خنده دار بود... / داستان کوتاه - قسمت سوم
داستان کوتاه

خنده دار بود... / داستان کوتاه - قسمت سوم

نویسنده : مهراد علوی

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

یک‌روز، زنی که پلاستیکی سفیدرنگ در دست داشت، وارد دکان شد؛ سلام داد و از حبیب پرسید: «آقا من کار رفو دارم. شما انجام می‌دین؟» حبیب لبخندی زد و گفت: «نه خانم! همکارم انجام می‌ده.» و به غلام اشاره کرد.

زن دو قدم برداشت و جلوی میز خیاطی غلام ایستاد. مانتویی را از داخل پلاستیک درآورد. قسمتی را که نیاز به رفو داشت به غلام نشان داد و گفت: «اینجا رو می‌خوام رفو کنید.» غلام بدون این‌که حرفی بزند، دستش را دراز کرد و مانتو را گرفت. بعد رو کرد به زن و گفت: «ده دقیقه، یه ربعی طول می‌کشه تا آماده بشه.» زن گفت: «اشکال نداره این‌جا بشینم؟!» غلام بی‌تفاوت سرش را پایین انداخت. حبیب گفت: «نه خانم...؛ بفرمایید بشینید تا کارتون آماده بشه.»

زن با کمی مکث، روی نیمکتی که برای مشتریان بود، نشست. موبایلش را از داخل کیفش درآورد و با آن مشغول شد. حبیب زیرچشمی، نگاهی به زن انداخت، اخم کرده بود و کمی ناراحت به نظر می‌رسید.

کار رفو تمام شد. غلام، مانتو را رو به زن گرفت و گفت: «خانم کارتون حاضره.» زن، گوشی را داخل کیفش انداخت؛ بلند شد و مانتو را از غلام گرفت. نگاهی به محل رفو انداخت. لبخندی زد و گفت: «دست‌تون درد نکنه، خیلی خوب شده! چقدر می‌شه؟» غلام سرش را بالا گرفت؛ نگاهی به زن انداخت و دوباره سرش را پایین انداخت.

حبیب گفت: «هیچی! ما فعلا تا یه مدتی، کارِ رفو رو رایگان انجام می‌دیم.»

زن رو به حبیب برگشت و گفت: «ئه...؟! چه خوب.» غلام گفت: «البته برای هر نفر، فقط یه بار!» زن رو کرد به غلام و گفت: «منظورتون چیه؟!» غلام بدون این‌که چیزی بگوید، چند ثانیه به زن زل زد و بعد نگاهش را چرخاند.

زن کیفش را باز کرد و یک اسکناس ده‌هزار تومانی درآورد. اسکناس را در دستش مچاله کرد و روی میز غلام انداخت. بعد، با قدم‌های که محکم به زمین میخورد، از دکان بیرون رفت. غلام گفت: «زنیکه‌ی سلیته! فکر کرده خر گیر آورده! آقا چقدر شد...؟! یعنی تو اون شبرنگ رو مغازه رو ندیدی! ما هم که نفهم...!»

حبیب سرش را تکان داد و گفت: «غلام جان این دفعه اولی نیست که از این اتفاقا می‌افته‌ها...! یه نفر مقصر، دو نفر مقصر، دیگه همه شهر رو که نمی‌شه مقصر کرد. صد بار بهت گفتم، برخوردت با مشتری، اصلا خوب نیست! همینه که مشتریا می‌رن و پشت سرشون رو هم نگاه نمی‌کنن. تو حتی یه جواب سلام خشک و خالی‌ هم تحویل مشتری نمی‌دی! انگار بدبختا اومدن این‌جا گدایی! اصلا گیرم که اون خانم ...»

غلام حرف‌های حبیب را قطع کرد و گفت: «باز شروع کردی؟ پنج سال بزرگ‌تر از مایی، احترامت واجب؛ ولی یادت نره یا بچه حرف نمی‌زنی! هیجده ساله که دارم توی این دکون، عرق می‌ریزم. اگه تو سنت بیشتره، من سابقه‌م توی این دکون بیشتره. بعد از حاج کاظم، همه‌کاره‌ی این مغازه منم! هر جوری‌ام که دوست داشته باشم، رفتار می‌کنم! خلاص.» حبیب آهی کشید و گفت: «خود دانی...!»

چند روز گذشت. رفوی رایگان، کم‌کم داشت پای مشتریان جدید را به «خیاطی حاج کاظم» باز می‌کرد. هر روز، حداقل سه نفر، برای رفو می‌آمدند و غلام هم، خیلی سریع، کارشان را تحویل می‌داد. در همین اوضاع و احوال حبیب، کتی مشکی رنگ را به غلام نشان داد و گفت: «غلام اینو برای من رفو می‌کنی؟!»

غلام، کت را گرفت و پرسید: «مالِ خودته؟!» حبیب گفت: «آره. دیشب تو عروسی پوشیده بودمش. یه اتفاقی پیش اومد و پاره شد.» غلام با خودش گفت: «که این‌طور...! دیشب تو عروسی پاره شد! خر خودتی حبیب خان! ده ساله اومدی اینجا، هیچ کدوم از لباسات رو برای رفو نمی‌آوردی. حالا پشت سرهم لباسات رفو می‌خوان! لابد از این به بعد، یکی‌یکی لباسای خودت رو میاری و بعد ازون، لباسای فک و فامیلت. نه عزیز جان؛ شما بوی کباب به دماغت خورده...!»

غلام به حبیب گفت: «اوس حبیب، خیلی طول می‌کشه‌ها! کلی کار برای رفو آوردن و مونده.» حبیب گفت: «مگه چند نفر اومدن؟! نهایتش، دو، سه روز طول بکشه دیگه!» غلام گفت: «نه بیشتر از این حرفاست. چند تا کار عجله‌ایِ دیگه داشتم، توی این یه هفته‌هه. اصلا به رفو نرسیدم. اون وقت‌شم، چون قانون گذاشتیم برای هر نفر فقط یه بار، هر کس که جدید بیاره، باید جلوتر از کار شما انجامش بدم. حق ‌الناس و این حرفا دیگه. شما که خودت از من، واردتری.»

 حبیب گفت: «خب غلام جان، برای من پولش رو حساب کن! چون کارت حرف نداره، آوردمش برای تو. این کت رو تازه خریدم. دوست ندارم جای رفوش، تابلو باشه. جای دیگه‌ای هم نمی‌رم؛ خیالت تخت!» غلام گفت: «دمت گرم اوس حبیب! این چه حرفیه می‌زنی؟! خودتم می‌دونی که بحث پولش نیست. فقط می‌ترسم حق‌الناس گردن‌مون بیاد. حالا چه عجله‌ایه؟! می‌ذارمش تو صف. هر وقت نوبتش شد، رفوش می‌کنم دیگه. ایشالا که رفوی جدید هم نیاد و ما به کار شما برسیم.»

حبیب کت را به غلام داد و گفت: «باشه...، ظاهرا چاره‌ای نیست! بمونه پیشت پس. منم یه کتِ دیگه دارم. اگه مجلسی، چیزی خواستم برم، فعلا همون رو می‌پوشم.»

غلام کت را گرفت و گفت: «خیالت تخت اوس حبیب. اصلا آویزونش می‌کنم بالا سرم که حواسم بهش باشه.» و در دلش گفت: «خوابش رو ببینی! وقت‌شه یکم حال بدم بهت!»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
ساده
ساده
٩٥/٠٧/١٩
٠
٠
متنتون دو تیکه است انگار. از قسمت « غلام به حبیب گفت:« اوس حبیب، خیلی طول می کشه ها» به بعد زندگی شیرین میشود انگاری، چون قبلش داشتن با هم دعوا می کردن
f.farzad
f.farzad
٩٥/٠٧/١٩
١
٠
إ انگاری با دقت نخوندیناا،چون قبلش غلام اونارو با خودش موگفته...دوباره ازسر بخونید :)
f.farzad
f.farzad
٩٥/٠٧/١٩
٠
٠
بازم مثل دو قسمت قبل جالب بود...نمیشه فرجه بدین ،بگین آخرش چی میشه :) یه کوچولو راهنمایی برای کشش.....
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠٧/١٩
٠
٠
اون‌جا که می‌گه « اوس حبیب، خیلی طول می کشه ها»، چند روز از دعواشون گذشته؛ دعواشون هم سر مشتری و رفتار با مشتری بوده، پس چندان کینه و کدورت عمیقی نمی‌تونسته شکل بگیره، جوری که دیگه کلا با هم قطع رابطه کنن. از طرف دیگه، آخر اون دعوا، حبیب به نوعی کوتاه میاد : حبیب آهی کشید و گفت: «خود دانی...!» از رفتار غلام هم، کاملا مشخصه که می‌خواد تلافی کنه و چندان هم «زندگی شیرین نشده!»** کلا توی محیطای کاری، دعواهای ایجوری زیاد پیش میاد. شاید کینه‌ش تو دل بمونه، ولی طرفین خیلی زود با هم کنار میان (حداقل در ظاهر!) و مدارا می‌کنن؛ چون همکارن و مجبورن همدیگه رو تحمل کنن!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠٧/١٩
٠
٠
f.farzad : ممنونم. لطف دارید. خب آخرش رو بگم که دیگه خوندن داستان فایده‌ای نداره! فقط میتونم بگم که اتفاق اصلی داستان، از این‌جا شروع میشه و اون اسم داستان (خنده‌دار بود...!) تعبیر پیدا می‌کنه. اینم یه تیکه‌ی کوچولو از آخرای داستان برای کشش: حبیب خندید و گفت:« راستش رو بخوای، داشتم لذت می‌بردم! خیلی خنده‌دار بود...!» غلام پرسید: «از چی لذت می‌بردی؟! چی خنده‌دار بود؟!» ... تشکر از همراهی‌تون
ساده
ساده
٩٥/٠٧/١٩
٠
٠
ممنون، موفق باشید:-)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠٧/٢٠
٠
٠
همچنین
پربازدیدتریـــن ها
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
فاز سیگار

سیگارت بهمن / قسمت اول

٩٥/١٠/٣٠
همین نیرومند بودن را

من زن بودنم را دوست دارم

٩٥/١٠/٣٠
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
گاهی هوس می کنند بروند

همه چیز جدی می شود

٩٥/١٠/٣٠
بلال فروشی ناموفق

سیگارت بهمن / قسمت دوم

٩٥/١١/٠٣
شعری سروده خودم

همچون «پلاسکو» میانِ دودها

٩٥/١١/٠٢
آسمانی شدند

به مناسبت شهادت شیرمردان

٩٥/١١/٠٢
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
آری به روی کاغذهای سفید ذغال کاری شده.

نه به تلگرام!

٩٥/١٠/٣٠
لعنت به این زنگ دلهره آور

لعنت به اين تكرار

٩٥/١٠/٢٨
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
فراموش شان نکنیم

سوختن یا سوزاندن!؟

٩٥/١١/٠٢
این داستان واقعی است

پاداش یک مرد پولدار

٩٥/١٠/٢٧
پنجره ی آسمان را می گشایم

آسمان شکستنی نیست

٩٥/١٠/٢٩
آسوده بخوابید

مبارزان آسمانی آتش

٩٥/١١/٠٢
آتش در نبودت بی رحم می تاخت!

کاش بودی باران

٩٥/١١/٠٢
خشت خشت دلش لرزید

بعد از تو

٩٥/١٠/٢٩
تبلیغات
تبلیغات