نابینایی...
داستانک

نابینایی...

نویسنده : s_mostafa_b

زن نابینا(!) گفت: آخه مرد تو چرا این‌قدر گدایی؟ ایرج رو دیدی از اول سال تا حالا چهار‌بار مبلمانشون را عوض کرده‌، وقتی روی مبلشون میشینی انگار رو ابرا نشستی!

مرد که خسته به نظر می‌رسید کودک‌شان را به زمین گذاشت و جواب داد: ما که یه سال هم نشده این مبلمون رو خریدیم! حالا صبر کن تا قسط‌های ماشین تموم بشه بعد قول میدیم که...

ـ قسط ماشین، قسط خونه، قسط کوفت، قسط زهر مار، همش یه بهونه‌ای تو آستینت داری! اصلا تقصیر منه که هر دفعه کوتاه میام، میدونی چیه اصلا تو لیاقت نداری...

فرزاد بدون هیچ حرفی به آشپزخانه رفت، هنوز قابلمه را روی شعله‌ها نگذاشته بود که صدای همسرش بلند شد: سلام خسته نباشید... سه تا پرس کوبیده به همراه ماست و ... بله... بله ... اشتراک ۲۴۱... ممنون.

گاز را خاموش کرد و آرام به اتاق دخترشان رفت، «عه بابا تو که هنوز لباسات رو عوض نکردی!»

- خو من چیکار کنم؟ مامان برام عوضشون نکرده

- مامان حتما حواسش نبوده، بیا اینجا تا با هم عوضشون کنیم...

زیاد طول نکشید که صدای زنگ و سپس صدایی از اتاق کناری بلند شد: پرستو نمیشنوی؟ بدو برو در رو باز کن، حتما از رستورانه

پدر و دختر بساط ناهار را که آمده کردند، فرزاد رو به پرستو گفت: بابا جون، برو به مامان بگو بیاد

دخترک در حالی که دستانش با دستان مادرش گره خورده بود و او را به سمت میز می‌کشید گفت: مامان، چرا تو برامون غذا درست نمیکنی؟

این سوال برای گره خوردن ابروهای مادر کافی بود و این اخم برای گریه دخترک، پرستو که به اتاقش رفت فرزاد روی میز زد و گفت: تو غیر از سفرهای فلانی و مبل‌های بهمانی چیز دیگه‌ای برات مهم نیست؟ تو دخترت رو می‌بینی؟ من رو می‌بینی؟ نه به خدا، یه مدته که کور شدی، این چیزها کورت کرده، نمی‌بینی.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٧/١٤
١
٠
خخخخخخخخ اولش گفتی نابیناست؛ گفتم مرده چه توقع هایی داره از زن نابیناش که غذا درست کنه و لباس بچه شو عوض کنه:| یعنی مرده که سر ظهر رسیده خونه تازه میخواد قابلمه رو بذاره رو گاز که نهار درست کنه!؟!؟ خوب حداقل یه ساعت طول میکشه که!
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٧/١٥
٠
٠
بعله دیگه :) خیلی ممنون :)) نمیدونم چرا داستان چغری از آب در اومد باشد که قلمم روان شود!!
پربازدیدتریـــن ها
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
فاز سیگار

سیگارت بهمن / قسمت اول

٩٥/١٠/٣٠
همین نیرومند بودن را

من زن بودنم را دوست دارم

٩٥/١٠/٣٠
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
گاهی هوس می کنند بروند

همه چیز جدی می شود

٩٥/١٠/٣٠
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
آسمانی شدند

به مناسبت شهادت شیرمردان

٩٥/١١/٠٢
شعری سروده خودم

همچون «پلاسکو» میانِ دودها

٩٥/١١/٠٢
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
لعنت به این زنگ دلهره آور

لعنت به اين تكرار

٩٥/١٠/٢٨
آری به روی کاغذهای سفید ذغال کاری شده.

نه به تلگرام!

٩٥/١٠/٣٠
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
این داستان واقعی است

پاداش یک مرد پولدار

٩٥/١٠/٢٧
پنجره ی آسمان را می گشایم

آسمان شکستنی نیست

٩٥/١٠/٢٩
فراموش شان نکنیم

سوختن یا سوزاندن!؟

٩٥/١١/٠٢
تبلیغات
تبلیغات