ابر رایانه من در راه است!

ابر رایانه من در راه است!

نویسنده : i_banu69

خیلی وقت‌ها پیش آمده است که یک چیزی مد شود، مثل کامپیوتر، موبایل، گوشی لمسی، تبلت، کفش تابستانی، پلی استیشن و خیلی چیزهای دیگر. آن موقع که SEGA مد شده بود خوب یادم است. خیلی‌ها خریدند. اما ما نخریدیم. نداشتنش حسی بود شبیه حسرت و سرخوردگی و گاها طعنه به این‌که هی فلانی! شما از ما پایین‌تر هستید که SEGA ندارید و از این دست کل‌کل‌ها و باکلاس بازی‌های بعضی‌های توی دوران کودکی.

چند مدت به همین شکل گذشت اما خب همینطور هم نماند. کامپیوتر آمد. ما اول از همه فامیل و آشناها کامپیوتر خریدیم. شدیم کله‌گنده، شدیم با کلاس. حالا نوبت ما بود فیس بدهیم. پز بدهیم و ذوق کنیم. همان کامپیوتر باعث شد تا ابد مثلا! شاخ بمانیم. یک مرحله از بقیه جلو بیفتیم. وقتی بقیه 1100 داشتند ما سونی اریکسون خریدیم و وقتی بقیه کوربی2 سامسونگ داشتند ما تبلت بخریم. توی یک ماه گذشته زهرای20 ساله، شیوای24ساله و فاطمه 22 ساله ازدواج کرده‌اند. حال و هوای آن روزهای بدون پلی استیشن را دارم. نمی‌دانم شاید به زودی نوبت شاخ شدن برسد!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٧/٢٤
٠
٠
ما sega داشتم خخخخ ولی کلاس یاد نداشتم فقط هم بازیه شورش در شهر داشتم با موتور
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٥/٠٧/٢٤
٠
٠
انشالله
Vania
Vania
٩٥/٠٧/٢٤
٠
٠
ما یه عکس داریم داداشم ازین آتاری دستیا داشت.تو عکس داره بازی میکنه.پسرخاله ها هم کلا حواسشون پی اونه.اصلا انگار نه انگار که قرار.بوده عکس بگیریم.خخ...حسرت خوردن رو دوست ندارم. همینطور احساس شاخ بودن کردن بخاطر شرایطی که ممکنه برای من باشه و برای دیگری نه...الا ایحال ما هم میگیم ان شاالله به زودی برسه روز شاخ شدن شما:))
ساده
ساده
٩٥/٠٧/٢٥
٠
٠
من که کلا از دنیا عقبم، اول ملت پیشرفت میکنن بعد من
محمدصنعتیـ
محمدصنعتیـ
٩٥/٠٧/٢٦
٠
٠
هان :(.... دخترهمسایمون آتاری داشت بعضی وقتا ما میزدیم شبکه یک خط رو خط میشد میدیدیم داره بازی میکنه .... من از اونا موخاستم :(
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٧/٢٧
٠
٠
حال و هوای آن روزهای بدون سگا را دارید البته به گمانم... نوشته خوبی بود با یه تیتر عالی
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨