قصه‌های من و مامان

قصه‌های من و مامان

نویسنده : minoo_moozari

قصه شماره 1:

مامان من تا 50 سالگی مثل همه مامان‌ها بود اما بعد گرفتن یکم افسردگی خلق خو اون کاملا برگشت. چطوری؟ دقیقا هرکاری قبلا انجام می‌داد الان انجام نمی‌ده. قبلا هفته‌ای 6 روز توی برف بارون ورزش می‌کرد، اهل پیاده رویی و اتوبوس بود. الان هر کاری دوست نداره می‌ندازه گردن دکتر و رفاهیاتش از علی (شوهرش). بطور مثال می‌گه دکتر گفته ورزش نکن خسته میشی و یا شوهر کارمند کردم سوار تاکسی بشم. اگه دو قدم راه پیاده بیاد میگه اگه به علی بگم منو راه اوردی بعدا دعوات می‌کنه. دقیقا مامان من یا همون سارا جون خلق خوش شده عین بچه 3 تا 5 ساله. همیشه میگن همه چی به ذات بد نیست، اثار مریضی باعث شده مادرم بانمک شه، منم کلی می‌خندم. برای شما داستان می‌نویسم به خاطر همین اسم این سری رو قصه‌های من و مامان گذاشتم.

 

قصه شماره 32:

موضوع اين داستان خيلی ساده‌ است، بعضی وقت‌ها دلم ميخاد سحر جای من باشه، بهتره بگم سحر مهندس جاي من باشه. صبح ساعت ده دقيقه به هشت علی بيدارم کرده ميگه «مينو بدو کارتهای غذا عوض شده بايد از سيستم فعال کنی!»

ميگم: «علی بذار برم توالت بيام بعد صبحانه بخورم، حداقل بذار چشمهام باز بشه» ميگه «نه ، همين حالا» اينجاس که اگه سحر مهندس بود ، آويزون اون ميشدن و منم خيلی راحت ميگفتم «بلد نيستم به سحر بگين» اما مجبورم بگم «بذار بيام پای لپ تاپ برات درست کنم» ميگه «نه دير ميشه با گويشيت مگه نميشه وصل بشی!» خلاصه خرش کردم بايد برات پيرنت بگيرم و بذار از لپ تاپ وصل بشم. مساله اينه كه برای ماه رمضان يکسری كارت تجارت چند منظوره دادن و علی هم رفته کافی نت کارش حل نشده و روز قبلم بهم نگفته و امروز نذاشت بخوابم.

 بهش ميگم نام کاربری ميگه «علی موزری» ميگم رمز ميگه: «پرسنلی بزن» بعد سيستم خطا ميده «همچين نام کاربری وجود ندارد» بعد چند بار زدن ميگم: «بذار علی را برات اسکن کنم تا ببينی وجود داره...»

 علي زنگ زده به پشتيبانی تو فولاد، گوش رو گرفتم ميبينم، نام کاربری، کد ملی و رمز عبور، چهار رقم اخر کارتشه اما بازم با اين وجود علی اصرار داره بزن «نام کاربر : علی!» بعد زدم، ورود و حالا نچرخ فردا بچرخ. گوگلی علی هی دستش مي‌کشيد تو کلش مي‌گفت: «يک بار ازت يه کاری خواستم ببين چقدر طولش ميدی» ميگم: «پدر من هنوز توالت نرفتم دارم کار تو رو انجام ميدم» ميگه: «پس چرا انجام نميشه»

اصولا من معتقدم علی تا مادرش حامله شده فرداش زايمان کرده اونم زير يکماه تازه. ميگه: «ميخام 8 صبحی برم بيرون اینجوری نميشه» ميگم کجا؟! ميگه: «بعد کار تو بايد برم بانک اونجا چک کنم بعد برم رستوران اونجا کارتام رو بازم بزنم موجودی بگيريم» اخه علی عشق موجوديه و بعد هر خريد با وجود اس ام اس بازم ميگه «کار از محکم کاری عيب نميکنه» و از عابر بانک موجودی ميگيره و تازه با خودکار هم مينويسه. خلاصه بعد چند مرحله‌ای که این فعال سازی کارت توی سایت داشت کارش انجام شد و وقتی علی رفت توالت -طبق معمول بخاطر ديابت- من بازم زنگ زدم شرکت فولاد و پرسيدم ديدم کليه مراحل درسته و علی ذوق زده خداحافظی کرد و رفت بيرون.

سارا رو ديدم زل شده توی تخم چشمام و مانتو نويي که ديروز براش خريدم رو پوشيده با کيف ورنی که محصول روز مادره. سارا ميگه: يا با من همين الان لباس ميپوشی ميای بريم يا خودم برم؟! ميگم: «حالا کجا بريم؟!» ميگه: «از يکی پول ميخام آدرس داده بريم بگيريم» از تعجب موهام رو با کش بستم دقيقا وسط فرق سرم تا يکم بخار کله‌م گرفته بشه.

ميگه: «ازهمسايه قبلی خانوم حسينی» . ديدم سارا در رو بست و من ديدم مهلت توالت صبحگاهی ندارم. دوييدم پشت سرش توی خيابون و همون بيرون مانتو رو  پوشيدم و روسري رو سرم کردم، با شلوار گل گلیِ تو خونه؛ ديگه نمي‌شد آخه شلوارم توی خيابون عوض کنم، آخر  خيابونِ يه مجتمع مسکونی بود. نگهبان تا سارا رو ديد گفت: «خانوم شما .. » ، گفت : «ميخام برم بلوک 423» نگهبان گفت: «همچين بلوکی نداريم بفرماييد». نگهبان سرگرم بازكردن در بود كه سارا يواشکی از کنار ماشين رفت تو و منم رفتم دنبالش ببينم چيکار ميکنه . رفت در يه واحد رو زد و یه خانومی اومد دم در، تا سارا رو ديد گفت: «بازم تو وايسا به پليس زنگ بزنم» سارا گفت: «پولمو بده منو از کی ميترسونی »... من نميدونستم بخندم يا گريه كنم، بخاطر همين خودم رو ميزدم و مي‌گفتم: «سارا بيا بريم»

بالاخره آقايون 110 اومدن و من و سارا رو سوار اين ماشین‌ها کردن و آژير کشون ما و بردن کلانتری به جرم مزاحمت. افسر منو با مادرم ديد گفت: «مادرت چنديدن بار اومده دم در خونه اين خانوم ميگه پولمو بدين و اين خانوم ميگه مادر شما را نميشناسه» منم گفتم «درسته» بعد گفت «مادرتم اصررار داره 100 هزارتومن بايد پول بگيره » ، گفتم :« اره درسته» افسر فکر کرد با اين شلوار و اينکه هر چی ميگه ميگم « اره »، ديونم و دارم مسخرش ميکنم گفت :«برين از اين خانوم تست ديونگی بگيرين» . خلاصه از اتاق رفتم بيرون و زنگ زدم به علی . علي اومد کلانتری برای ما يکی از همون فيشها که هر ماه براش پيرنت مي‌گيرم گذاشت و منو سارا رو ازاد کرد. به خاطر يه توهم ساده رفتيم کلانتری. نگهبان ساختمان اومده بود به عنوان شاهد گفت :«پول رو گرفتين؟!» سارا نگاهی انداخت گفت : «خدا خيرت نده تو نذاشتی پولمو بگيرم خانوم حسينی داده به اين زنه بمن نميده!» . من فقط سارا رو کشيدم و به زور کردمش تو ماشين. از اونجايی که افسر فکر مي‌کرد ديونم گفتم: «جناب افسر اگه ميشه يه کارت اشتراک برا من و سارا صادر کنيد تا نياز به شما و  آژيرتون نباشه خودمون بيايم بريم ديگه» ... افسر واقعا باور کرد من ديونم و مادرم عاقل خخخخخخ

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
mohamad_s
mohamad_s
٩٥/٠٧/٠٧
١
٠
تعجب و چجوری نشون میدن ؟ ...اما خوب شلوغ ش کردی
minoo_moozari
minoo_moozari
٩٥/٠٧/٠٨
١
٠
ممنون از دقت نظری که داشتین با سپاس
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٧/٠٨
١
٠
ورودتون به جیم مبارک باشه :)) خوب بود. بیشتر بنویسین و مطالب بقیه رو هم بخونین تا مطالبتون خونده بشه :) متاسفانه رسم اینطوری شده... :(
لیلی
لیلی
٩٥/٠٧/٠٨
١
١
این عکس که صورت نداره چه ترسناکه!
minoo_moozari
minoo_moozari
٩٥/٠٧/٠٨
١
٠
لیلی جان من این عکس نذاشتم اما خیلی خوشم اومد چون عکسی هم که رو کانال تلگرام قصه های من و مامان گذاشتم دقیقا همین عکس با چهره واقعی من و مامان تنها تفاوت اینه عکس ما یکم توپولتر چون واقعی بازم ممنونم از حسن توجهت
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٥/٠٧/٠٩
١
٠
جالب بود و البته یکم طولانی تر از حد ظرفیت بچه های جیمی :)) ... ممنون :)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤