تئوری آشوب / داستان كوتاه-قسمت پنجم
داستان کوتاه

تئوری آشوب / داستان كوتاه-قسمت پنجم

نویسنده : m_maarefvand

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

سروان حسيني بار ديگر مهرداد و سپس صدرا را پشت ميز خود نشاند و يكبار ديگر ماجرا را از زبان هركدام شنيد و هردو، بي آنكه در گفته‌هاي‌شان نسبت به اظهارات قبلي تناقضي وجود داشته باشد، مو به مو همه چيز را شرح و به سوالات مختلف پاسخ دادند و هر يك، ديگري را قاتل معرفي كردند. براي هر سوالش، به نوبه خود، پاسخ قانع كننده‌اي داشتند و هيچ‌كدام زير بار اعتراف به قتل نمي‌رفتند.

دستور براي تحقيقات و بررسي‌هاي بيشتر صادر شد و اين كار همزمان از طريق تحقيقات محلي از خانواده و همسايه‌هاي طرفين و همين‌طور پارك و محل وقوع قتل انجام شد. يكي از مامورين كه براي تحقيق به پارك رفته بود و از كساني كه در پارك بودند، درخصوص روز حادثه سوال مي‌كرد تا سرنخي به دست بياورد، ناگهان با دختر فال فروشي روبرو شد كه قوه تكلم نداشت، اما تلاش خود را مي‌كرد كه پليس را متوجه موضوعي كند. هراسان بود و با فرياد و حركات دست و بدن سعي مي‌كرد به مامور بفهماند كه اتفاقي افتاده. به هر حال مامور پليس متوجه شد كه دختر فال فروش از او مي‌خواهد كه همراهش برود. فال فروش، مامور را به محل وقوع قتل برد و سعي مي‌كرد اتفاقات را شبيه سازي كند. دختر بي‌زبان هم نقش قاتل را بازي كرد، هم نقش مقتول و هم نقش فراري. حالا او تنها سرنخ اين معما بود و همراه با مامور به اداره آگاهي رفت. او همه چيز را ديده بود، اما زبان تعريف كردن نداشت و در جواب سروان حسيني كه از او خواسته بود ماجرا را بنويسد، با اشاره و به زبان خودش گفته بود كه سواد ندارد. سروان حسيني درخواست كمك كرد و كسي كه به زبان اشاره آگاه بود، براي راحت‌تر شدن گفتگو به جمع اضافه شد.

حالا سروان حسيني مي‌دانست كه مينا هر هفته در همان محل وقوع قتل، از اين دختر فال مي‌خريده و روز حادثه، اين دختر مي‌خواسته خود را براي فروش فال به آنجا، كه پاتوق دختر و پسرهاي جوان بوده، برساند و از دور همه چيز را ديده و از ترس پا به فرار گذاشته و چه اطلاعاتي بهتر از اين؟ فقط مانده بود شناسايي چهره توسط دختر فال فروش كه با ديدن عكس مهرداد و صدرا همه چيز مشخص شد. سروان حسيني با دختر فال فروش به محل وقوع قتل رفت و از او خواست يك بار ديگر آنچه را كه ديده، با دقت و مو به مو برايش شبيه سازي كند. در راه بازگشت، سروان حسيني خودش را براي پلان آخر اين سناريو آماده مي‌كرد.

ادامه دارد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
لیلی
لیلی
٩٥/٠٧/٢٩
٠
٢
این قسمت نیز،بسیار عالی و هیجانی به پایان رسید؛منتظر سکانس بعدی این ماجرای جذاب هستیم..
m_maarefvand
m_maarefvand
٩٥/٠٧/٢٩
٠
٠
متشکرم لطف دارید. ممنون که دنبال میکنید
پربازدیدتریـــن ها
آقا کجایی؟

سربازانت منتظرند

٩٥/١٠/٢٣
اصرار ازل را نه تو دانی و نه من

سجاده ی دوست داشتنی من

٩٥/١٠/٢١
شعری سروده خودم

برای درگذشت سیاست مدار با اخلاق مان

٩٥/١٠/٢١
شعری سروده خودم

تو خودت سجده شکری

٩٥/١٠/٢٢
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
تغییر نام و تحول در اوضاع و احوال کشور

غذا و سیمای ایران

٩٥/١٠/٢١
شاید هل ام داده باشند

افتاده به آب هیچ نفهمد که چه گویی!

٩٥/١٠/٢٢
چرا آدم ها را از روی ظاهر قضاوت می کنیم؟

چادر سیاه

٩٥/١٠/٢٢
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
لبخندت برای من قدیمی نمی شود

من و خاطره یک نیمکت رنگ و رو رفته

٩٥/١٠/٢٣
شما هم نظر بدهید!

پیشنهاد امتیاز دهی به نوشته های سایت جیم

٩٥/١٠/٢٢
دلم اتفاقات خوب می خواهد

تولدم مبارک!

٩٥/١٠/٢٣
سوغاتی برای دل خسته ما

مادربزرگ

٩٥/١٠/٢٣
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
آدم خوش قولی هستم

گل فروش

٩٥/١٠/٢٢
تا رسیدن پول بروز ندهید!

دندان های نا اهل

٩٥/١٠/٢٥
تبلیغات
تبلیغات