نمی‌دانم چه شد که همین حالا به یاد حال و هوای آبان ماه سال۸۶ افتادم، مثل هر روز صبح بیدار شدیم که خودمان را به کلاس برسانیم، ولی وقتی رسیدیم برعکس همیشه‌های ساعت ۸ صبح، دانشکده ادبیات آب و ‌جارو نشده بود، آفتاب زرد کمرنگی می‌زد و صدای ضبط صوتی که قرآن می‌خواند از دانشکده می‌آمد. نزدیک‌تر که شدیم، هاج و‌ واج ماندیم. دانشجوهای ترم سه بودیم و کلی ذوق مرگ از این‌که دانشگاه تهران قبول شده‌ایم و تازه از بچه‌های رشته ادبیات فهمیده بودیم قیصر امین‌پور در گروه‌شان تدریس می‌کند و می‌شود مستمع آزاد رفت سرکلاسش.

می‌خواستیم هفته بعد یکی از کلاس‌ها را بپیچانیم و برویم ببینیم چه می‌گوید، ولی یکباره شد. رسم دانشکده است، هر کس که فوت می‌شود میز کوچکی پوشیده از پارچه سیاه با یک ظرف خرما و یک ضبط صوت کوچک که قرآن پخش می‌کند را همراه با اعلامیه و یا قاب عکسی از او می‌گذارند در لابی. چهره امین‌پور را که در قاب عکس دیدیم فهمیدیم بعضی چیزها را نباید گذاشت برای روز مبادا، باید همان لحظه‌ای که تصمیم گرفتی بروی سراغش. اما چه کسی می‌داند شاید امروز نیز روز مبادا باشد. یادش گرامی.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٧/١٧
٠
٠
حرف‌های ما هنوز ناتمام .... / تا نگاه می‌کنی : / وقت رفتن است / باز هم همان حکایت همیشگی! / پیش از آن‌که با خبر شوی / لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌ شود / آی ..... / ای دریغ و حسرت همیشگی / ناگهان / چقدر زود / دیر می‌شود! «قیصر امین ‌پور»
p_rahimii
p_rahimii
٩٥/٠٧/١٧
٠
٠
واقعا برای ما همین شد، ناگهان زود، دیر شد و ما چقدر تاسف خوردیم. ممنون فرانک جان
f.farzad
f.farzad
٩٥/٠٧/١٧
٠
٠
ناگهان چقدر زود دیر می شود ...منم اشعار ایشونو دوس داشتم و واقعا حیف شدن ...
p_rahimii
p_rahimii
٩٥/٠٧/١٧
٠
٠
:((((
h.naderi
h.naderi
٩٥/٠٧/١٨
٠
٠
شما کدوم دانشکده بودید؟
p_rahimii
p_rahimii
٩٥/٠٧/١٨
٠
٠
سلام از بنده است. من دانشگاه تهران بودم.
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠٧/١٨
٠
٠
خدا رحمتشون کنه
p_rahimii
p_rahimii
٩٥/٠٧/١٨
٠
٠
آمین
Vania
Vania
٩٥/٠٧/١٨
٠
٠
یادش بخیر! من اون زمان دبیرستانی بودم..یادمه روز بعدش بود گمونم ادبیات داشتیم.معلممون هم شاعر ه مبود..رفتیم کلاس بهش تسلیت گفتیم فوت همکارشون رو...واقعا چقدر زود دیر میشه ها!همش فکر نکنیم روز مبادا خیلی دوره.شاید همین امروز هم روز مبادا بود.
p_rahimii
p_rahimii
٩٥/٠٧/١٨
٠
٠
آره واقعا، من همیشه تاسف خوردم چرا زودتر نرفتم سر کلاسش. حتما تجربه فوق العاده ای می شد.
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٧/١٩
٠
٠
بعضی چیزها را نباید گذاشت برای روز مبادا، باید همان لحظه‌ای که تصمیم گرفتی بروی سراغش... جمله ی خیلی قشنگی بود :)
p_rahimii
p_rahimii
٩٥/٠٧/٢٩
٠
٠
مرسی :) چشات قشنگ می بینه
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
تبلیغات
تبلیغات