خنده‌دار بود... / داستان کوتاه-قسمت اول
داستان کوتاه

خنده‌دار بود... / داستان کوتاه-قسمت اول

نویسنده : مهراد علوی

حاج کاظم پول‌ها را شمرد. بعد رو به غلام کرد و گفت: «همه‌ش همین؟! از صبح تا حالا، همین‌قدر کار کردین؟!»

غلام که یک چشمش به پیراهنی بود که می‌دوخت و چشم دیگرش به حاج کاظم، جواب داد: «آره حاجی! همه‌ش همین بوده!»

حاج کاظم، روی صندلی نشست. کمی مشغول تماشای کار کردنِ غلام و حبیب شد. بعد از چند لحظه، نفس عمیقی کشید و گفت: «این‌جوری نمی‌شه! بخواد همین‌طور پیش بره، تا آخر سال باید دکون رو تخته کنیم!»

حبیب گفت: «حاجی بگرد، ببین چرا مشتریات کم شدن. حتما یه دلیلی داره!» غلام سریع جواب داد: «چه دلیلی؟! بازار کلا کساده. وضع همه خرابه!» حاج کاظم هم تایید کرد: «راست می‌گه، اوضاع خرابه.» حبیب نگاهی به حاج کاظم کرد و سری تکان داد.

غلام در حالی‌که سعی می‌کرد نخی را با دندانش پاره کند، گفت: «حاجی من یه فکری دارم.» حاج کاظم پرسید: «چه فکری؟» غلام گفت: «من...، می‌گم که...»  نخ را با دندانش، پاره کرد و ادامه داد: «مشتریای کمی برای رفو میان این‌جا. شاید هفته‌ای دو نفر یا سه نفر. خودِ رفو کردن هم خیلی وقتی نمی‌گیره. حالا ما بیایم برای جذب مشتری، به صورت رایگان رفو انجام بدیم.» حاج کاظم گفت: «تو هنوزم که نخ رو با دندونات می‌بری!» غلام خندید و گفت: «ترک عادت موجب مرضه حاجی؛ اونم تو این سن و سال! نظرت چیه حالا؟»

حاج کاظم کمی سرش را خاراند و گفت: «اون‌وقت کل شهر برای رفو میان این‌جا و کارمون فقط می‌شه رفو کردن! اوس حبیب هم که رفو کردن رو خوب بلد نیست. همه‌ی کارش می‌افته گردن تو!» غلام گفت: «مشکلی نیس حاجی! سرمون که شلوغ شد، جمعش می‌کنیم. یا اصلا برای هر نفر، فقط یه بار این کار رو می‌کنیم.»

حاج کاظم سرش را تکان داد و گفت: «چی بگم؟! نظر تو چیه اوس حبیب؟» حبیب نگاهی به غلام انداخت؛ بعد رو کرد به حاج کاظم و گفت: «فکر خوبیه. البته همون‌طور که شما گفتی، همه زحمتش می‌افته پای غلام.» غلام خندید و گفت: «عیب نداره اوس حبیب. ما همه، هم‌سفره‌ایم.»

حاج کاظم، با انگشتانش چند ضربه به میز زد و سرش را تکان داد؛ سپس گفت: «پس...، همین کار رو می‌کنیم.» بلند شد؛ سر پا ایستاد و گفت: «من دیگه می‌رم. اوس حبیب...، غلام...، خسته نباشین.» غلام و حبیب هم با حاج کاظم خداحافظی کردند.

فردای آن روز، غلام با شبرنگ، پشت شیشه مغازه نوشت: «انجام رفوی رایگان» ساعت ده صبح بود که یکی از دوستان غلام وارد دکان شد. دوست غلام، با قدم اولی که به داخل دکان گذاشت، بلند گفت: «مخلص داش غلام!» و در حالی‌که به طرف غلام می‌رفت، سری هم برای حبیب تکان داد. غلام جواب داد: «به‌ه‌ه‌ه‌ه...! سالار.» و بلند شد و به دوستش، دست داد.

دوست غلام روی نیمکت مخصوص مشتری نشست و با غلام، مشغول تعریف کردن، شدند. یک ساعت گذشت. حبیب، مشتریانی را می‌دید که می‌خواهند وارد مغازه شوند، اما با دیدن سه مرد در مغازه، منصرف می‌شدند؛ چون اکثرشان زن بودند.

حبیب گاهی به غلام، گاهی به دوستش نگاه می‌کرد و سری تکان می‌داد. دوست غلام، چندباری سعی کرد که حبیب را هم وارد گفتگو‌ی‌شان کند، اما حبیب هر بار، با سردی و اکراه، جواب او را داد. غلام هم با ایما و اشاره به دوستش فهماند: «بی‌خیالش شو!»

بالاخره یک مشتری وارد مغازه شد. مردی که شلواری را برای کوتاه کردن، آورده بود. حبیب شلوار را گرفت و مشغول کار شد. مردِ مشتری گفت: «چقدر طول می‌کشه؟!» حبیب گفت: «ده دقیقه.» مشتری گفت: «صندلی ندارید، بشینم؟ خیلی راه رفتم... .»

دوست غلام گفت: «آخی‌ی‌ی‌ی...! راهت خیلی دور بوده؟!» و رو به غلام، نیشخندی زد و چشمکی انداخت. غلام موذیانه خندید. حبیب به مشتری گفت: «شرمنده‌تم داداش. یه نیمکت داریم که شاه مشتریِ مغازه نشسته روش! حالا حالا هم خالی نمی‌شه.»

دوست غلام از جایش بلند شد و گفت: «داش غلام ما دیگه می‌ریم!» غلام گفت: «کجا حالا؟! نشسته بودی حال می‌کردیم.» دوست غلام گفت: «خاکتم؛ عشقی... . بعضیام که تندیسِ برج زهرمار...!» و از دکان بیرون رفت. حبیب خواست جواب دوستِ غلام را بدهد؛ اما حرفش را خورد و گفت: «لا اله الا الله...»

ادامه دارد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمدصنعتیـ
محمدصنعتیـ
٩٥/٠٧/٠٨
٠
٠
:)
151
151
٩٥/٠٧/٠٨
٠
٠
برگشتت به سایت رو خوش آمد میگم مهراد جان : ) منتظرم : )
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠٧/٠٨
٠
٠
ممنون. مرسی از همراهی :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠٧/٠٨
٠
٠
آقای فروزان، پس تعجب آخر عنوان کو؟ « خنده‌دار بود...! » الآن چندان کنایی بودن عنوان، مشخص نیست.
Mohammad_mohabati_rad
Mohammad_mohabati_rad
٩٥/٠٧/٠٨
٠
٠
عالی بود منتظر قسمت بعدیش هستم
Mohammad_mohabati_rad
Mohammad_mohabati_rad
٩٥/٠٧/٠٨
٠
٠
عالیی بود منتظر قسمت دوم هستم
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠٧/٠٩
٠
٠
تشکر. ممنون از همراهی
f.farzad
f.farzad
٩٥/٠٧/٠٩
٠
٠
داستان جذابی ست... :دی همچنان منتظریم آقای علوی
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠٧/٠٩
٠
٠
ممنون. تشکر از همراهی.
ساده
ساده
٩٥/٠٧/٠٩
٠
٠
لا اله الا الله عجب داستانی بود خخخ موفق باشید
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠٧/١٠
٠
٠
فوق عالی بود. معرکه بود آقای علوی :))
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠٧/١٠
٠
٠
ممنونم. خیلی لطف داری. کلِ داستان رو کار ندارم، ولی واقعا این قسمت، در این حد خوب بود؟!
m_sistani
m_sistani
٩٥/٠٧/١١
٠
٠
قلمتون مستدام
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠٧/١١
٠
٠
ممنون
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٧/١٩
٠
٠
من تازه قسمت اول رو خوندم . انشالله باقیش رو هم می خونم . قشنگ بود :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠٧/٢٣
٠
٠
تشکر. ممنون از همراهی‌تون :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣