حافظه الکی! (5) / داستانک
داستان کوتاه

حافظه الکی! (5) / داستانک

نویسنده : آلاء

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

تلاش‌ها برای یافتن صدیقه بی‌نتیجه ماند و در خانه مصطفی ماندنی شد، یعنی مصطفی مجبورش کرد بماند و حالا این روزها تنها می‌نشست و به بازیگوشی‌های دختر کوچولوی مصطفی خیره می‌شد و می‌رفت توی خیال. همان دختری که چند سال پیش که همسر مصطفی و گروه‌شان رفته بودند به خانه‌های بمباران شده سر بزنند و کمکی برسانند، که نوزاد بی‌پناهی را در لابلای آوار یک خانه پیدا کرد که از یک خانواده 8 نفری فقط او مانده بود و حالا بی‌حال از گرسنگی داشت جیغ می‌کشید. صدیقه خانم دویده بود سمتش و به آغوش کشیده بود و از همان لحظه مهر وصف ناپذیر این نوزاد بی پناه به دلش افتاده بود. روزهای بود که همه تلاش‌هایش برای دست یافتن به خبری از مصطفی شوهرش بی‌‌نتیجه مانده بود و روزهای پوچ و افسرده‌ای را پشت سر می‌گذاشت. ولی این نوزاد انگار هدیه خدا بود برای بخشیدن طراوت دوباره به ادامه زندگی‌اش. این شد که تصمیم گرفت حداقل تا زمانی که کسی دنبال بچه نیامده پیش خودش نگهش دارد و هدیه صدایش کند. و هدیه تا الان که 6 سالش بود برای زهرا خانم ماندنی شده بود و قد کشیده بود و او را مامان و مصطفی را بابا صدا می کرد.

اواسط ماه اول زمستان بود که دوباره دردهایش عود کرده بود و امانش را بریده بود. هدیه داشت داخل اتاق کنارش بازی می‌کرد و برایش شیرین زبانی می‌کرد که کیارش دستش را بالا برد تا موهای بلندش را نوازش کند که دست همراهی‌اش نکرد با لجبازی آن‌قدر به بازویش فشار آورد که دردی بی‌امان وجودش را فرا گرفت. آآخ باز هم یادش نبود، چند روزی بود که دستانش نیز یاری‌اش نمی‌کردند مانند کمرش، پاهایش. آن ته‌ته‌های دلش از خدا خواست که سر و گردنش را هم از او بگیرد. من که حتی نمی‌توانم تو را عبادت کنم سال‌های زیادی است که حتی یک نماز خوب هم برایت نخوانده‌ام. از همان نمازهای وضو در فرات نماز در کربلا. چه سودی در این پهنه بی‌کرانت دارم که باید باز هم بمانم.  عمر مرا بگیر و بر عمر لیلی فزای...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٥/٠٧/١٤
٠
٠
الان که یکم بیشتر با مطلبتون آشنا شدم ، میتونم یه انتقاد بکنم ، اونم اینه که برای نوشتن داستانتون از تعداد کلمات زیادی استفاده کردین .... شخصا اصلا دوست ندارم این داستان رو با کلمات ادبی و هنری بخونم و بیشتر دوست دارم هیجان رو در چند کلمه کوتاه و پر استرس داشته باشم ... :)
آلاء
آلاء
٩٥/٠٧/١٤
٠
٠
ممنون که خوندین... نظرتونو قبول دارم ولی موقعی که من این داستان رو نوشتم در واقع یه تکلیف درسی بود برای مدرسه که باید حالت ادبی توش حفظ می شد یجورایی مثل انشا...
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٥/٠٧/١٦
٠
٠
:)
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٧/١٤
٠
٠
همین طوری کنجکاو شدم ببینم شما چی مینوسین ؛ ودیدم داستان٬ من دوسال پیش به خاطر همین داستان نوشتن شعر رو رها کردم احساس کردم علاقه و استعدادم بیشتر تو داستانه و وقتم رو تقسیم نکردم ؛ و الان هم خوشحالم و پشیمون نیستم از دنیای داستان نهایت لذت رو ببرید من شش ساله از این دنیا لذت میبرم و میدونم که خیلی لذت بخشه ٬ موفق باشید ۰
آلاء
آلاء
٩٥/٠٧/١٥
٠
٠
مرسی همچنین شما شعرتون خیلی قشنگ بود فک کنم حیفه که کلا دیگه شعر نگید من شعر زیاد میخونم و همیشه دوس داشتم خودمم بتونم شعر بگم، داستان نوشتن رو هم دوس دارم از چندین سال پیش علاقه مند شدم ولی هیچوقت نتونستم درست و حسابی براش وقت بذارم چندتا داستان هم در ژانر های مختلف طی این سالها نوشتم که نیمه کاره رها کردم یعنی تو ذهنم ایده های زیادی دارم ولی رو کاغذ اوردنش برام سخته مخصوصا پایان بندی داستان هام یعنی تا یجایی مینویسم ولی نمیدونم آخرش دقیقا چی میخواد بشه اگه درین زمینه مهارت دارید راهنمایی کنید خوشحال میشم:)
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٧/١٥
٠
٠
این هم میتونه بد باشه هم خوب ؛ نشون میده شما ذهن تون فراتر از قلم تون رفته وقدرت اش از قلم تون بیشتره ٬ واسه همین قلم تون نمیتونه از پس اش بر بیاد ؛ منم این مشکل رو دارم سعی کنید تو سبکی که میخواین بنویسین داستان ها یی مطالعه کنید کمک میکنه؛ از داستان های ساده تری که تو ذهنتون دارین شروع کنین اینطوری هم قلم تون واسه داستان های پر اتفاق تر قوی میشه هم اون خوب ها رو حیف نکردین۰ اگه کتابی هم در مورد اصول داستان نویسی نخوندین ٬ کتاب لئوناردو بیشاپ رو مطالعه کنین «فک کنم کتابخونه ها هم داشته باشن» موفق باشید
پربازدیدتریـــن ها
مسابقات ورزشی همبستگی کشورهای اسلامی در باکو

خواهرم؛ حجابت رو رعایت نکن

٩٦/٠٣/٠٢
شعری سروده خودم

چشمان سیاه تو

٩٦/٠٣/٠٣
پسری با موهای قرمز

Home - خانه

٩٦/٠٣/٠٢
بخوانید درد و رنج

می نویسم امتحان...

٩٦/٠٣/٠٢
زنانی که نمی دانند زن هستند

زنان علیه ورزشگاه!

٩٦/٠٣/٠٣
قرارمان فردا شب...

پشت سکوت تب دار ماه

٩٦/٠٣/٠٦
استاد بافندگی زندگی!

دختر کنار دستی من

٩٦/٠٣/٠٤
برای شاد بودن، منتظر هیچ مردی نباش

نامه ای به دخترم

٩٦/٠٣/٠٤
او برایم همه بود

این من خودخواه

٩٦/٠٣/٠٢
شعری سروده خودم

عاصی شده ام

٩٦/٠٣/٠٣
شعری سروده خودم

بانوی پهلوی

٩٦/٠٣/٠٦
بی هیچ تفسیری

رمضان یعنی رمضان!

٩٦/٠٣/٠٦
رسالت انسان

پرندگی

٩٦/٠٣/٠٤
نوشته های خود خود من

به اسم صادق هدایت!

٩٦/٠٣/٠٦
آن ها سالم اند یا ما؟

خودمان باشیم

٩٦/٠٣/٠٧
دنبال تو می گردم

امیدوارترین عاشق این حوالی

٩٦/٠٣/٠٤
باران در ظهر آفتابی

بمان کنارم

٩٦/٠٣/٠٣
شعری سروده خودم

مایه ننگ بشر خواهیم شد

٩٦/٠٣/٠٧
زندگی به جای شخصیت های کودکی

چقدر خوب که من خودم هستم

٩٦/٠٣/٠٧
حکایت هیوندا اکسنت در دانشکده پزشکی

مکالمه در حال سبزی پاک کردن!

٩٦/٠٣/٠٢
تبلیغات
تبلیغات