خنده‌دار بود... / داستان کوتاه-قسمت دوم
داستان کوتاه

خنده‌دار بود... / داستان کوتاه-قسمت دوم

نویسنده : مهراد علوی

برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید

حبیب، شلوار را تحویل مشتری داد و مشتری رفت. غلام به حبیب گفت: «اوس حبیب، چرا جلو مشتری، به جواد تیکه انداختی؟!» حبیب خیره به غلام نگاه کرد و گفت: «آدمی که رفتارش رو بدونه، تیکه نمی‌خوره!» غلام گفت: «چه رفتاری؟! حالا دو دقیقه هم بشینه این‌جا، بگه، بخنده؟ مشکلیه؟! شما چون خودت رفیق نداری، چشم نداری رفیقای منم ببینی!» حبیب گفت: «دو دقیقه؟ یه ساعت این‌جا لنگر انداخته بود! توی همین یه ساعت، می‌دونی چند تا مشتری رو پروند؟ کار یکی، دو روزشم که نیست! ماشالا یکی، دو تا هم که نیستند. از وقتی حاج کاظم، دیگه توی دکون واینمیسه، یه سره این‌جا علافن!»

غلام گفت: «شرمنده‌م اوس حبیب! یادم رفته بود که از شما اجازه بگیرم! شما خیلی ناراحتی، می‌تونی دیگه اینجا کار نکنی! ناسلامتی، بعد حاجی، همه‌کاره این دکون منم! حاجی هم دکون رو به من سپرده.» حبیب نیشخندی زد و گفت: «به اجازه‌ی تو نیومدم که برم! حالا که یه چیزایی رو یادآوری کردی، بذار بگم توام یادت باشه که این‌جا دکانه؛ محل کسبه. پاتوق نیس! تا الآنم اگه چیزی به حاج کاظم نگفتم، فقط به احترامِ نون و نمکیه که با هم خوردیم و سلام و علیکی که با هم داریم...!» بعد از این حرف، هر دوشان ساکت شدند.

تا چند روز، صحبت‌های غلام و حبیب فقط به سلام و خداحافظی کردن محدود می‌شد. اوضاع همین‌طور پیش‌ می‌رفت تا این‌که حاج کاظم از ماجرا خبردار شد. او هر روز عصر به دکان سر می‌زد. بعد از فهمیدن موضوع، حاج کاظم، حبیب را بیرون از دکان برد و با او مشغول صحبت شد: «اوس حبیب باز با غلام، حرفت شده؟! چند روزه که می‌بینم با هم سرسنگین رفتار می‌کنین.» حبیب گفت: «دروغ چرا؟! آره حاجی، باز حرف‌مون شد.»

حاج کاظم گفت: «توی این یه سالی که من نیستم، این بار هفتم یا هشتمه که شما دعواتون می‌شه! چی شده؟! شما که با هم خوب بودین. ناسلامتی، ده ساله که با هم کار می‌کنید.» حبیب موهایش را چنگ زد؛ نفسش را بیرون داد و گفت: «چی بگم حاجی...؟! مورد خاصی نیس. فقط، کاش خودت توی دکون وایسی. دکتر گفته کار نکن، نگفته که توی دکون وای‌نستا!»

حاج کاظم گفت: «مگه چی شده؟! اتفاق خاصی افتاده؟» حبیب گفت: «نه حاجی...! ولی وایسی بهتره.» حاج کاظم نفس عمیقی کشید و جواب داد: «اوس حبیب خودمم دلمه که وایسم دکون. نمی‌دونی کنج خونه، بیکار نشستن، چه زجری داره برام! ولی چه کنم؟! همین که دو دیقه وایمیسم توی دکون، دیوونه می‌شم! دلم می‌خواد دوباره چرخ بذارم جلوم و خیاطی کنم. ولی چه کنم که دیگه اعصابم یاری نمی‌کنه! همینه که نمی‌تونم دکون وایسم!»

حبیب سری تکان داد و گفت: «می‎فهمم حاجی...، می‌فهمم چی میگی.» حاج کاظم گفت: «نمی‌دونم بین تو و غلام چی گذشته. خودتم که چیزی نمی‌گی! ولی هر چی هست، سعی کن تحمل کنی. بالاخره تو از غلام بزرگتری و پخته‌تر. غلامم آدم بدی نیس، فقط باید اخلاقش، دستت بیاد! از شونزده‌سالگی، وردست من کار می‌کرده تا حالا! خیلی زود اوستا شد، ولی هیجده ساله که هر چی گفتم گفته چشم؛ درست مثِ یه شاگردِ وردست. طبیعیه که الآن دوست داشته باشه، یکم اوستا بازی دربیاره و بخواد بابِ میلِ خودش رفتار کنه. زیاد چوب لا چرخش نذار.» حبیب گفت: «باشه حاجی. مشکلی نیس.»

روز بعد، حبیب یک شلوارِ کتان را به غلام نشان داد و گفت: «غلام، ببین این شلوار من، خشتکش پاره شده. این‌جاش. واسم رفوش می‌کنی؟» غلام شلوار را گرفت و نگاهی انداخت. بعد، بدون این‌که به حبیب نگاهی بندازد، گفت: «دو، سه روزی طول می‌کشه. چند تا کار وقت‌گیر دارم.» حبیب گفت: « عیب نداره. هر وقت، وقت داشتی انجام بده.»

غلام شلوار حبیب را رفو کرد و به حبیب داد. حبیب شلوار را گرفت و نگاه کرد: «واقعا که دستت طلاست. جای رفوش، اصلا مشخص نیس. دمت گرم.» غلام در حالی‌که کش و قوسی به بدنش می‌داد و خمیازه می‌کشید، گفت: « چا...کریم‌م‌م‌م‌م.» حبیب گفت: «ما هم مشمول طرح رفوی رایگان می‌شیم یا نه؟» غلام گفت: «اختیار داری اوس حبیب! شما صاب مغازه‌ای.» بعد از این اتفاق، رابطه‌ی حبیب و غلام، کم‌کم به حالت معمولی‌اش برگشت.

ادامه دارد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
ساده
ساده
٩٥/٠٧/١٣
٠
٠
:-)
f.farzad
f.farzad
٩٥/٠٧/١٣
٠
٠
اوووف باز باید تا قسمت بعد صبر کنم...ولی موردی نداره...خدا قوت نوشته هاتون قشنگن.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠٧/١٤
٠
٠
سه قسمت دیگه مونده. *** تشکر. لطف دارید.
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤