از دور که دیدم می‌آیند خواستم خودم را جوری مخفی کنم که مرا نبینند، می‌دانستم ازدواج کرده، یک دوست مشترک عکس دونفره‌شان را نشانم داده بود، سریع پشتم را کردم به هردوشان تا کنار شوهرش خجالت نکشد، اما او باز هم مرا شناخت، شاید به خاطر لباس‌های تنم بود که قدیمی بودند و برایش آشنا، همان‌ها که او مرا در آن‌ها خوشتیپ می‌دید.

به محض دیدنم مرا صدا زد آقای...

برگشتم، در حین برگشتن تمام قدرت و توانم را گذاشتم تا یک لبخند طبیعی یا حداقل معمولی بی هیچ مفهومی تحویل‌شان بدهم، نشد، بوی تعفن و مردگی بر روی لبخندم زار میزد، فقط امیدوارانه سعی می‌کردم طوری رفتار کنم که شوهرش از چیزی بویی نبرد که نکند کوچکترین خراشی در عشق‌شان ایجاد شود.

بهم معرفی شدیم. هر سه می‌خندیدیم، سه خنده از سه جنس مختلف .

او را می‌شناختم، برای دل سوزاندن یا اذیت کردنم نمی‌خندید، خنده‌اش خنجر نبود، سراسر عشقی بود که می‌خواست به من بفهماند که خیالت راحت من خوشبختم، آخر او هم مرا می‌شناخت، می‌دانست که فقط خوشبخت بودنش برایم بس است .

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٥/٠٧/١٠
٠
٠
:) ... امان از این مثلث های عشقی :)
محمدصنعتیـ
محمدصنعتیـ
٩٥/٠٧/١٠
٠
٠
عخخخخخی
دکتر منتی
دکتر منتی
٩٥/٠٧/١١
٠
٠
:)) :-*
ساده
ساده
٩٥/٠٧/١٠
٠
٠
:-)
f.farzad
f.farzad
٩٥/٠٧/١٠
٠
٠
چه حیییف.کاش به هم می رسیدن؟ 😞😞چی شد که اینطوری شد؟؟
دکتر منتی
دکتر منتی
٩٥/٠٧/١١
٠
٠
=))))))
لیلی
لیلی
٩٥/٠٧/١١
١
٢
که این طور^ _ ^
دکتر منتی
دکتر منتی
٩٥/٠٧/١١
٠
٠
=)
دکتر منتی
دکتر منتی
٩٥/٠٧/١١
٠
٠
:) چه قوی بود شخصیت داستان
f.farzad
f.farzad
٩٥/٠٧/١١
٠
٠
=)
mobina
mobina
٩٥/٠٧/١١
٠
٠
تظاهر کردن همیشه سخت بوده
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات