اولین بار خانه‌ی یکی از اقوام دیدم‌شان،‌ موهای سفید و خمیدگی کمرشان با ناله‌هایی که حتی از چشمان‌شان هم به گوش می‌رسید، روایتگر دلی پر گلایه بود از صف دارو و گرانی درمان، برای همین از همان ابتدا خودم را  برای شنیدن شِکوه‌هایی از پرهیزهای غذایی، از درد‌های مداوم و از نامردی‌های شرکت بیمه آماده کردم. حدسم درست بود بعد از سلام، نوبت که به حالتان چطور است رسید، ماجرای دکتر رفتن‌ها و دارو خوردن‌ها شروع شد.

مثل خیلی از مجالس این صنفی اکثر ما جوان‌ترها سرگرم بازی‌های گوشی‌مان بودیم تا آن‌که نوبت به پذیرایی رسید و خوب «اذا جاء طعام قطع کلام» یا بازی، چه فرقی می‌کند! تعارفات پذیرایی که تمام شد پیرمرد نگاهی به کشمش‌هایی که روی عسلی مقابل او و پیرزن نقش قند را بازی می‌کردند انداخت و رو به من که نگاهم با او گره‌خورده بود سکوت را شکست: «من که می‌دونم تو از این کشمیشا دوست داری، منم که از اون قندا دوست دارم، بیا عوض!» قندان‌هایمان را که عوض می‌کردیم صاحب‌خانه گفت: «عه حاج‌آقا قند براتون ضرر نداره؟» پیرمرد خندید و جواب داد: «ضرر؟ برای کجامون مثلاً؟ جای سالمی نداریم که بخواد براش ضرر باشه، برای شما که جوونی و همه جات سالمه ضرر داره، آره عزیز ما از دندونمون تا تنبونمون همه‌جامون مصنوعیه!» خیلی طول نکشید که پیرمرد مجلس را به دست گرفت، خاطره‌هایش پشت‌هم گل می‌انداختند حرف‌هایش که به ماجرای خواستگاری و نامزدی رسید پیرزن هم یک پای صحبت شد و البته من پای ثابت تیراندازی‌های این زوج سفیدموی، که پیرمرد بگوید: «کشمیشا رو بخور تا مغزت باز شه و زن نگیری» پیرزن بگوید: «حاجی تو چرا کیشمیش نمی‌خوری؟ می‌ترسی روشن‌فکر شی ما رو سه‌طلاقه کنی!» پیرمرد لبانش را گاز بگیرد و بگوید: «ای باوا، من اونقدر دیوانه‌ات شده‌ام که با کشمیش که هیچ، با چهار مغز و مشکل‌گشا هم سر عقل نمی‌آیم!» پیرمرد بگوید و پیرزن بگوید تا ما جوان‌ترها بخندیم و دل پیرمان جوان شود! در و تخته چقدر خوب جفت و جور شده بودند.

این ‌دفعه جای تعویض کشمش با قند، چایش را با آب جوش معاوضه کرده بود حالش گرفته بود و حتی نای گله از بیمارستان را هم نداشت اما باز هم برایمان خاطره تعریف کرد، باز هم برای‌مان از خاطرات خواستگاری و ازدواج گفت، آن‌هم چهار مرتبه هر بار ماجرای یک فرزندش را، نه با شوخی که این دفعه با بغض برایمان تعریف کرد، این بار اما پیرزنی نبود که برایش شیرین زبانی کند و بحث گل بیندازد، رود خاطراتش تمام می‌شد، می‌گفت از وقتی همسرش فوت کرده دیگر نمی‌تواند خودش را جمع و جور کند، می‌گفت حالا فقط هشت روز طول می‌کشد تا دوباره خانه‌ها را از اول بچرخد، گلایه داشت از فرزندانش، یک عالم گلایه داشت، میانه صحبت‌هایش نگاهی به من کرد و نگاهی به خانواده‌ام انداخت... آه سرد بعد نگاهش را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
minoo_moozari
minoo_moozari
٩٥/٠٧/٠٨
٠
٠
خیلی زیبا شیرین بود ممنونم بازم بنویس گلم...
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٧/٠٩
٠
٠
نظر لطف شماست، ان شاءالله :)
A_Emadi
A_Emadi
٩٥/٠٧/٠٨
٠
٠
لذت بردم.خدا خیرتون بده
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٧/٠٩
٠
٠
لذت بردم از اینکه لذت بردید :) خدا حفظتون کنه
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٧/٠٨
٠
٠
چه خوب نوشتید... قدیمیا هیچوقت ادعای عاشقی و اینا نداشتن ولی واقعا عاشق هم بودن... اون پاراگراف وسط خیلی خوب بود :)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٧/٠٩
٠
٠
متشکر، بله واقعا همینطوره :) خدا رو شکر
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٧/٠٨
١
٠
از تنهایی می ترسم ... خدا هیچ بنده ای رو تنها نزاره...
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٧/٠٩
١
٠
خدا بنده‌هاش رو تنها نمیذاره.... یا امان الخائفین
ساده
ساده
٩٥/٠٧/٠٨
٠
٠
الهی پیر شی سید مصطفی، ولی ملت، وجدانن قند نخورین، من چندساله ترک کردم قند خوردن رو، طوریمم نشده:-)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٧/٠٩
٠
٠
مرسی، شیرینی خامه‌ای هم نباید بخوریا، حواست باشه :)
ساده
ساده
٩٥/٠٧/٠٩
٠
٠
منظورت نارنجکه خخخ نه گل محمدی بهتره:-)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٧/٠٩
٠
٠
آره زدی تو خال :))
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

بزهکار

٩٦/٠١/٠٨
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید پس از آیت الله فقید

٩٦/٠١/٠٥
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساندویچ همبرگر

٩٦/٠١/٠٨
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

مِهر هایی که به آبان آورد

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

تکذیب های پادری‌ها راست بودند

٩٦/٠١/٠٥
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

پای من لغزید

٩٦/٠١/٠٤
تبلیغات
تبلیغات