اولین شهید عاشورا...
چند خطی از مسلم بن عوسجه / مداحی و سخنرانی برای اولین شب محرم

اولین شهید عاشورا...

نویسنده : سایت جیم

نیمه شب بود. کوچه‌ها رنگ غربت گرفته بودند و بوی خیانت می‌دادند. مرد آماده رفتن می شد. دیگر جای ماندن نبود. توی دلش ولوله ای برپا بود. اگر به ماموران ابن زیاد بر بخورند چه؟ اگر راه را گم کنند؟ اگر... اگر به حسین نرسند؟ 

روزگاری را به یاد آورد که در رکاب علی (ع) می جنگید. جمل، نهروان، صفین. افتخارش بود حضور در تمام جنگ های علی و فتوحات اسلامی. نامش یادآور فتح آذربایجان بود و در کوفه همه می شناختندش. آه، امان از کوفه. امان که حالا باید همه چیز را می گذاشت و می گذشت. چه امیدها بسته بود آمدن حسین (ع). یکی از آن چندهزار نفری بود که نامه نوشتند اما نه از آنها که چون وقت امتحان رسید، به خانه هایشان خزیدند و شمشیر تیز کردند برای رویارویی با حسین. از مردم بیعت می گرفت، رهبری شان می کرد، شده بود مسوول تهیه ی سلاح. شوق آمدن حسین چنان شوری در دلش انداخته بود که انگار نه انگار سالها از جوانی اش فاصله گرفته است. اصلا مگر می شود شور حسین در سر داشته باشی و سر از پا بشناسی؟

به بیراهه زده اند. یار دیرینش حبیب هم هست. همین دلش را گرم می کند. روزها و شب هاست که در راهند. و حالا باز شبی دیگر. انگار که این ظلمات را انتهایی نیست. اما نه، کمی دقیق تر می شوند. از دور چیزهایی شبیه خیمه دیده می شود. خدایا! یعنی می شود کاروان حسین باشد؟ سراب نیست؟ نزدیک و نزدیک تر می شود. درست دیده اند. آن عباس است بر گرد خیمه ها. دیگر نمی فهمند چطور خود را رساندند. با دیدنشان کاروان یکسره شوق می شود و آنها نیز. آری این حسین است، حسین. آه از این اشک ها که نمی گذارند چهره ی مولا را ببینند. 

نهمین شب محرم است. حسین همه یاران را در خیمه ای جمع کرده و بیعت از گردنشان برداشت. و این صدا، صدای مسلم بن عوسجه است که بر پیمانش استوار ایستاده است. «یابن رسول الله، اگر ما از تو دست برداریم چگونه در نزد خدای تعالی عذر بخواهیم؟ نه والله، من از شما جدا نمی شوم و رهایتان نمی کنم و دست از یاریتان بر نمی دارم تا خداوند بداند که حرمت پیغمبرش را در حق تو رعایت کرده ام.» 

گرچه گرد پیری سر ورویش را پوشانده، هنوز هم چالاکی جوانی را دارد. حسین خوب می داند پرچم را به که بسپارد. می شود پرچم دار سمت راست سپاه. عمر سعد با سواران بسیار حمله می کند. مسلم بن عوسجه اولین نفر از سپاهیان امام، اذن می طلبد و راهی میدان می شود. گرد و غبار زمین وآسمان را می پوشاند. ساعتی بعد جسم مسلم است که بر زمین افتاده است. امام محاسن خونی اش را نگاه کرد و این آیه را برایش خواند: « .. بعضی از آن‌ مردان مؤمن پیمان خود را به آخر رساندند و بعضی دیگر در انتظارند... »* 

دلش ارام شد. بعد به حبیب که از او وصیتی خواسته بود گفت: «تا جان در بدن داری حسین را تنها مگذار! مبادا دست از یاری او برداری!.» و فکر کرد مگر عزیزتر از او کسی هست که آدم جانش را فدایش کند؟ و چشم هایش را بست.

آن طرف تر در سپاه دشمن، صدای تبریک و هلهله و شادی کشتن فرزند عوسجه گوش فلک را کر می کرد.

* فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلو تبدیلا/ احزاب، 23

============

پ.ن: در ادامه هم شما رو به گوش دادن دو مداحی و یک سخنرانی زیبا دعوت می‌کنم. (برای دانلود روی عکس کلیک کنید)

باید قلبم براتو حرم باشه- سید مجید بنی فاطمه

خون دل رو گونه ها بیرق ها رو شونه - حاج محمود کریمی

دستورات امام رضا‌(ع) برای ورود به محرم - سید حسین مومنی

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمدصنعتیـ
محمدصنعتیـ
٩٥/٠٧/١١
٠
٠
: تشکر جیم
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٧/١٢
٠
٠
ممنون بابت مطلب و مداحی سید مجید بنی فاطمه، من هم " کشتی به گل نشسته " و " سنه قربان، آقام " رو از همین مداح به دوستان پیشنهاد میدم :) حتما دانلود کنید، اگر ندارید :)
ساده
ساده
٩٥/٠٧/١٢
٠
٠
سلام، لطفا همراه هر لینک دانلود مداحی، چهار بیت از اون رو هم بزارید تا بدونیم چه چیزی رو داریم دانلود می کنیم.
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٧/١٢
٠
٠
رحمک الله یا مسلم ...
h_rezazade
h_rezazade
٩٥/٠٧/١٢
٠
٠
خیل عالی بود چه حالو هوایی واقعا
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤