تئوری آشوب/ داستان كوتاه-قسمت چهارم
داستان کوتاه

تئوری آشوب/ داستان كوتاه-قسمت چهارم

نویسنده : m_maarefvand

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

صدرا به گريه افتاده بود و درحالي كه با آستين، اشك‌هايش را پاك مي‌كرد، شروع به صحبت كرد:

«يه روز تو خيابون نزديك خونه خودمون ديدمش و ازش خوشم اومد. دنبالش رفتم و فهميدم كجا زندگي ميكنه. خونه ما چندتا كوچه از خونه‌شون فاصله داشت. بعد از اون سعي كردم باهاش ارتباط برقرار كنم. هردو عاشق هم شديم. زمان گذشت و گذشت و ما از مرحله صحبت‌هاي تلفني رسيديم به قرار و ديدار. توي اون پارك لعنتي كه اين اتفاق افتاد، يه گوشه دنج و خلوت بود و مينا كه هميشه از اين‌كه خانواده‌اش ببيننش مي‌ترسيد، اونجا رو بهترين جا واسه قرارهامون ميدونست. با اين‌كه پارك شلوغ بود، اما اون قسمت پارك هميشه خلوت بود و نه بچه‌ها اونطرف پيداشون مي‌شد نه ديگران. فقط بعضي وقت‌ها سروكله پسر و دخترهايي مثل خودمون اونجا پيدا مي‌شد كه دنبال يه جاي دنج و دور از چشم ديگران بودن. اون روز مينا زودتر از من رسيد و منتظرم موند. همين كه بهش رسيدم و باهاش دست دادم يك‌دفعه ديدم لبخند روي لبش خشك شد. نگاهش به پشت سر من بود و گفت واي، مهرداد! يه صداي فرياد اومد كه مي‌گفت كثافت، مي‌كشمت! وقتي برگشتم مهرداد رو ديدم كه چند قدم با من فاصله داشت و چاقو توي دستش بود. همه چيز سريع اتفاق افتاد. مينا خودشو پرت كرد جلوي من، همون لحظه چاقوي مهرداد فرود اومد و خورد توي سينه مينا. مهرداد هاج و واج به مينا نگاه كرد. يكدفعه مهران رو ديدم كه از پشت درخت‌ها بيرون اومد و به سمت مهرداد حمله كرد و داد ميزد كه كشتيش. با هم گلاويز شدن و منم حمله كردم كه چاقو رو از دست مهرداد بگيرم. نفهميدم چي شد كه توي يه لحظه مهران رو هم با چاقو زد. من با تمام قدرتي كه داشتم يه ضربه به صورت مهرداد زدم كه پرت شد روي زمين و چاقو كمي اون‌طرف‌تر افتاد. چاقو رو برداشتم و فرار كردم. مهرداد هم دنبالم مي‌اومد. همون‌طور اومدم وسط خيابون جلوي يه موتور پريدم و سوار شدم و فرار كردم.»

صدرا به هق هق افتاده بود و ديگر نمي‌توانست حرف بزند. سروان حسینی از پشت ميز بلند شد، كمي قدم زد و در عين حال كه فكرش را متمركز مي‌كرد، به صدرا فرصت داد تا قدري آرام شود. دوباره پشت ميز نشست و درحالي‌كه به دقت حالات چهره صدرا و زبان بدنش را تحت نظر داشت، سوالاتش را شروع كرد:

- از حضور مهران توي پارك خبر داشتي؟

+ نه. من و مينا اگه مي‌دونستيم مهران اونجاست اصلا نمي‌رفتيم.

- براي چي با مينا قرار گذاشته بودي؟

+ من و مينا هر هفته يكي دوبار اونجا همديگه رو مي‌ديديم و با هم حرف ميزديم. اين اولين بار نبود. ما مثل هميشه اومده بوديم با هم حرف بزنيم، چه مي‌دونستيم چي در انتظارمونه.

- تو و مهران با هم قبلا آشنا شده بوديد؟

+ نه، هيچكس از رابطه من و مينا خبر نداشت. فقط مينا عكس مهران رو بهم نشون داده بود و گفته بود كه داداششه.

- مهرداد چطور؟ ميشناختيش؟

+ مينا بهم گفته بود پسرعمويي به نام مهرداد داره كه خانواده‌هاشون از قديم اونا رو واسه هم لقمه گرفته بودن. تا اون روز مهرداد رو نديده بودم. حتي اگه مينا لحظه آخر اسمشو به زبون نياورده بود، نمي‌فهميدم كه مهرداده.

- وقتي قرار بود مينا و مهرداد با هم ازدواج كنن چرا به اين رابطه ادامه داديد؟

+ براي اينكه مينا نمي‌خواست تن به اين ازدواج بده. بزرگترها براشون تصميم گرفته بودن اما خود مينا راضي نبود. من و مينا عاشق هم بوديم.

- چند دقيقه قبل از وقوع قتل، تلفني با مينا حرف زدي. موضوع صحبتتون چي بود؟

+ ما با هم قرار داشتيم. تماس گرفتم ببينم مينا كجاست. اون زودتر رسيده بود. منم بهش گفتم تو راهم و چند دقيقه ديگه ميرسم.

- گفتي مهرداد و مهران هر دو جايي پنهان شده بودن و بعد حمله كردن. هردوشون يك جا بودن؟

+ من دقيقا نديدم مهرداد از كجا زد بيرون چون پشتم بهش بود. اما وقتي برگشتم ديدم داره از سمت راستم بهم حمله مي‌كنه ولي مهران از پشت درختاي سمت چپ اومد.

- براي چي چاقو رو برداشتي و فرار كردي؟ چاقو توي دست تو بود و كمي اونطرف‌تر، كلي آدم توي پارك بودن كه تو از بين‌شون فرار كردي. چرا فرياد نزدي و كمك نخواستي؟

+ مهرداد فقط چند قدم با من فاصله داشت. اگه سريع فرار نمي‌كردم بهم مي‌رسيد. اون حمله كرد منو بكشه. ولي به جاي من مينا و مهران كشته شدن. اون حتما اگه دستش بهم مي‌رسيد وارد يه دعوا مي‌شديم كه يك طرفش استفاده از چاقو بود. يا اون منو با چاقو ميزد يا من مي‌زدم. اما من اهل دعوا نيستم. من نمي‌خواستم بميرم. نمي‌خواستم كسي رو بكشم. من تو تمام عمرم يه بار هم دعوا نكردم.

- لحظه وقوع قتل كسي اونجا نبود كه شاهد ماجرا باشه؟

+ نه، من كسي رو نديدم. يعني انقدر همه چيز سريع اتفاق افتاد كه من فرصت نكردم ببينم دور و برم چه خبره.

- از لحظه وقوع قتل تا الان كجا بودي؟ چرا زودتر به پليس اطلاع ندادي؟ كسي كه قتلي رو مرتكب نشده چرا بايد انقدر دير بياد پيش پليس؟

+ من گيج شده بودم. اولش فقط هدفم فرار از دست مهرداد بود. خيلي ترسيده بودم. من عرضه دفاع از مينا رو نداشتم. اون بخاطر من مرد اما من حتي عرضه نداشتم بخاطر اون دعوا كنم. زندگي بدون مينا برام معني نداشت. اين روزها خاطراتش يكي يكي جلوي چشمم ميومد. چندبار تصميم گرفتم خودمو بكشم، اما حتي عرضه اين كار هم نداشتم. اما آخرش تصميم گرفتم بيام و حداقل ببينم مهرداد چطور به سزاي عملش ميرسه. كسي كه زندگي ما رو اينطور داغون كرد بايد مجازات بشه و من با چشم خودم ببينم. اين تنها آرزومه.

ادامه دارد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠