بزرگسالی مبارکت باشد

بزرگسالی مبارکت باشد

نویسنده : Miss_shaqayeq

می‌رسی به سن کاشکی‌های سه نقطه دار؛ به سن حرف‌های قورت داده شده، بغض‌های نشکسته و سنگ شده گوشه سینه. فریادهایت با دستان مصلحت توی حنجره‌ات خفه می‌شوند و آه‌هایت از ترس سیل سوالات دیگران، یواشکی و بی‌صدا، لابه‌لای نفس‌های عمیقت، راه‌شان را باز کرده و فرار می‌کنند.

اشک‌هایت توی چشمانت یخ می‌زنند و سرمای‌شان را توی نگاهت جا می‌گذارند. دست و پای جرئت و جسارتت را آبروداری و حرف مردم می‌بندد و تو کم‌کم تبدیل می‌شوی به یکی از هزاران آدم بزرگ دنیا؛ با کوهی از آرزوهای بر باد رفته. انگار دوباره متولد شده‌ای با این تفاوت که این بار  از دنیای رنگ‌ها و آرزوها به دنیایی یک سره خاکستری گذر می‌کنی. وارد دنیایی می‌شوی که جواب اکثر سوالات فقط یک جمله‌اند.

چی سفارش می‌دهی؟ «فرقی نمی‌کند.»

کدام رنگش؟ «فرقی نمی‌کند.»

بستنی بخوریم؟ «فرقی نمی‌کند.»

کدام قشنگ تر است؟ «یکی را بردار، فرقی ندارند.»

می‌دانی سیگار برای سلامتی ضرر دارد؟ «دو روز زودتر می‌میریم... چه فرقی می‌کند!»

برویم پارک؟ کدام فیلم؟ چی گوش می‌کنی؟ دوست داری کجا زندگی کنی؟ دیدن طلوع خورشید از کرانه یا چشمک ستاره‌های شب در کویر؟ شغلت را دوست داری؟ نمی‌خواهی ازدواج کنی؟

«فرقی نمی‌کند، فرقی نمی‌کند، فرقی نمی‌کند». توی دنیای خاکستری آدم بزرگ‌ها فرق‌ها مرده‌اند. شروع می‌کنی به بی‌هدف این سو و آن سو دویدن. دغدغه‌ها می‌شوند اسباب بازی‌هایت. سرت را گرم‌شان می‌کنی که نفهمی عمرت چطور تمام می‌شود. رویا بافتن را فراموش می‌کنی و می‌افتی دنبال یک لقمه نان!

گاهی از پنجره دنیای بی‌رنگت به بچه‌ها نگاه می‌کنی؛ به تنها موجودات رنگی اطرافت. وقتی توی بغلت می‌نشینند و با دست‌های کوچک‌شان صورتت را لمس می‌کنند، سنگ‌های سنگین توی سینه‌ات را فراموش می‌کنی. وقتی بهت لبخند می‌زنند کمی گرما توی نگاهت جان می‌گیرد و وقتی قهقه زنان روی کاناپه می‌پرند و داد می‌زنند «من یه خلبان شدم» رویابافی را به یاد می‌آوری. تو هم اندک اندک خو می‌کنی به این چرخه؛ مثل هزاران آدم بزرگ دیگر.

بزرگسالی مبارکت باشد.

خطر!: اگر افسرده‌اید نخوانید. اگر خواندید مواظب باشید که زیاد جدی نگیرید!

پاورقی: سعی کنیم آدم بزرگ نباشیم.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Far!de
Far!de
٩٥/٠٧/١٠
٠
٠
اتفاقا همین چنروز پیش داشتم به همین چیزا فک میکردم ..که وقتی بچه بودیم دلمون بزرگ شدن میخواس،مستقل شدن میخواس..حالاکه بزرگ شدیم ،مستقل شدیم ،همون بچگیو میخوایم بخاطر اینکه تودنیای بچگی دیگه فرقی نمیکنه معنی نداش...سعی کنیم آدم بزرگ نباشیم ... سعی میکنیم ولی انگار قویتره از ما :)
Miss_shaqayeq
Miss_shaqayeq
٩٥/٠٧/١٠
٠
٠
من شخصا دلم نمیخواد بچه باشم،دلم می خواد خوبیای بچگی هامو با خودم به بزرگسالی بیارم و از دستشون ندم.کار خیلی سختیه،خیلی سخت...ولی بهرحال ممکنه.:)
محمدصنعتیـ
محمدصنعتیـ
٩٥/٠٧/١٠
١
٠
خانم شقایق خیلی قشنگ بود..کاش اولش مینوشتین ک اگه افسردگی دارید نخوانید
f.farzad
f.farzad
٩٥/٠٧/١٠
١
٠
:)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٩/١٤
١
٠
سرت را گرم‌شان می‌کنی که نفهمی عمرت چطور تمام می‌شود.... ادم بزرگ بودن سخته ...قشنگ نوشته بودی عزیزم
Miss_shaqayeq
Miss_shaqayeq
٩٥/١٠/٢٩
٠
٠
خیلی ممنونم:)
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
فاصله طبقاتی

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت سوم

٩٦/٠٤/٠٦
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
مرکز مشاوره دکتر گل آبی

فعلاً خیالتان راحت باشد

٩٦/٠٣/٣١
تبلیغات
تبلیغات