دوربین به دست، هندزفری تو گوش، داشتم تو پیاده رو قدم می‌زدم و چشمام دنبال سوژه بود. تو حال هوای خودم بودم که یکی گفت «آهای». سمت راستم پادگان ارتش بود. صدا از طرف سرباز بالای برجک بود. هندزفری رو در آوردم.

سرباز: از منم یه عکس بگیر 

من: خب چطوری بهت بدم بعدش؟

سرباز: خب چاپ کن پولشو میدم 

راستشو بخاین میخواستم بپیچونمش. نه بخاطر هزینه‌اش. بخاطر این‌که یه روز کامل باید وقت میذاشتم برم عکسو بدم یه جای خوب چاپ کنم بعد دوباره بیام این قسمت از شهر تا دو تا عکس بدم به یه نفر! من خسته‌تر از این حرفا هستم ولی یهو یاد این پست افتادم. فکر کردم دیدم اگه این سرباز این ور دیوار بود، این کار (یعنی بری دو تا عکس چاپ کنی و برگردونی) با کله واسه یه نفر دیگه انجامش می‌داد چون اون الان معنای دقیق آزادی رو میدونه. می‌دونه پاس دادن بالای برجک تو روزای گرم تابستون یعنی چی، ولی من چون آزادم، حواسم به این آزادیم نیست و فقط به فکر خودمم و به خاطر تنبلیم میخوام بپیچونمش. دیدم با این کار میتونم واقعا خوشحالش کنم. بعدش یاد همه شما بلاگرا افتادم. به خودم گفتم دوستان بلاگی از خوندن شرح این اتفاق حس خیلی خوبی بهشون دست بده. چرا باید این حس خوبو ازشون دریغ کنم ؟

همه این افکار کسری از ثانیه طول کشید. بهش گفتم باشه. وایستا تا ازت عکس بگیرم. گل از گلش شکفت. تشکر کرد و تفنگ ژ-3 رو با یه حالت خاص تو دستش گرفت. یه عکس واید گرفتم تا معلوم بشه روی برجکه و بعدش یکی هم زوم کردم تا فقط خودش بیفته. صفحه دوربینو نشونش دادم که ببین خوب شده؟ گفت نمی‌بینم بزار بیام پایین. از پله‌ها اومد پایین. از بین دیوار و حصار بالاش تونست عکسشو ببینه. خوشش اومده بود، تشکر کرد. گفت چاپ کن فردا بیا همینجا. گفتم خب آخه من فردا نمی‌تونم بیام (کار داشتم) گفت پس یه روز دیگه بیا از لای دیوار بنداز اینجا... یهو چهره‌اش تغییر کرد و ادامه داد: اون وقت پولتو کی بدم؟ گفتم بابا بیخیال پول قابلتو نداره. دوباره خوشحال شد و تشکر کرد و گفت تو یه نایلون بزار، بنداز همینجا. گفتم چشم یه سنگم میندازم تو نایلون ک باد نبردتش. گفت مرسی. من مجیدم. خدافظی کردیم .

بعد از خدافظی حس خیلی خوبی داشتم. حس می‌کردم وبلاگ نویسی به یکی از اهدافش رسیده بود: «ترویج فرهنگ درست فکر کردن» . همه ما تو وبلاگامون از درست نبودن بعضی چیزا گلایه و شکایت می‌کنیم و در مورد درست بودن خیلی چیزهای دیگه، پست‌ها می‌نویسیم. همه این نظرها شخصی هستن. ممکنه درست باشه ممکنه اشتباه باشه. این خواننده ست که باید فکر بکنه ببینه کی درست میگه. یعنی هدف این جور نوشته‌ها، اجبار به فکر کردنه. اینکه از خودت بپرسی نظر خودت راجع به موضوعات مختلف چیه. هم من و هم مجید، شادی اون لحظه‌مونو مدیونه وبلاگ نویساییم. نه فقط خانم هاشمی، بلکه تمام بلاگرا. تمام کسایی که افکارشونو رو این صفحه مجازی دوست داشتنی منتشر میکنن. از طرف خودم از همه تون تشکر میکنم. ممنونم. 

بعد از یه هفته مشغله بالاخره تونستم امروز به قولم عمل کنم. به خودم گفته بودم تا اینکارو تموم نکردم نباید این پستو بزارم. رفتم همون جا. خدا خدا می‌کردم که خود مجید اونجا باشه ولی نبود. دو تا سرباز دیگه بودن. گفتم مجیدو میشناسین؟ گفتن بله. گفتم عکساشه. گفتن از لای دیوار بنداز این ور. انداختم. بعد از انداختن یه حس خیلی خوب داشتم. خوشحال بودم که به قولم عمل کرده بودم. در ضمن وسط راه یه عکس اینستاگرام-طور گرفتم (شرمنده بابت کیفیت افتضاح)

پ.ن. لازم به ذکر است که کنار همون پادگان، یه عکاسی بود که مال خود ارتشه . کارشون هم خوبه . قبلا دیده بودم . میخواستم ببرم اونجا چاپ کنم بعد یادم افتاد که تمامی پرسنل اونجا ارتشی هستن ( یعنی 80% سرباز بودن ) گفتم از رو عکسا میشناسنش . بخاطر دوتا عکس واسش توبیخی می‌نویسن . عکسا زهرمارش میشه . به همون خاطر بردم یه جای دیگه چاپ کردم.

=============

منبع:

http://rgon299.blog.ir/post/478

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
زهره_براتی
زهره_براتی
٩٥/٠٧/١١
١
٠
سلام نوشته بودین برای مجید اول فکر کردم قصه های مجید منظورتونه =) چه کار خوبی کردین منم از شما ممنونم ! اجرتون با صاحبش ..
فاطمه
فاطمه
٩٥/٠٧/١٢
١
٠
سلام :) از شما غیر این کار توقع نميره! عالی :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
شعری سروده خودم

هوای کی به سر داری؟

٩٦/٠٢/٠٧
خسته تر...

به شیرینی یک خواب

٩٦/٠٢/٠٢
فقط زانو می‌زنم

دیوانه

٩٦/٠٢/٠٢
آخرین خواسته

محبوس آرزو

٩٦/٠٢/٠٥
شعری سروده خودم

دل دیوانه ام

٩٦/٠٢/٠٤
هیچکس حالم را نمی فهمد

تو که نیستی

٩٦/٠٢/٠٥
گذار بازهم ببینمت...

چشم هایم را بگیر

٩٦/٠٢/٠٢
منتظرتم!

این آدم های ناشناس مهمان نواز!

٩٦/٠٢/٠٤
حس دلتنگی

همه ی دار و ندارم به تو بر می گردد

٩٦/٠٢/٠٦
داستان من و عمو جیمی

واحد آباژور سایت جیم

٩٦/٠٢/٠٧
دلتنگت می شدم

زمانی که کنارت بودم...

٩٦/٠٢/٠٦
شعری سروده خودم

کجای این زندگی زیباست؟

٩٦/٠٢/٠٦
دلم گرفته

حس نامشخص

٩٦/٠٢/٠٤
بارها خدا را شکر!

یک صبح دانشجویی

٩٦/٠٢/٠٣
کارهای عجیب ما

رنج فضای مجازی

٩٦/٠٢/٠٣
بزرگترین تردیدهای زندگی من

پیراهن آبی ام را بپوشم یا پیراهن سیاه؟

٩٦/٠٢/٠٢
تبلیغات
تبلیغات