قصه‌های من و مامان(2)

قصه‌های من و مامان(2)

نویسنده : minoo_moozari

قصه شماره 2 :

از وقتی برای تعطیلات عید اومدم خونه، می‌بینم مرتب سارا و علی با هم دعوا دارند، جیغ داد اونم سر کنترل تلویزیون و منم شدم مبصر. حالا می‌گم چطور این سارا ما عاشق کنترل شده؟! هر دقیقه باید جابجا کنه کانال‌ها رو، حتی اگه کسی داره فیلم یا برنامه می‌بینه کار نداره میگه: «وسطش تبلیغ بیخوده» بعدم اونقدر میچرخونه و كانال عوض ميكنه كه بقیه نمیفهمن اون کانالی که میدیدن کجا بود. علی از ترس سارا کنترل رو میذاره توی جیب بلوزش و از اونجای که دیابت داره و تند تند میره دستشویی بعد سارا سریع میاد کانال رو عوض کنه می‌بینه کنترل نیست و به من میگه «باباتو نگا کن با کنترل میره توالت» بعد به علی میگم «بذار رو میز کنترلو» اما تا میذاره، سارا شروع مي‌كنه به عوض کردن. میگم «سارا بذار یه جا رو ببینیم» میگه : «تو که خونه نیستی برو پا درس و لپ تاپت، من شوهر کردم رفاهیات منه»  وقتی علی داد  میزنه «سارا بسه!» عین بچه‌های مظلوم چشاشو گرد می‌کنه میگه «علی سر من داد زد». خلاصه کنترل خودش شده فیلم؛ از صبح تا شب هر دو می‌چرخونن. خودشون دیگه عادت کردن به این روش؛ به این میگن دیدن تلویزیون با اعمال شاقه. یک بار البته به علت کار کردن زياد، کنترل بیچاره سکته کرد و کار از باطری گذشت و مجبور شدن یه کنترل نو بگیرین. از فروشنده پرسیدیم علت چیه؟ میگه : «ماله اینکه زیاد از کنترل کار میکشن»  یکبار هم موتور آنتن دیجیتال سوخت و گفتن بخاطر اینکه تند تند عوض می‌کنن ، هی میچرخه و بیچاره موتورش یکبار سکته کرده. این‌ها اتفاق‌هايی که تا این‌جا بخاطر چرخش زیاد تلویزیون و استفاده از کنترل رخ داده حالا عواقب بعدی رو بهتون میگم خخخخخخخخخخخ

 

قصه شماره 68:

می‌دونم که همه قصه شماره 2 و جریانات کنترل خونه ما را  خوندن اما از اونجایی که این یکی از مشکلات خونه ما شده، وقتی برای تعطیلات آخر تابستون اومدم خونه مرتب یا صدای جیغ سارا و یا نعره علی میاد که سر کنترل با هم دارند دعوا می کنند، منم از کل نبوغم استفاده کردم و  پیشنهاد دادم از  این لوازم الکترونیکی سر چهار راه کنترل همه مدل داره شما برین نمونه کنترل دیجیتال هم ببرین، یکی دیگه اضافه بخرین و اینجوری هرکدومتون یه کنترل دارین و کسی هم حق نداره به کنترل اون یکی دست بزنه. جالبی قضیه اینه سارا و علی هر دو از این پیشنهاد خوششون اومد و فی‌الفور این کار را انجام دادن و الان سارا با کنترل خودش که روش اسمش را هم نوشته فقط میچرخه و وقتی هم از خونه می‌خواد بیاد بیرون بجای موبایلش میذاره تو کفیش. میگم چرا؟ سارا هم میگه آخه تا بیایم خونه علی سریع میره سراغ ماهواره تا اونو روشن کنه و مرتب هم اشتباهی کنترل من را برمیداره گفتم:  اهان آخه  فکرمن به اونجاها نمی‌رسید.

اگه فکر می‌کنید مشکل مبصری من با کنترل خونه حل شده کاملا در اشتباه هستین، چون هر روز این مسئله دچار بحران خاصی میشه، نمونه‌ش علی میره توالت و کنترل را هم با خودش می‌بره و داخل توالت جا میدازه، بعدم دعوا که سارا کنترل منو برداشته و از اون شدیدتر اینه وقتی با هم میشینن پای تلویزیون کلا سیاه میشه چون مدام دارند با سرعت نور کانال عوض می‌کنند. بعضی وقتها هرکدوم یه عدد میزنن و یه شبکه که تا حالا ندیدن میبینن و اونجاس که تفاهم مختصری می‌کنن و صلح موقت برقرار میشه که ببینن چی میگه این شبکه.

یکبار هر دو یه شبکه که چند سالی بود ندیده بودن دیدن، یه برنامه بود به نام گورکن زن و شوهر، کلی هم ذوق کردن با این برنامه مزخرف و هر هفته می‌شستن و این آقای گورکن را می‌دیدند. گورکن یک آدم پولداره که یک تعمیرگاه داره، دخترشم اسکیت سواری میکنه، خلاصه مرده عشق خوانندگی و  با صدای مزخرف‌تر از اسمش میخونه و مردم هم مرتب زنگ میزنن و میگن بجا این شوهای بی سر ته برامون ابی و معین بذار و اون اقای گورکن هم میگه فقط اجازه دارین از آهنگ‌های خودم درخواست کنین، اونجاس که صدای خنده سارا و علی میره بالا انگار دارند برنامه کمدی می‌بینند، کلی هم میخندن، در ضمن سارا هم اسکیت سواری دختره را دوست داره، وقتی یه خواننده پیر میخونه سارا سریع میزنه کانال بعدی، وقتی خواننده جوانن هست علی میزنه بعدی، تازه بعدشم دعوا که مینو بیا ببین مادرت نمیذاره من اهنگ مورد علاقه گوش بدم. منم با هیجان میگم مگه علی تو به جز شکم به چیز دیگری هم علاقه داری؟ میگه اره درباره رطب میخونه، جالبه فهمیدم چون رطب خوردنیه علاقه داره. مهیج‌ترین جای ممکن اینه، وقتی سارا داره کانال عوض میکنه، گرمش می‌شه، وقت نمی‌کنه خودش موهاش را ببنده و منو صدا میزنه براش موهاش را ببندم، منم تازه فهمیدم موهاش اینقدر صافه که عمرا حالت بگیره. وقتی براش موهاش را بالای سرش با کلیپس بستم درست شد عین هزار شاخ بالا سرش بصورت کاملا تیز و بالایی موها وایساده بود، درست انگار رفتی جنگل‌های آمازون. من مونده بودم به موهای سارا بخندم یا عوض کردن کانال آخه  به سارا گفتم یه مسابقه بین المللی هست برا این‌که هرکی بتونه سریعتر کانال‌های بیشتری تو تایم کمتر عوض کنه! دیگه برا خودش داره تمرین میکنه تا در این مسابقه خودش و علی اول بشوند. خخخخخخخخخ

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
mahtab
mahtab
٩٥/٠٧/١٢
١
٠
مامان و باباتو ب اسم کوچیک صدامیکنی؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٥/٠٧/١٤
١
٠
مامان و باباشونو به اسم کوچیک صدا میکنن؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!
minoo_moozari
minoo_moozari
٩٥/٠٧/١٥
١
٠
ببخشید دیر جواب دادم چون تو راه بودم مشکلات راه دور دانشگاه همینه ادم همیشه نیس اره عزیزم چون من بچه اولم و تخسم میدیم از بچگی پدر و مادرم همدیگر اینطور صدا میزنند منم یاد گرفتم خودشون البته اینطور صدا میکنم حس بهتری دارند عادت دارند البته پدر و مادر صدا میکنم ولی پدر عادت بسوزه فدای شما
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨