اسب، زندگی، عشق

اسب، زندگی، عشق

نویسنده : mandana

پدرش از مهاجرین ترکمنستان بوده و اسبداری شغل خانوادگی آن‌ها است و حالا او در سن 55 سالگی صاحب 7 اسب است. هشت سال پیش همسرش را بر اثر سکته قلبی از دست میدهد اما همچنان امید و عشق به زندگی را از دست نداده. «عوض گلن اسپونتن» ساکن روستای قره قانلو از توابع شهرستان راز و جرگلان خراسان شمالی است. مرد مهربان و شریفی است که با وجود تنگدستی و هزینه های بالای نگهداری اسب هرگز نمیتواند از این کار دل بکند. او دو دختر به نامهای زینب 19 ساله و خدیجه 23 ساله دارد و این درحالی است که ناتوان از خرید جهیزیه برای آنهاست. به جز آنها از دو فرزند برادر مرحومش که مادرشان رهایشان کرده و رفته است و همچنین از عمه سالخورده اش که فلج و نابیناست نیز نگهداری میکند. اما با وجود تمام سختیها و مشقتهای زندگی اش هیچوقت دست کمک به سوی کسی دراز نکرده حتی غرورش به او اجازه نمیدهد که تحت پوشش جایی قرار بگیرد. عوض گلن هزینه ای برای ساختن اصطبل ندارد و اسبهایش را کیلومترها دورتر از خانه در کوه و دشت میبندد تا از علفها و گیاهان طبیعت شکمشان را سیر کنند و هر روز صبح و ظهر به آنها سر میزند . او میگوید تا به حال مشکلی برای اسبها پیش نیامده و خدا را شکر سالم مانده‌اند. زندگی عوض گلن از طریق فروش محدود کره اسب مادیان‌هایش تامین می‌شود. عوض گلن مدتی پیش به دلیل نیاز مالی مجبور شد یکی از مادیان‌های حامله‌اش را به قیمت ارزانی بفروشد در حالی که کره‌ای که در شکم اسبش بود بسیار ارزش داشت اما فشار اقتصادی به او اجازه نداد تا به دنیا آمدن کره اسب صبر کند. 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
آلاء
آلاء
٩٥/٠٧/٠٨
٠
٠
منم اسب میخواااااااااام
گلبرگ :)
گلبرگ :)
٩٥/٠٧/٠٨
٠
٠
حس عکس آخر فوق العاده ست:) ممنون و خسته نباشید:)
محمدصنعتیـ
محمدصنعتیـ
٩٥/٠٧/٠٨
٠
٠
:)
f.farzad
f.farzad
٩٥/٠٧/٠٩
٠
٠
کم نیستن از این انسانهایی که صورتشان را با سیلی سرخ میکنن و نمیزارند سختی های زندگی اونها رو به کسی محتاج کنه.. براتون آرزوی بهترین هارو دارم که با انعکاس همچین مطالبی در سایت باعث میشین بیشتر قدر داشته هایمان را بدانیم و شاکر باشیم
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٥/٠٧/٠٩
٠
٠
چه عکسای زیبایی :)
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
در لحظه‌ای عاشق‌ات شدم

لحظه های ناب

٩٦/١٠/٢١
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠