خواب‌ها که تا چند روز در تمام وجودت تکرار می‌شوند و تنها چیزی که آن زمان می‌توانست حالم را خوب کند این بود که زنگ بزنم و حالت را بپرسم و ابراز ناراحتی کنم از اینکه کلاس‌هایی که قرار بود دوباره اینجا برگزار شوند کنسل شده است... می‌خواستم زنگ بزنم و بگویم که با "ب" قرار گذاشته بودیم از مدرسه بیاییم و دوباره کنار همان راه پله‌ها بغلت کنیم. اما هیچ کدام از کارها را انجام ندادم. فقط هنذفری را برداشتم و توی لیست صوت‌ها بالا و پایین رفتم تا آخر سر یک کدام را پلی کردم...صدای ضبط شده کلاسمان بود.

حالا حدود سه تا چهارشنبه است که ساعت دو سرم را روی میزهای مدرسه گذاشته‌ام و با معلم های آبکی مدرسه دست و پنجه نرم می‌کنم...کجا هستند معلم های این چنینی که مسیر زندگیمان را به جاهای خوب ببرند؟!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
h.naderi
h.naderi
٩٥/٠٧/١٤
٠
٠
خانم ها واقعا عجیب و غریب اند... این همه احساسات شاید برای هیچ مردی قابل درک نباشه.
aynaz_sahrivar
aynaz_sahrivar
٩٥/٠٧/١٥
٠
٠
:) اگه قابل درک باشه تعجب میکنیم
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٧/١٤
٠
٠
نمی دونم چرا نتونستم با متنتون ارتباط برقرار کنم!
آلاء
آلاء
٩٥/٠٧/١٤
٠
٠
والا منم دخترم اما تا حالا همچین احساساتی رو نسبت به هیچ معلمی نداشتم....!!!!! یعنی یه معلم میتونه انقد خوب باشه؟؟!!!!!!!
لیلی
لیلی
٩٥/٠٧/١٥
٠
٠
دو تا از همکلاسی های دبیرستانم دبیر شیمی را خیلی دوست داشتن چرا؟ چون چشم رنگی و خوشگل مهربون بود..روز اول گفت بچه ها چون اسم من طولانیه منو خانم فخر صدا بزنید. .ولی این دو نفر بهش میگفتن خانم فخر ال علی! اسمش هم دوس داشتن مث اینکه ،خلاصه یه روز با این دو تا دعوام شد، دلیلش را یادم نیس. ولی خانم فخر را صدا زدم و میزهای اون دو نفر که پر از حکاکی و طراحی بود نشون دادم..بعد اون ها هم خجل زده شدن و دست از عشق و عاشقی برداشتن..:))
آسو نویس
آسو نویس
٩٥/٠٧/١٨
٠
٠
من هیچ وقت حسم اینطوری نبوده اصلنن...صرفن معلم ها نقش مهمی تو زندگی افراد دارن من ازشون خیلی چیزا یاد گرفتم و رفیق بودم با اونا !!!!!!!
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٧/١٤
٠
٠
همیشه تو زندگیمون آدمایی هستند که راهمونو به جاهای خوب عوض میکنن... خدا حفظشون کنه :) معلمی از این جهت شغل دوست داشتنی ایه... امروز هم که روز جهانی معلمه :)
آسو نویس
آسو نویس
٩٥/٠٧/١٨
٠
٠
ممنون ک درک میکنین :دی نمیدونستم روز جهانی معلمه همینطوری نوشتم خوب شد پس
پربازدیدتریـــن ها
آقا کجایی؟

سربازانت منتظرند

٩٥/١٠/٢٣
اصرار ازل را نه تو دانی و نه من

سجاده ی دوست داشتنی من

٩٥/١٠/٢١
شعری سروده خودم

برای درگذشت سیاست مدار با اخلاق مان

٩٥/١٠/٢١
شعری سروده خودم

تو خودت سجده شکری

٩٥/١٠/٢٢
تغییر نام و تحول در اوضاع و احوال کشور

غذا و سیمای ایران

٩٥/١٠/٢١
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
شاید هل ام داده باشند

افتاده به آب هیچ نفهمد که چه گویی!

٩٥/١٠/٢٢
چرا آدم ها را از روی ظاهر قضاوت می کنیم؟

چادر سیاه

٩٥/١٠/٢٢
لبخندت برای من قدیمی نمی شود

من و خاطره یک نیمکت رنگ و رو رفته

٩٥/١٠/٢٣
شما هم نظر بدهید!

پیشنهاد امتیاز دهی به نوشته های سایت جیم

٩٥/١٠/٢٢
دلم اتفاقات خوب می خواهد

تولدم مبارک!

٩٥/١٠/٢٣
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
سوغاتی برای دل خسته ما

مادربزرگ

٩٥/١٠/٢٣
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
آدم خوش قولی هستم

گل فروش

٩٥/١٠/٢٢
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
شعری سروده خودم

گفتار در هم عشق

٩٥/١٠/٢٣
تبلیغات
تبلیغات