عشق یار / شعر
شعری سروده خودم

عشق یار / شعر

نویسنده : سلیمان حسنی

آخ ‌چه ‌سنگین ‌شده ‌این ‌سینه‌ام 

باز شده‌ پر٬ دل پر کینه‌ام 

خنده‌ فراموش شده از لبم 

از غم و از غصه‌ی دیرینه‌ام 

عیب نمایان نشود بهر من 

مات و کدر از چه ‌شد آئینه‌ام 

شنبه و هر شنبه فقط بگذرد 

شوق ندارد٬ دگر آدینه‌ام 

نیست دگر ٬ بارش ابر بهار 

بوی خوشی‌نشنوم از چینه‌ام 

در نظرم هست سیاهی٬ فقط 

نیست دگر رنگ٬ به رنگینه‌ام 

شکر که یک ‌همدم ‌و همراز هست 

دلبر زیبا رخ سبزینه‌ام 

هستی‌ حامی‌ به ‌نفس‌های ‌اوست 

عشق و وفایش‌ شده گنجینه‌ام

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
f.farzad
f.farzad
٩٥/٠٧/١١
٠
٠
زیبا بود :) موفقیات بیشتر:)
mohamad_s
mohamad_s
٩٥/٠٧/١٢
٠
٠
شعر زیبایی بود ..
h_rezazade
h_rezazade
٩٥/٠٧/١٢
٠
٠
زیبا جذاب به دل میشینه خسته نباشی :)
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
مراقب دل ها

یک استکان یاد خدا

٩٦/١١/٠١
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
من مرده ام

لالایی هق هق ها

٩٦/١١/٠١
ادب و مهربانی را فراموش نکنیم

تو يا شما؟ مسئله اين است!

٩٦/١١/٠١