تئوری آشوب / داستان كوتاه-قسمت سوم
داستان کوتاه

تئوری آشوب / داستان كوتاه-قسمت سوم

نویسنده : m_maarefvand

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

سروان حسيني قدري به ميز مقابلش خيره ماند، انگار كه داشت صحنه قتل را براي خود مجسم مي‌كرد. بعد به چهره درهم و چشمان خيس مهرداد نگاهي كرد و گفت: «خوب حواستو جمع كن و سعي كن دقيق همه چيز رو بخاطر بياري و بعد به سوالاتم جواب بده.»

مهرداد سري به علامت پذيرش تكان داد.

- لحظه وقوع قتل كسي اونجا بود كه شاهد قتل باشه؟ رهگذري، بچه‌اي، چند لحظه قبل يا بعد حادثه؟ هيچكس رو نديدي؟

+ نه، هيشكي نبود.

- چيز مشكوكي نديدي؟ هيچ چيزي نديدي كه غير عادي باشه؟ حتي رفتار مينا و مهران، همه چي عادي بود؟

+ چيزي به نظرم نميرسه.

- چهره قاتل رو ببيني مي‌شناسي؟

+ خيلي سريع اتفاق افتاد. تصوير روشن و كاملي ته ذهنم نمونده، اما فكر كنم اگه ببينم حتما مي‌شناسم.

- تا كجا دنبالش كردي؟

+ تا چند كيلومتر تا جايي كه توي همون خيابون مي‌رفت دورادور مي‌ديدمش اما چون مي‌دونست دنبالشم خودشو گم و گور كرد.

- بعد از اين‌كه گمش كردي، تا الان كجا بودي؟

+ فكرم كار نمي‌كرد. گيج و سرگردون توي خيابونا گريه مي‌كردم و دنبالش مي‌گشتم.

- چرا همون موقع به پليس خبر ندادي؟

+ مينا همه زندگيم بود. مينا و مهران جلوي چشمم پرپر شده بودن. فقط به فكر اين بودم كه پيداش كنم و حقشو كف دستش بذارم. عقلم كار نميكرد. اصلا حتي به فكرم نرسيد كه با پليس تماس بگيرم. الانم كه زنگ زدم به بابام واسه اين بود كه ببينم مهران و مينا زنده موندن يا نه. وقتي بابا گفت اين‌جا پيش شماست يكدفعه به خودم اومدم و گفتم بايد بيام بهتون اطلاع بدم.

تحقيقات پليس وارد مرحله جديدي شد. هيچكس از وجود فردي به جز مهرداد در زندگي مينا خبر نداشت و تمام تحقيقات به بن بست مي‌خورد. بررسي تلفن همراه مهران چيز خاصي را نشان نمي‌داد، اما در تلفن همراه مينا يك تماس از شماره‌اي ذخيره نشده، درست چند دقيقه قبل از وقوع قتل ثبت شده بود كه براي هيچ يك از اعضاي خانواده مينا آشنا نبود و هر بار تماسي گرفته مي‌شد، در پاسخ يك جمله به گوش مي‌رسيد: دستگاه مشترك مورد نظر خاموش مي‌باشد.

 طي روزهاي بعد، صاحب خط تلفن همراه شناسايي شده بود و پرينت مكالمات تلفن همراه مينا نشان مي‌داد كه با اين شماره در ارتباط بوده، اما درست از روز وقوع قتل، صاحب خط متواري شده و حتي خانواده از همه جا بي‌خبرش هم از او بي‌اطلاع و نگران حالش بودند. درحالي‌كه همه به دنبال مظنون اول اين پرونده، جواني به نام صدرا بودند، خودش به پليس مراجعه كرد و گفت شاهد قتل دو جوان است كه چند روز پيش اتفاق افتاده و چاقويي كه آلت قتل بوده را با خود به همراه دارد.

سروان حسيني كه از ديدن او جا خورده بود، درست متوجه قضيه نشد و فكر كرد كه احتمالا عذاب وجدان كه در موارد بسيار، دست ماموران پليس را گرفته و ياري رسان و گره گشاي روزهاي سخت‌شان بوده، دوباره در اين پرونده به كمك‌شان آمده. رو به صدرا كرد و گفت: «تعريف كن كه چطور با مينا آشنا شدي و چطور مينا و برادرش رو كشتي و چرا؟»

صدرا كه هنوز از شوك اين اتفاق گيج بود، چشمان پف كرده و سرخش را ريز كرد و با تعجب پرسيد: «چطور كشتمش؟ من نكشتمش! من شاهد قتل بودم نه قاتل!»

سروان صدايش را طوري كه موضع قدرت و اطمينان با آن همراه باشد، بلندتر كرد و گفت: «پسرعموشون كه اون روز اونجا بود، اومده و همه چيز رو گفته. مي‌دونيم كه تو كشتيشون و بعد فرار كردي. از اون روز تا به حال گوشيت خاموش بوده و خودت متواري. پس به نفعته حقيقت رو بگي و سعي نكني چيزي رو پنهون كني.»

صدرا با عصبانيت گفت: «مهرداد گفت كه من كشتمشون؟ اون بود كه مثل ديوونه‌ها عربده كشيد و به ما حمله كرد. اون بود كه ما رو اينطوري بيچاره كرد. من فقط تونستم از دستش فرار كنم. من نكشتمشون، اون بود كه كشتشون.»

سروان فرياد زد: «صداتو بيار پايين. اينجا جاي عربده كشي نيست. اگه اون كشتشون پس چاقو دست تو چه كار ميكنه؟ پس تا حالا كجا بودي؟ همه توي پارك تو رو در حال فرار با چاقو ديدن. درست از اول ماجرا رو تعريف كن. نحوه آشنايي، روز حادثه و چگونگي وقوع قتل. بي كم و كاست.»

ادامه دارد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
i.forouzan
i.forouzan
٩٥/٠٧/١٥
٠
٠
این داستان داره هی قشنگتر میشه. مرسی
m_maarefvand
m_maarefvand
٩٥/٠٧/١٥
٠
٠
خواهش میکنم لطف دارید ممنونم که خوندید و امیدوارم در ادامه هم خوندنش براتون با رضایت همراه باشه
آلاء
آلاء
٩٥/٠٧/١٥
٠
٠
چه جالب!
لیلی
لیلی
٩٥/٠٧/١٦
٠
٢
بهترین داستان ادامه دار جیم.
m_maarefvand
m_maarefvand
٩٥/٠٧/١٧
٠
٠
لطف داريد متشكرم
آلاء
آلاء
٩٥/٠٧/١٦
٠
٠
راستی این داستان قراره یک شخصیت کارآگاه هم داشته باشه؟؟؟؟
m_maarefvand
m_maarefvand
٩٥/٠٧/١٧
٠
٠
اگر زمان و فضاي داستان كوتاه جواب ميداد احتمالا كارآگاه هم داشتيم، اما اينجا خير. البته جلوتر كه بريم نيازش هم حس نميشه. بهتره ادامه ندم تا داستان لو نره :) ممنونم كه ميخونيد
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠