حافظه الکی! (4)/ داستانک
داستان کوتاه

حافظه الکی! (4)/ داستانک

نویسنده : آلاء

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

اما حالا او ول کن نبود، عجیب مجذوب آن حال و هوای گیرا و بچه‌های صاف و صادقی شده بود که برای دوست داشتنش نه به املاک پدری‌اش نظری داشتند، نه به حساب‌های بانکی سرشارش. حس خوشایندی زیر دندانش مزه کرده بود که نه در قصر خانوادگی‌شان لمسش کرده بود، نه در دوره‌های مهمانی پر زرق و برق دوستان احساسش. و نه حتی با تمام علاقه‌اش به توریستی در سفرهای خارجی عید هر سال.

حسی از جنس ایثار تمام وجود... حسی از جنس رها شدن. حسی عجیب که حتی نمی‌توانست با منطق همیشگی‌اش تفسیرش کند. کنار آدم‌هایی عجیب‌تر. آدم‌هایی که حتی نمی‌دانستند فردا هم باز همین‌جا و کنار یکدیگر هستند یا نه. اما از اویی که پشتش به آدم‌هایی گرم بود که خیلی راحت می‌توانستند برش گردانند به زندگی اصلیش هم خیلی شادتر و بشاش‌تر و پر انرژی‌تر بودند. انگار که نمی‌دانستند با چه خطر بزرگی دست و پنجه نرم می‌کنند. خطر حفظ جان. خطر حفظ زندگی. اصلا تعریف آن‌ها از زندگی چقدر متفاوت بود با او.

بعد صدیقه آمد دنبالش که این‌بار او برش گرداند. پای رفتنش لرزید. زنش بود دیگر. چه تابلوهای زیبایی که از آینده نکشیده بودند. اما با کلی قول که زود بر می‌گردد صدیقه را برگرداند دانشگاه. تازه با مصطفی دوست شده بود، با همان جنوبی با معرفت با آن روح زلال و بی کرانش. که دوتایی در آن شب کذایی اسیر شدند.

بعد هر چه کرد در طول این 16 سال اسارت نتوانست ردی از صدیقه پیدا کند. آهان پس حالا 42 ساله بود. کی باورش می‌شد با این قیافه تکیده و موهایی که جو گندمی شده بود فقط 42 سالش باشد؟

نگاهی به کارت روی سینه‌اش انداخت: کیارش زمانی 42ساله تهران.  کیارش اسمی بود که صدیقه همیشه با شنیدنش چشمانش را ریز می‌کرد و می‌گفت: چقد من این اسم قشنگتو دوست دارم. اسم پسرمونم حتما باید یه اسمی باشه تو همین مایه‌ها!

چه روزهایی بود. چه خیالات قشنگی. دست‌های مصطفی صورتش را پوشاند و اشک‌های بی‌امانش را پاک کرد و گفت چی شد کیارش جان؟ زن داداش رو ندیدی؟ جوابی که نشنید خودش سریع گفت اشکالی نداره داداش امشب رو بریم مهمون ما باش. و ویلچر را رو به جلو روی آسفالت سرد کف فرودگاه هل داد. اسیر که شود توی آن وضع افتضاح سلول‌های آسایشگاه روماتیسمش عود کرد، بعدها هم آنقدر شکنجه و شوک دادند که حالا از سینه به پایین فلج شده بود ولی این اصلا مهم نبود، مهم فلجی سلول‌های مغزش بود.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٥/٠٧/٠٩
٠
٠
چون از اول داستان رو نخوندم زیاد نمیتونم با داستان ارتباط بگیرم ، اما در کل مطلب خوبی بود :)
آلاء
آلاء
٩٥/٠٧/١٠
٠
٠
متشکرم که خوندید لطف می کنید از اول بخونید و نقد و نظرتونو برام بذارین مرسی:)))
mohamad_s
mohamad_s
٩٥/٠٧/١٢
٠
٠
داستانک خوبی بود ..
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٧/٢٦
٠
٠
این صفحه خوب بود واقعا
آلاء
آلاء
٩٥/٠٧/٢٧
٠
٠
:)))) من خودمم این قسمتش رو دوس دارم!
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
فاصله طبقاتی

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت سوم

٩٦/٠٤/٠٦
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
به یاد آن روزها

سالن مرجع

٩٦/٠٤/٠٦
محو نگاهش شده بودم

رویای مادرم

٩٦/٠٤/٠٥
شعری سروده خودم

بالا بلند مه لقا

٩٦/٠٤/٠٧
با خوب، خوب بودن هنر نیست

معامله با زندگی

٩٦/٠٤/٠٥
روزی دنیا را فتح می کند

خوشبختی

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

یا که می شوی...

٩٦/٠٤/٠٤
تبلیغات
تبلیغات