هی رفیق! صبور باش

هی رفیق! صبور باش

نویسنده : n_dahji

امروز اعظم تلفن کرد، صدایش گرفته بود. فکر کردم دوباره سرما خورده ولی گفت: حال مادرش خوب نیست، دکترها جوابش کردند.

خبری نبود از اعظم شاد و سرزنده‌ای که به قول خودم به کرکر قلیون می‌خندید. خبری نبود از اعظمی که وقتی می‌دیدمش یا حتی صدایش را از پشت گوشی می‌شنیدم، لبخند روی لب‌هایم جا خوش می‌کرد. خبری نبود از حال خوب و خنده‌های بلند از ته دلش. خبری نبود از اعظمی که سربه سرم می‌گذاشت که به قول خودش آرزو به دل نمیرد و یک بار صدای خنده‌هایم را بشنود!

حرف زد از توموری که تمام سر مادرش را دوباره اشغال کرده. از تشنج لعنتی که یک ساعت تمام بدن استخوانیش را لرزانده. حرف زد از آمبولانسی که همیشه خدا دیر می‌رسد. از آبجی فاطی که خانه و زندگی‌اش را تعطیل کرده و بست نشسته کنار بستر مادر. از خلعتی که سوغات مکه است. حرف زد و گریه کرد. حرف زد و گله کرد. گله کرد از خدا و از خدا و از خدا و اشک‌هایم تنها جواب بی‌طاقتی‌هاش بود و جوابی برای سوالی که مدام می‌پرسید: «من بی مادرم چکار کنم اگر خدایی نکرده...» خداحافظی کم جانش توی گوشم ماند.

هی رفیق! دلم حسابی برات تنگ شده، برای آن روزهای خوبی که با هم داشتیم، برای گروه پنج نفری‌مان.

هی رفیق! هیچوقت فرصت نشد بگویم من عاشق خنده‌های بلند از ته دلت شدم. خنده‌هایی که من را می‌برد به هفت سال پیش. خنده‌هایی که سر همه می‌چرخید برای پیدا کردن صاحبش و تذکرهای من که آرام‌تر، همه دارند نگاهت می‌کنند. خنده‌هایی که سید غیرتی هم کفری می‌شد و می‌گفت: «بگید آرومتر بخندند» و مدام چشم غره می‌رفت! خنده‌هایی که اشک چشم‌های من و نرگس را به راه می‌انداخت.

هی رفیق! دلم برای آن روزها تنگ شده! برای شوخی‌هایت، سر به سر گذاشتن‌هایت. برای شرط سوار تاکسی شدنت؛ که اگه حسابم می‌کنید سوار می‌شوم وگرنه با اولین کسی که تعارف بزند «برسونمتون؟» رفتی!

هی رفیق! دلم برای تعریف کردن از خواستگارهای چپر چلاغت تنگ شده. که سر آخر سرت را بگیری بالا و بگویی: «هی خدا! یکی از خوباش بفرست که لااقل مادرم یه داماد خوب گیرش بیاد» و برای این‌که بیشتر بخندیم دوباره بگویی: «تف به روزگار همه رو برق میگیره، ما رو چراغ نفتی!»

رفیقم! دلم برای تعریف کردن از لحظات عاشقی الهام تنگ شده، که سر آخر بگویی این الهام خاک بر سر از عمه‌اش هم جلو زد نامرد! برای روزی که بارانی بود و سوار سرویس دانشگاه که شدیم با جماعت دختر عینک دودی رو به رو شدیم و یک نگاه به من کردی و بعد محکم زدی پشت دستت! طوری که همه نگاه کنند و گفتی: ای دل غافل! امروز روز عصای سفید بوده و من یادم رفته؟ روزتان مبارک خانم‌ها و کل سرویس از خنده منفجر شد.

هی رفیق! یادم مانده خداحافظی روزهای چهار شنبه که می‌گفتی: «آخر هفته می‌رم ولایت برای دیدن پدر و مادرم!» دلم برای«ولایت» گفتن‌هایت که من تا خود افغانستان پای پیاده می‌رفتم و برمی‌گشتم، تنگ شده! دلم برای بوسه‌هایی که به قول خودت «فقط مختص نرگسای عزیزمه» تنگ شده. دلتنگ خودت و خنده‌هایت و آن روزها شدم.

پشت گوشی نتوانستم بگویم: «هی رفیق! صبور باش! خدا داره امتحانت می‌کنه! درست شبیه هفت سال پیش من! اصلا فکر کن امتحان آمار داری، باید تمام تلاشت رو بکنی، کم نیاری یه وقت. جواب سیکماها رو درست بدی نمره پاسی رو گرفتی دختر. بی خیال جداول توزیع فراوانی، داده‌ها، دهک‌ها و چارکهاش شو اصلا، برو سراغ احتمالات! دست کن تو کیسه‌ی گوی‌ها و من قول میدم از بین تمام گوی‌های قرمز، آبی، سفید و سیاه، گوی سفید نصیبت میشه و بس! امیدوار باش به خدا!»

هی رفیق شرمنده‌ام که توی روزهای سختی که باید باشم، نیستم. شرمنده‌ام که نیستم بغلت کنم و بگویم آرام باش عزیز دلم.

هی رفیق! نترس! هر چه خدا بخواهد همان می‌شود، نمی‌شود با خدا جنگید!

============

پی نوشت1: روزی که حرف زدیم روز تولد اعظم که مصادف شده بود با روز عید غدیر خم، تمام روز توی اتاق بودم و حالم خراب و خودم را زیر پتو به خواب زدم.

پی نوشت2: صبور باش عزیزم، ایمان داشته باش که گوی سفید از آن توست.

پی نوشت3: رفیقم بلند بخند، من عاشق صدای خنده‌های بلند و از ته دلت شدم! تذکر نمیدم رفیق! فقط بخند.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمدصنعتیـ
محمدصنعتیـ
٩٥/٠٧/٠٣
٠
٠
بسیار عالی نوشته بودید نرجس خانم دهجی... خدا پشت و پناه اعظم خانم و خانواده شان//// البته که هر چه خدا بخواهد همان می‌شود، نمی‌شود با خدا جنگید :(
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٧/٠٣
٠
٠
بسیار سپاسگزارم اقای صنعتی که وقت گذاشتید و خوندید :) از طرف دوستم میگم :انشالله خدا وند حفظ کنه پدر و مادر بزرگوارتون رو , بازم ممنون.
گلبرگ :)
گلبرگ :)
٩٥/٠٧/٠٣
٠
٠
امیدوارم بهتر بشن... و اینکه شما چه رفیق خوبی هستین:) خدا حفظتون کنه و ممنون از نوشته تون:)
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٧/٠٤
٠
٠
انشالله... و شما لطف دارید گلبرگ جان:) و سلامت باشید ,دوستم درسشو تعطیل کرد که به مادرش رسیدگی کنه با وجود چندین خواهر و برادر! ممنون که وقت گذاشتی و خوندی :)
لیلی
لیلی
٩٥/٠٧/٠٤
٠
١
بیشتر شاعر خوبی هستی تا نویسنده! مخصوصا دو بیتی های ذهن زیبا
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٧/٠٤
٠
٠
ممنون لیلی جان از این که وقت گذاشتید و خوندید:) بایستی بگم :شرمنده من شاعر نیستم ولی عاشق شعرم به خاطر همین همیشه اشعاری که وست دارم رو حفظ میکنم /در مورد ذهن زیبا هم بهترین بیت هایی که به دلم میشینه رو میفرستم البته بشترشون رو با نام خود شاعر :) بازم مرسی که خوندی ولی قول میدم یه روزی هم خودم بسرایم.
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠٧/٠٤
٠
٠
مرسی عالی بود :) واقعا لذت بردم
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٧/٠٤
٠
٠
خوشحالم که به دلتون نشسته :))) بسیار متشکرم جناب محمدی.
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٧/٠٤
٠
٠
خیلی خوب غم رو نشون داده بودین... اون تیکه ای که با درس قاطی شده بود عالی بود... ان شاالله که حال مادرشون خوب بشه و خدا بهشون صبر بده. و اگر خدایی ناکرده اتفاقی افتاد، به درجه ای از صبر و ایمان رسیده باشن که مطمئن باشن حکمتی داشته... خدا همه مریض ها رو شفا بده ان شاالله...
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٧/٠٤
٠
٠
فرانک جان بایستی بگم به قول شاعر من زاده ی غمم:((( انشالله که همه مریضها رو خداوند شفا بده و همچنین آرزوی سلامتی برای شما و خانواده محترم میکنم , ممنون که وقت گذاشتی , شرمنده کردید بانو جان .
محبوبه عظیم زاده
محبوبه عظیم زاده
٩٥/٠٧/٠٤
٠
٠
رفیقتون باید قدر شما رو بدونه.
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٧/٠٤
٠
٠
مطمعنم میدونه :) سپاس بانو جان از این که خوندید.
151
151
٩٥/٠٧/٠٤
٠
٠
هیییع :( چه تلخ
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٧/٠٤
٠
٠
بله متاسفانه :( ممنون که خوندید.
Miss_shaqayeq
Miss_shaqayeq
٩٥/٠٧/٠٤
٠
٠
هرچه از دل برآید بر دل نشیند...خیلی زیبا بود.
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٧/٠٦
٠
٠
خوشحالم که به دلتون نشسته ... سپاس بانو جان:)
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٧/٠٥
٠
٠
بعضی وقتها از چهار جهت اصلی برای آدم میباره! این هی رفیق ها من رو به این فکر انداخت که چرا ما خیلی وقتها قدر لحظه های خوش زندگی رو نمیدونیم!! به نظرم دست خودمون نیست، فکر میکنیم همیشه دنیا همینجوری روی خوش قرار نشونمون بده.
f_yousefian
f_yousefian
٩٥/٠٧/٠٥
٠
٠
واقعا همینجوره، هیچ وقت قدر چیزایی زو که داریم نمیدونیم
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٧/٠٦
٠
٠
همین طوره که میفرمایید آقای خورسندی , ممنون که وقت گذاشتید و دوباره شرمنده کردید, سپاسگزارم :)
f_yousefian
f_yousefian
٩٥/٠٧/٠٥
٠
٠
نرجس جان خیلی زیبا نوشتی ان شالله که خدا همه مریضارو شفا بده
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٧/٠٦
٠
٠
بدون تعارف میگم :شما لطف داری عزیزم و انشالله , ممنون که وقت گذاشتی و خوندی ;)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٧/٠٦
٠
٠
انشالله خدا همه ی مریض ها رو شفا بده ... انشالله اگر خدایی نکرده بیمار شدیم از خدا گلایه نکنیم... انشالله خدا خنده و لبخند رو به آدم ها برگردونه ....خیلی قشنگ نوشته بودی عزیزم :)
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٧/٠٦
٠
٠
الهی آمین.... انشالله....انشالله ..... خیلی زیبا خوندی عزیزم و بسیار ممنون :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤