پنج سالگی

امروز تلویزیون یک آقای بی‌تربیت معتاد را نشان داد. مادرم گفت ببین این آقا اول از سیگار شروع کرده و الان کارش به این‌جا کشیده. من می‌خواهم وقتی بزرگ شدم اصلا سیگار نکشم تا کارم به آن جا نکشد. 

 

نه سالگی

امروز آقا معلم‌مان خیلی عصبانی بود. چند بار وسط کلاس موبایلش زنگ خورد و هر بار با کسی که پشت خط بود داد و بیداد می‌کرد. آخرین بار هم بعد از کلی فحش گفت من همینم که هستم. اگر ناراحتی برو خانه پدرت. 

بعد هم یک پاکت سیگار از جیب کتش که روی دسته صندلی بود در آورد و رفت بیرون تا سیگار بکشد. فکر می‌کنم در مواقعی که خیلی عصبانی هستیم عیبی ندارد که یک دانه سیگار بکشیم. 

 

دوازده سالگی

چند روزی است که پدر مرخصی استعلاجی گرفته و روزها در خانه می‌ماند. می‌گوید مریض است و دکتر گفته که یک هفته‌ای نباید برود سر کار. از وقتی پدر روزها در خانه می‌ماند متوجه شدم که گاهی وقت‌ها سیگار هم می‌کشد. وقتی از وی پرسیدم که اگر مریضی پس چرا سیگار می‌کشی، یک پس گردنی محکم به من زد و گفت خفه شو بزمجه، اصلا سیگار برای درمانم خوب است، به تو چه؟

به نظرم اصلا سیگار باعث معتاد شدن انسان نمی‌شود بلکه انسان باید خودش جنبه داشته باشد. 

 

هفده سالگی

امروز پدرام به من سیگار تعارف کرد و من قبول نکردم. اولش خیلی کیف کردم که قبول نکردم ولی بعد از این‌که پدرام به من خندید و گفت بچه ننه قبول کردم که فقط یک نخ بکشم. پای حیثیت درمیان بود. حالا با یک نخ که کسی سیگاری نشده. 

 

بیست سالگی

امروز چند نمره باقی مانده هم اعلام شد. باورم نمی‌شود، مشروط شده‌ام. دلم می‌خواهد گریه کنم اما نه زشت است. اگر سمانه گریه‌ام را ببیند با خودش چه می‌گوید؟ اصلا چه کسی زن یک مرد سوسول گریه کن می‌شود؟ من که اگر جای سمانه بودم زن همچین آدمی نمی‌شدم. پدرام گفت بیا برویم کافه. دو پک قلیان که بزنی همه چیز یادت می‌رود. من که سیگار می‌کشم حالا دو پک قلیان هم رویش. ضررش از سیگار که بیشتر نیست. پدرام راست می‌گفت همه چیز یادم رفت. فقط دلم می‌خواهد بخوابم. 

 

بیست و هفت سالگی

امروز وقتی در پارک می‌خواستم آن بسته را از کامی وحشی بگیرم پلیس سر رسید. درست سر بزنگاه. تف به این شانس. قرار است فردا از بازداشتگاه بفرستن‌مان دادسرا. نمی‌دانم حکم خرید مواد چیست ولی قول می‌دهم اگر آزادم کنند ترک کنم. ای کاش آن روز آن آقای بی‌تربیت معتاد را از تلویزیون نشان نمی‌دادند. همه‌اش تقصیر اوست که از سیگار شروع کرده بود.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٧/١٤
٠
٠
:)) از اول تا آخر لحنش یکسان بود. یعنی وقتی 27 ساله شد همونطوری صحبت میکرد که وقتی 5 ساله بود. فکراش هم رشد نکرده بود حتی!
n_rezaei
n_rezaei
٩٥/٠٧/١٤
٠
٠
خب اگه فکرش رشد داشت که سیگاری نمی شد. ممنون بابت نظر
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٧/١٥
٠
٠
یعنی اینهمه آدم که سیگاری شدن قد 5 ساله ها می فهمن؟ :)) به نظرم دلایلش هم باید پیشرفت میکرد و بزرگ میشد! :) خواهش میکنم :)
h.naderi
h.naderi
٩٥/٠٧/٢٦
٠
٠
نقد واردی هست
محمدصنعتیـ
محمدصنعتیـ
٩٥/٠٧/١٥
٠
٠
کامی وحشی :|||
لیلی
لیلی
٩٥/٠٧/١٥
٠
٠
اعتیاد از خانواده بد شروع میشه و به جامعه سرایت میکنهم
لیلی
لیلی
٩٥/٠٧/١٥
٠
٠
مفهومی تلخ و واقعی داشت؛سپاس
پربازدیدتریـــن ها
به تو ظلم کردم...

من به تو بدهکارم

٩٦/٠٩/١٩
من و پنجره به انتظار نشسته‌ایم تو را

کاش باز شود پنجره ای به ماه

٩٦/٠٩/١٨
آرامش کتابخانه

یک جای دنج

٩٦/٠٩/١٩
شعری سروده خودم

قلب اجاره ای

٩٦/٠٩/١٨
حال خوب یعنی...

صدای زنگوله ی کبوتر ها

٩٦/٠٩/٢٢
مدفون شده در آلودگی‌‌های شهر بزرگم

گرمای شب های سرد

٩٦/٠٩/١٨
خلق و خوی ترک ناشدنی

عطرهایی که الکل شدند

٩٦/٠٩/٢٣
و تنها تو مرا دوایی

بخوانش دلتنگتم…

٩٦/٠٩/٢٠
در آستانه سی سالگی

میم من را خوب بشناس

٩٦/٠٩/١٩
دلم می‌خواهد تسلیمش باشم

مهرت به دلم نشسته

٩٦/٠٩/٢٠
هبوط

پیدایش انسان

٩٦/٠٩/٢١
شعری سروده خودم

غرور

٩٦/٠٩/٢١

جنگل سپید

٩٦/٠٩/٢٢
بالا رفتن از آن دل و جرات می‌خواست

دیوارها

٩٦/٠٩/٢٣
دلم می‌سوزد...

چگونه کتاب نخوانیم و آن را جار نزنیم!

٩٦/٠٩/٢٥
شعری سروده خودم

گرمای عشق

٩٦/٠٩/٢٣
در این شب های پاییزی

تنهایی و درد

٩٦/٠٩/٢٥
تبلیغات