بند ناف لعنتی

بند ناف لعنتی

نویسنده : 151

بازیچه دست پسرکی بازیگوش بودم که متولد شدم. شاید هم متولد شدم تا اسباب سرگرمی و تفریحش شوم؛ اسباب پایان بهانه تراشی‌های کودکانه‌اش.

مهم نیست چرا و چگونه متولد شدم؛ راستش دروغ چرا؟ مهم است، البته مهم بود؛ مهم بود با چه دلیل و منطقی و برای چه بوجود آمدم، ولی الآن که در دست پسرک، به سمت تپه‌ی بادگیر شهر حرکت می‌کنم، همین لحظه و ثانیه برایم مهم است. چیزی که در تصور و خیالم شکل دادم و باید به آن برسم. هدفی که برایش متولد شدم، فراهم کردن اسباب سرگرمی یک کودک بازیگوش و شاد بود، ولی بود! البته شادی و خوشحالی یک کودک، به خودی خود، اصلا کم نیست و شاید آرزوی خیلی‌هاست؛ ولی من متولد نشدم که بازیچه شوم، آمده‌ام که برسم؛ به هدف و رویایم؛ پرواز تا به عمق آسمان فیروزه‌ای.

به بالای بلندی بادگیر رسیدیم. باورش برایم سخت است، ولی این باور سخت، تعبیری شیرین و شدنی به همراه دارد؛ این رویا و آرزو، در این نقطه از شهر، در این بلندی بادگیر، قابل لمس شده است برایم؛ حسش می‌کنم.

بر بالای دست پسرک، انتظار باد را می‌کشم، تا بیاید و تعبیری شود بر رویای من؛ پرواز. عطر و رایحه ی رویا، به مشامم می‌رسد، این خود باد است که حامل رایحه پرواز است. می‌آید و می‌نشینم بر روی بال‌هایش؛ کمی که از سطح سنگی و تاریک زمین، فاصله می‌گیرم، نور را لمس می‌کنم که پیام آزادی و رهایی از قفس را به من می‌دهد. غرش‌های باد، نشان از زمان پرواز با بال‌های خودم را می‌دهد. وقت موج سواری بر روی امواج ژرف باد با بال‌های خودم رسیده است.

آخ که چه لذتی دارد فاصله گرفتن از این زمین سیاه و یخ زده؛ چه حال و حس دوست داشتنی‌ای دارد پرواز تا به خدا؛ پرواز تا به بینهایت.

چه دلی می‌برد از من، بوسه‌های عطراگین باد بر روی گونه‌های کاغذی‌ام. امضای دوست داشتنی‌ای می‌شود این بوسه بر گونه‌ام؛ امضای عشق پای گونه‌های سفید من.

...

چندی نمی‌گذرد که متوقف می‌شوم! ولی چرا ایستادم؟ وای خدای من! چرا متوقف شدم؟ من باید به پرواز تا خدا ادامه دهم؛ توقف و سکون؟ نه خدای من! نگاهی به وجودم می‌اندازم. قلبم می‌شکند.

بند نافم را چرا نبریده‌ام؟ زنجیر شده است به این دنیای دوست نداشتنی. من این زنجیر را نمی‌خواهم. این تعبیر رویای من نبود. سقوط را نمی‌خواهم. صعود رویای من بود.

لعنت به این بند ناف، که از ازل با این دنیا بسته شد و گره خورد و من فراموشکار، هر بار قربانی بند نافی شدم، که هنوز از این دنیا، قطع نشده.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٥/٠٧/١١
٠
٠
متن قشنگی بود با توصیفات زیبا . ممنون آقای محمد .
151
151
٩٥/٠٧/١١
٠
٠
خیلی ممنون : )
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٧/١١
٠
٠
موفق باشی
151
151
٩٥/٠٧/١١
٠
٠
زنده باشی!
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٧/١١
٠
٠
خیلی خوب بود محمد. اون تفکر اول متنت خیلی جالب بود دوستش داشتم! اما در مورد انتها به نظرم اگر هدفت از بند ناف تشبیه به انسانیت بود،با روشت مخالفم! چون برعکس انسان با تولد و بریده شدن نافش سقوط می کنه! و از دنیای زر به این زمین پست میاد و باز دوباره تلاش می کنه این سقوط رو در زندگی جبران کنه
151
151
٩٥/٠٧/١١
٠
٠
خیلی ممنون که خوندی : ) ولی منظور از بند ناف متعلقات و مادیات و شیرینی های کاذب دنیاس که مانع رسیدن و پرواز انسان به سمت خدا میشن!مانع رسیدن انسال به کمال و سعادت میشن!امیدوارم منظور رو رسونده باشم!
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٧/١١
٠
٠
تبریک میگم ستاره دار شدین خخخ تعبیر بند ناف خوب بود :) ولی کاش نمی گفتین میخواد تا خدا پرواز کنه. به جای خدا یه چیز دیگه میگفتین به نظر من بهتر بود :)
151
151
٩٥/٠٧/١١
٠
٠
یه جوری میگین که انگار دفعه اولمه ستاره دار شدم :/ :)) خیلی مچکرم!نظرتون هم محترمه!ولی من ترجیح دادم پرواز به سمت خدا رو در نظر بگیرم!چون به نظرم هدف نهایی انسان همینه!
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٧/١١
٠
٠
نخیر یه جوری گفتم که یعنی شما خیلی دوس دارین ستاره دار شین! :)) منم نگفتم هدف نهایی خدا نیست، گفتم یکم استعاره و ایهام و اینا استفاده میکردین هم طبیعی تر میشد هم قشنگتر! وگرنه باید به جای بادبادک هم همون انسان رو استفاده می کردین! موفق باشید :)
151
151
٩٥/٠٧/١٢
٠
٠
اها : ) توصیه ی خوبی بود!ولی ترسیدم پیام و منظور رو بطور واضح نرسونم و بعضیا متوجه نشن!در هرصورت ممنون بابت پیشنهادتون : )
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠٧/١١
٠
٠
سلام. «غرش باد» صحیح نیست! چون صدای باد هیچ‌وقت شبیه به صدای غرش نیست؛ «زوزه‌ی باد» صحیحه. ** « راستش دروغ چرا» حشو داره. یا «راستش مهم است.» یا «دروغ چرا؛ مهم است.» *** توی متن‌تون جملاتی بودن که معانی کاملا مشابهی داشتن. و متن رو از ریتم می‌نداختن. مثلا « راستش دروغ چرا؟ مهم است، "البته مهم" بود؛ مهم بود...» که می‌شد این‌طوری نوشت :« دروغ چرا؟ مهم است؛ یعنی بود. مهم بود...» -- «تعبیری شود بر رویای من؛ پرواز. عطر و رایحه ی رویا» و چند جمله بعدتر «نور را لمس می‌کنم که پیام آزادی و رهایی از قفس را به من می‌دهد» ---«نشان از زمان پرواز با بال‌های خودم را می‌دهد. وقت موج سواری بر روی امواج ژرف باد با بال‌های خودم رسیده است» دومین «بالهای خودم» زیادیه و میشه حذف بشه. ---«چه دلی می‌برد از من، بوسه‌های عطراگین باد بر روی گونه‌های کاغذی‌ام. امضای دوست داشتنی‌ای می‌شود این بوسه بر گونه‌ام؛ امضای عشق پای گونه‌های سفید من» = «چه دلی می‌برد از من، بوسه‌های عطرآگین باد؛ امضاهایی‌اند دوست داشتنی این بوسه‌ها؛ امضای عشق روی گونه‌های سفیدم.» و ترکیباتی مثل «تعبیر رویای من»، «صعود تا خدا»، « صعود رویای من بود»، «سقوط را نمی‌خواهم» و هم معنایی این جمله‌ها که چند بار توی متن تکرار شدند. *** پیام متن‌تون خیلی خوب بود، ولی تشبیهی که براش استفاده شده رو اگه بخوایم با دنیای واقعی مقایسه کنیم، چندان بهم مرتبط نمیشن!
151
151
٩٥/٠٧/١١
٠
٠
خیلی لطف کردی مهراد جان که اینقدر دقیق و با توجه خوندی : ) نظرت هم واسم خیلی محترمه: ) من با دل و فکرم مینویسم،زیاد به اینجور مسائل توجه نمیکنم خوشبختانه یا متاسفانه!امیدوارم بتونم توجه کنم در دفعات بعد!
mohamad_s
mohamad_s
٩٥/٠٧/١٢
٠
٠
مطلب خوبی بود ..ایده ی خوبی م داشت ..خب توصیه های دوستان هم قابل تامل هست ....ان شالله موفق تر باشید
151
151
٩٥/٠٧/١٢
٠
٠
ممنون که وقت گذاشتین : )
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٥/٠٧/١٢
٠
٠
احسنت محمد.
151
151
٩٥/٠٧/١٢
٠
٠
مخلصم
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨