بیا تا قدر مولانا بدانیم
نیم نگاهی به زندگی مولانا و جای خالی او در عصر حاضر

بیا تا قدر مولانا بدانیم

نویسنده : سحر نیکو عقیده

عروج روحانی را از سال‌های کودکی آغاز کرده ‌بود. پرواز در دنیای فرشته‌ها، دنیای ارواح و دنیای ستاره‌ها که سال‌های کودکی او را گرم، شاداب و پرجاذبه می‌کرد. بر روی درخت‌های در شکوفه نشسته خانه، فرشته‌ها را به صورت گل‌های خندان می‌دید. در پرواز پروانه‌های بی‌آرام که بر فراز سبزه‌های مواج باغچه، یکدیگر را دنبال می‌کردند. آنچه را بزرگ‌ترها در خانه به نام روح می-خواندند، به صورت ستاره‌هایی از آسمان چکیده می‌یافت. فرشته‌ها که از ستاره‌ها پایین می-آمدند با روح‌ها که در اطراف خانه بودند از بام خانه به آسمان بالا می‌رفتند. طی روزها و شب‌ها با نجوایی که در گوش او می‌کردند، او را برای سرنوشت عالی خویش و پرواز به آسمان‌ها آماده می‌کردند. پرواز به سوی خدا...

 

خام بدم، پخته شدم، سوختم

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی به یک باره پرنکشید و یکی از قله نشینان شعر فارسی نشد. تا سن 25 سالگی زمان خامی مولانا بود. او در بلخ (افغانستان امروزی) به دنیا آمد و در سن چهارده-سالگی به همراه خانواده‌اش به سمت قونیه رفت. در این مسیر مولانا عطار را ملاقات می‌کند و عطار در همان اولین دیدار به او نوید رسیدن به اوج را می‌دهد: (زود باش که این پسر آتش در خرمن سوختگان عالم زند)

مولانا در مسیر زندگی خود به بزرگان زیادی برمی‌خورد، اما شمس است که زندگی او را دگرگون می‌کند. مولانایی که سال‌ها پيش از مدرسه پنبه فروشان با آن موکب و آن جاه و حشمت غرورانگيز بيرون می‌آمد و در قيد جاه فقيهانه بود، اکنون با دیدن شمس یک عارف از قید رسته دلسوخته تبدیل شده ‌بود. او دوره خامی را پشت سر گذاشته‌، از 25 تا 39 سالگی با تحصیل علوم و فنون مختلف پخته شده‌ بود و در سومین مرحله به واسطه حضور شمس به حقیقت رسید و در آتش این عشق سوخت. مولانا چنان عاشق شمس شد که 37000 بیت در وصف شمس سرود. درحالی که تا قبل از آن یک بیت هم نسروده بود. اما شروع نوشتن شاهکار او، مثنوی معنوی وقتی زده‌شد که شمس رفته و جان بی‌قرار او آرام گرفته‌بود. مولانا تنها 18 بیت از مثنوی را خودش با قلم خودش نوشت. باقی را دو مرید او آرام آرام از دل او بیرون کشیدند. مولانا می‌رفت، می‌گفت، می‌خواند و می‌رقصید و مریدان به دنبال او می‌نوشتند.

 

شاعری، برای همه

«جایزه اسکار بهترین تعریف از غربت می‌رسه به مولانا که می‌گه: غربت آن است که با جمعی و جانانت نیست.»، «خیلی از حرفای دلمون رو باید با خودمون به گور ببریم و چقد مولانا خوب میگه: من گنگ خواب دیده و خلقی تمام کر، من عاجز از گفتن و خلق از شنیدنش.»، «مولانا هم که باشی بالاخره از یک جایی به بعد میگی: خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن... این همون هرجور راحتی خودمونه.» این جملات نمونه‌ای‌ست از خروار خروار متونی که در گروه‌ها و صفحه‌های مختلف و البته جوان‌پسند پیدا کردم. همه این‌ها نشان می‌دهد که اشعار مولانا برای تمام دوران‌ها و انسان‌هاست. حکایت‌هایی که شرط می‌بندم که هرکدام از ما حداقل یکی از آن-ها به گوش و چشم‌مان خورده است و دیگر هیچ‌وقت از حافظه‌مان بیرون نرفته‌است. فیل در تاریکی، تشنه بر سر دیوار، طوطی و بازرگان و...

کافی است در گوگل این عبارات را جست‌و‌جو کنید «مقایسه حکایت‌های سنایی، عطار و... با مولوی». مضمون خیلی از این داستان‌ها یکی‌ست. اما شیوه روایت مولوی با همه این‌ها زمین تا آسمان فرق دارد. بس که تمثیل‌هایش به دل می‌نشیند. این شیوه روایت نه تنها در اشعار شاعران مذکور یافت نمی‌شود بلکه اگر نگاهی به عصر خودمان بیندازیم جای خالی‌اش را بیشتر هم احساس می‌کنیم. در شعرهای بی‌سر و ته شاعران امروزی که مثل قارچ تکثیر می‌شوند، در تابلوهای امر به معروفِ خواهرم حجابت را رعایت کن، در جمله هشدارگونه روی یکی از اتوبوس‌های شرکت اتوبوس‌رانی «اسهال در کمین است!» و... این‌ها توی ذهن آدم نمی‌مانند اگر هم بمانند، یک حس مشمئزکننده به جا می‌گذارند و دیگر هیچ.

 

پله پله تا آشنایی با مولانا

همه این‌ها را گفتم که بگویم اشعار مولانا را بخوانید حتی به خاطر جای خالی تمثیل‌هایی که هیچ‌وقت در عصر خودمان به گوش‌مان نخورده‌است. اما قبل از خواندن مثنوی برای بیشتر لذت بردن بهتر است چند نکته را مد نظر داشته‌باشید. اگر در زمینه مولانا شناسی صفر هستید بهتر است قبل از خواندن ابتدا با افکار و زندگی او آشنا شوید. نگران نباشید. قرار نیست یک کتاب تاریخ ادبیات خشک و جدی را معرفی کنم. «پله پله تا خدا» از زرین کوب (شروع این مطلب هم برشی از همین کتاب است) یک رمان ساده و روان و شیرین است که دست شما را می‌گیرد و پله پله شما را با زندگی، افکار و اشعار مولانا آشنا می‌کند. بعد از خواندن این کتاب بروید سراغ مثنوی. اگر فهم ابیات برای‌تان سخت است مثنوی را با شرح آن بخوانید تا بدانید پشت هر بیت دنیایی از علم و فلسفه و... نهفته است. شرح جامع مثنوی معنوی کریم زمانی هم پیشنهاد اکثر اساتید ادبیات است.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمدصنعتیـ
محمدصنعتیـ
٩٥/٠٧/٠٨
٠
٠
بسیار خوب خانم نیکوعقیده :)))))
سحر نیکوعقیده
سحر نیکوعقیده
٩٥/٠٧/٠٩
٠
٠
خیلی ممنون:)
محبوبه عظیم زاده
محبوبه عظیم زاده
٩٥/٠٧/٠٨
٠
٠
منم یه پیشنهاد دیگه میدم با اجازت، اونم کتاب عارف جان سوخته ست نوشته خانم نهال تجدد. نویسنده این کتاب با اینکه خانم هست خودش و گذاشته جای یکی از مریدان و یاران وفادار مولانا به نام حسام الدین و از زبان اون وقایع رو نوشته که علتش رو هم در انتهای کتاب ذکر میکنه. بعلاوه اینکه هرچقدر که به پایان کتاب نزدیک میشیم و بیشتر صحبت از اشعار مولانا میشه، سیر اتفاق هایی که قبل از سرودن اون شعر اتفاق افتاده رو هم ازش آگاه میشی و کاملا میفهمی که مولانا اون شعر رو به چه دلیل و در چه حالتی سروده. مرسی سحر بابت این مطلب. :)
سحر نیکوعقیده
سحر نیکوعقیده
٩٥/٠٧/٠٩
٠
٠
خیلی ممنون بابت معرفی کتاب محبوبه جان. باید خیلی جذاب باشه:)
آتش آتشروان
آتش آتشروان
٩٥/٠٧/٠٨
٠
٠
فقط شمس زن بوده مرد نبوده
سحر نیکوعقیده
سحر نیکوعقیده
٩٥/٠٧/٠٩
٠
٠
کلا درمورد شمس ابهام زیاد وجود داره
f.farzad
f.farzad
٩٥/٠٧/٠٩
٠
٠
وااای مرسی ..تمام متن یه طرف.. و اونجا که میگه:غربت آن است که با جمعی و جانانت نیست یه طرف. عشق مولانا به شمس ستودنیه ممنون سحر جان :دی
سحر نیکوعقیده
سحر نیکوعقیده
٩٥/٠٧/٠٩
٠
٠
من عاشق این بیتم به شخصه. محشره:)
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٥/٠٧/٠٩
١
١
نمیدونم چرا از مولانا خوشم نمیاد:/
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٥/٠٧/٠٩
٠
٠
http://uupload.ir/files/wikk_5.jpg
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٧/٠٩
٠
٠
ممنون بابت اطلاعاتی که دادی سحرجون ، ینی دنبال مولانا می رفتن، شعر می گفته می نوشتن، یک نفر نیس شعرای ما رو بنویسه وقتی حال نداریم ، اخه چرا!؟ میگم الان مولانا افغانی محسوب میشه یا ایرانی؟
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٥/٠٧/١١
٠
٠
سلام:ممنون ازمطلب جالبتون.درپناه خداسلامت باشید
زهره_براتی
زهره_براتی
٩٥/٠٧/١١
٠
٠
سلام دوست عزیز ممنون بابت تعریف خوبی که از مولانا داشتین حتی به نظر برخی از دوستان شمس یک نماد است .. به هرحال هنوز واقعیت وجود شمس در ابهام است .. مرسی !
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨