گنجشک روزی
داستانک

گنجشک روزی

نویسنده : mra

ماشین را با وسواس کنار پیاده رو پارک کرده بودم و منتظر بودم تا همسرم که برای خرید مانتو رفته بود، برگردد. می‌شد در این فاصله یک روزنامه را همراه با نیازمندی‌هایش، یعنی همه آن هشتاد و پنج صفحه را به طور کامل خواند.

داشتم آماده می‌شدم که انگشت شستم را با زبان خیس کنم و بزنم صفحه بعد که درِ ماشین باز شد و پسر جوانی با عجله نشست کنار دستم. گفتم: سلام. داشت توی جیب‌های کاپشنش دنبال چیزی می‌گشت که گفت: سلام. یک برگه کاغذ مچاله که آدرسی رویش نوشته شده. این تصور من از آن شئی گمشده در جیب کاپشن جوانک بود. و یک چاقوی تیغه کوتاه واقعیت آن جسمی بود که حالا پیدا شده بود و چسبیده بود بیخ گلویم. پسر جوان مثل کارمند بانکی که هر روز برای صد نفر مدارک وام ازدواج را توضیح می‌دهد گفت: پول، موبایل، انگشتر، ساعت، عینک آفتابی. البته این آخری را خودش هم فهمید که با آن عینک طبی روی چشم‌هایم نباید مطرح می‌کرد.

گویا طرف حرفه‌ای این کار بود. چون بعد از این‌که خواسته‌هایش را مطرح کرد تیغه چاقو را آورد تا حوالی نافم تا مجال ارائه آنچه گفته بود را داشته باشم. لازم به گفتن نیست که چقدر طرف را ناامید کردم. با بغض گفت: لااقل اگر داری یک سیگار بده بکشیم. در حالی که هر دوتای‌مان داشتیم سعی می‌کردیم دود سیگارمان آن یکی را اذیت نکند پرسیدم: کار و کاسبی چطوره رفیق؟ در حالی که داشت با لب‌هایش نشانه می‌گرفت تا از درز شیشه دود را بیرون بدهد گفت: لعنت به این کارت‌ها. لعنت به این تکنولوژی که دیگر توی جیب هیچ کس پول پیدا نمی‌شود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٧/١٧
٠
٠
خیلی خوب بود. مخصوصا اون قسمتی که کارمند بانک رو مثال زدین. آخرش هم خیلی خوب بود.
mohamadreza.amani
mohamadreza.amani
٩٥/٠٧/١٩
٠
٠
ممنون که حوصله کردید
h.naderi
h.naderi
٩٥/٠٧/١٨
٠
٠
هییی آقای امانی... نیازمندی ها کجا هشتاد صفحه هست. الان 50 تا شده. از وقتی اینقدر شده حقوق های ما تاخیرش شده 70 روز!!!
mohamadreza.amani
mohamadreza.amani
٩٥/٠٧/١٩
٠
٠
خدا صبرت بده...
Vania
Vania
٩٥/٠٧/١٨
٠
٠
آخییی بنده خدا دزده! حالا جایی درز نکنه ولی من هنوزم با خودم پول نقد دارم همیشه..البته خیلی زیاد نیستا!
mohamadreza.amani
mohamadreza.amani
٩٥/٠٧/١٩
٠
٠
خدا خیرتان بده که به فکر قشر آسیب پذیر جامعه هستید
لیلی
لیلی
٩٥/٠٧/١٩
٠
٠
تو دنیای واقعی هم به دزد میگی، بنده خدا؟
Vania
Vania
٩٥/٠٧/٢٣
٠
٠
فکر میکنم اینجا واضحه که این «بنده خدایی» که گفتم صرفا یه لفظه..مثل طفلکی و اینا که میگیم گاهی..ضمنا همه بنده های خدا هستیم.چه اونی که خوبه چه اونی که ممکنه راهو خطا بره..
لیلی
لیلی
٩٥/٠٧/١٩
٠
٠
( کار و کاسبی چطوره رفیق؟ )یا خودش هم دزد بوده یا مث دزد سرخوش بوده، مثلا چی باید میگفت: اگه پول رو رد کنی، کاسبی ما هم رونق میگیره، بیا و دو نفری بزنیم تو کار خلاف، سودش هم بیشتره!
لیلی
لیلی
٩٥/٠٧/١٩
٠
٠
تیتری که برای داستانک انتخاب کردین نامعقول به نظر میرسه
پربازدیدتریـــن ها
مقایسه دو کتاب کلیدر و بوف کور

ادبیات داستانی اجتماعی یا داستانی سیاه نمایی؟

٩٦/٠٦/٢٧
به امید روزهای بهتر

پایان تلخ استقلال علی منصور

٩٦/٠٦/٣٠
شعری سروده خودم

عاشقی پیشه خوبیست

٩٦/٠٦/٢٦
شعر واگیردار است!

شاعران در قرنطینه

٩٦/٠٦/٢٩
در سکوت مطلق

یک روز از همین امروز و فرداها

٩٦/٠٦/٢٦
ترانه ای سروده خودم

ناقوس تنهایی

٩٦/٠٦/٢٦
تا عاشق بمانیم

شاعر جماعت را دریابید!

٩٦/٠٧/٠١
ترانه ای سروده خودم

شاه قلبم

٩٦/٠٦/٢٨
درد ندیدن نوه دختری عمه بزرگ لیلا خانم

درمان درد دل

٩٦/٠٧/٠٢
به سختی خودم را از خاطرات بیرون کشیدم

پانسمان

٩٦/٠٦/٢٩
ملاقات غیرمنتظره با رئیس جیم

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت نهم

٩٦/٠٦/٢٧
در راستای اظهارات وزیر بهداشت

روحانی؛ ضمانت خرید شماست

٩٦/٠٦/٢٦
صدای اعضای شورای شهر هم در آمد

نمایشگاه ایرانکام سال به سال افتضاح تر

٩٦/٠٦/٢٧
شعری سروده خودم

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

٩٦/٠٦/٣٠
از ایده هایی که باید ادامه دهیم

مقاله نویسی چطور است؟

٩٦/٠٦/٣٠
غار رنگی رنگی

دوست داشتن و دوست داشته شدن...

٩٦/٠٦/٢٨
می خواهم از زندگی ام بنویسم

پاییز توی راه با کلی بارون

٩٦/٠٦/٣٠
زندگی ات را مدیریت کن

از رابطه ها

٩٦/٠٦/٢٩
گند همه چیز را در می آوریم

آموزنده های دوست داشتنی

٩٦/٠٧/٠١
خسته شدم از کاغذ سیاه کردن

بی حوصله

٩٦/٠٧/٠١
تبلیغات