چرا کره‌ی بادام زمینی؟ مربای هویج نه؟

چرا کره‌ی بادام زمینی؟ مربای هویج نه؟

نویسنده : وبگردی

خانمی که طبقه پایین‌مان زندگی می‌کند به تازگی از همسرش جدا شده. تا جایی که یادم می‌آید خانواده متشخصی بودند؛ حال‌شان خوب بود؛ ‌یا حداقل این طور به نظر می‌آمد! دیروز صدایش را توی راه پله شنیدم که به پسرش می‌گفت: چرا بابات؟ من نه؟

---

همسایه جدیدمان اما از آن عجیب و غریب‌هاست .هفته ی پیش اتفاقی توی آسانسور دیدمش؛ شبیه کسانی بود که انگار همین چند لحظه پیش چاه آشپزخانه‌شان ترکیده است. وقتی ازم پرسید که مغازه‌های این اطراف کره بادام زمینی می‌فروشند یا نه؛ چند لحظه سکوت کردم و بعد به سرعت گفتم «نمی‌دانم». انگار منتظر بودم از من شماره لوله کش و چاه باز کن بگیرد !

از آن روز به بعد هر وقت دیدمش داشت یک گاز به ساندویچ کره بادام زمینی‌اش می‌زد. دیروز توی حیاط وقتی بهم آدرس مغازه‌ای که بهترین کره‌های بادام زمینی را می‌فروشد، می‌داد؛ چشمانش از خوشحالی برق می‌زد !شاید یک جور بیماری خاص دارد؛ وابستگی یا اعتیاد به خوردن کره بادام زمینی !

---

آن روز همین‌طور که برایم آدرس مغازه را توضیح می‌داد؛ داشتم فکر می‌کردم ای کاش همه‌مان کسی را داشته باشیم تا همان قدر که همسایه جدید به کره بادام زمینی اهمیت می‌دهد؛ برای‌مان ارزش قائل باشد .

با این وجود خانم همسایه دیگر مجبور نمیشد از پسرش بپرسد «چرا بابات؟ من نه؟» درست مثل این است که از همسایه جدید بپرسی «چرا کره بادام زمینی؟ مربای هویج نه؟»

=======

http://wilder.blogfa.com/post/85

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سید علی
سید علی
٩٥/٠٧/٠٤
٠
٠
من یکبار خواستم از این کره ها بخرم ، بعد دیدم گرونه اگه بخرم هم بقیه همشو میخورن دیگه گفتم ولش کن از خیرش گذشتم :|
محمدصنعتیـ
محمدصنعتیـ
٩٥/٠٧/٠٥
٠
٠
:)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨